doa

تقوا و توکّل
 اى ابوذر!…
اگر دوست مى دارى که نیرومندترین مردم باشى ، برخدا توکّل کن !
اگر مى خواهى گرامیترین فرد باشى ، از خدا بترس !
و اگر مى خواهى غنى ترین و بى نیازترین انسانها باشى ، به آنچه نزد خداست ، امیدوارتر باش از آنچه در دست دارى !
اى ابوذر!…
اگر همه مردم این آیه را به کار گیرند، برایشان بس است ، آنجا که خداوندمى فرماید:
هر کس از خدا پروا کند، خداوند برایش گشایش و روزى بى حساب مى بخشد، و هر کس بر خدا توکل کند، خداوند، او را بس است . آرى …
تقوا و توکّل ، هر دو روى آوردن به سوى خداست . در یکى ، زمینه سازى براى ترک گناه است ،در دیگرى ، استمداد از پشتوانه عظیم الهى .
آنکه این دوعامل را دارد، نه در دام گناه و وسوسه هاى ابلیس مى افتد، ونه در شداید و مشکلات و مواجهه با دشمن ، احساس ضعف وبى پناهى مى کند.
معامله با خدا
  اى ابوذر!…
 خداى متعال مى فرماید: به عزت و جلالم سوگند! هیچ بنده اى خواسته مرا بر خواسته خود برنمى گزیند و ترجیح نمى دهد، مگر آنکه بى نیازى او را در جانش قرار مى دهم ، وغم وغصه هایش را براى آخرتش مى گردانم و آسمانها و زمین را عهده دار روزى او مى سازم ، در تنگناها، به کفاف و امدادش مى پردازم و در پى هر تجارت پیشه اى ، به نفع او مى کوشم .
اى ابوذر!..
. اگر آدمیزاد، از روزیش فرار کند، آن گونه که از مرگ مى گریزد، رزق او به او خواهد رسید، آن چنان که مرگ ، به او فرا مى رسد…
چه بزرگ توصیه اى ! و چه شگفت نتیجه و دستاوردى !…
بسیارند آنان که با یک دنیا ثروت ، باز هم گدا و حریص و محتاجند. بى نیازى ، آن بهتر که در دل و جان انسان باشد؛ وگرنه چشم ، سیرى پذیر نیست !
چشم تنگ مرد دنیا دوست را
یا قناعت پر کند، یا خاک گور!
همّ و غم و فکر و اندیشه ، آن بهتر که درباره آخرت و آن سراى جاوید باشد!
چه بسیارند کسانى که تمام اندیشه و غصه هایشان به امور این دنیاى گذران مى گذرد و از آخرت غافلند. و چه نعمتى که انسان اگر فکرى هم مى کند، براى آن مرحله و نشئه جاوید بکند! و بسیارند آنان که شب و روز مى دوند؛ ولى همیشه  هشت   آنان ، گرو  نه   است ! و با آن همه تلاش و دوندگى ، همچنان در تارهاى عنکبوتى  مشکلات زندگى   دست و پا مى زنند.
مشکل گشا، خداست . روزى هم به دست اوست ، با توکل بر او و تلاش در زندگى ، معاش انسان تأمین مى شود؛ وگرنه … زندگى دور از خدا و معنویات ، مجموعه اى از دردسرها و گرفتاریهاست ، هرچند بظاهر، رفاه و استراحت و آسایش ‍ جلوه کند!.
چند پند سودمند
در ادامه ، حضرت رسول به جناب ابوذر مى فرماید:
 اى ابوذر!…
آیا چند کلام حکمت آمیز به تو بیاموزم ، که خدا به وسیله آنها به تو نفع برساند؟
گفتم : آرى ، اى رسول خدا! فرمود:
خدا را نگهدار، تا خدا هم تو را نگهدارد، خدا را نگهدار، او را همواه پیش روى خودخواهى یافت ،
در دوران خوشى و رفاه ، خدا را بشناس ، تا در سختیها، تو را بشناسد!
هرگاه چیزی خواستى ، از خدا بخواه ،
هرگاه کمک طلبیدى ، از خدا بطلب ،
اگر همه خلایق بکوشند تا خیرى به تو رسانند که (مقدّر) نیست ، نمى توانند، و اگر همه عالمیان در فکر آسیب تو باشند؛ ولى خدا تقدیر نکرده باشد، زیان نمى بینى .
اگر مى توانى ، با (رضایت ) و (یقین ) براى خدا کار کن و اگر نمى توانى ، در صبر و شکیبایى هم پاداش و خیر فراوان است .
پیروزى ، با صبر است ، و فَرَجْ، با شدت ، و …  آسانى با سختى
اى ابوذر!…
 هرکس به رزق الهى قانع باشد، از بى نیازترین مردم است 
وه .. که چه مصیبتها از تکاثر و افزون طلبى و حرص ، گریبانگیر  اولاد آدم   مى شود!. و چه راحت و آسوده خاطرند، آنان که از این بیمارى ، مصون و دورند.
ما درون را بنگریم و…
حساب ما با خدا، جداست .
ما در رفتار روزانه ، بیشتر روى  اظهارات   و  ادعا ها حساب باز مى کنیم . اما خداوند دانا، به نیتها وانگیزه ها واقف است و بر مبناى آن رفتار مى کند، نه گفته مدعیان ! این است که پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله  چنین مى فرماید:

 اى ابوذر!…
خداى متعال مى فرماید: من هرگز (سخن ) خردمند و حکیم را نمى پذیرم ، بلکه به همت و نیت درونى او مى نگرم .
اگر حال و هواى درونى و نیت باطنى وى مورد پسند و رضایم باشد، سکوت او راهم (حمد) و (ذکر) به حساب مى آورم هرچند سخنى بر زبان نیاورد!
اى ابوذر!…
خداوند، به صورتها و ظاهرهاى شما نمى نگرد،
و به اموال واقوال شما نگاه نمى کند. بلکه به دلها و اعمالتان مى نگرد. (آنگاه پیامبر به سینه خود اشاره نموده فرمود(
اى ابوذر!…
 تقوا، در اینجاست ، تقوا در اینجاست
در گفتگوى موساى کلیم با خداى کریم ، درباره چوپانى که با زبان ساده و عوامانه خود با خدا مناجات مى کرد، خداى متعال در پاسخ به سؤ ال حضرت موسى علیه السلام   فرمود:
ما، درون را بنگریم و  حال   را
نى برون را بنگریم و  قال   را
حساب و کتاب خدا، با صداقت درونى و نیات باطنى ماست ، نه آنچه به زبان مى آوریم و مدعى هستیم ! در ادامه مى فرماید:
 اى ابوذر!…
تصمیم به کار نیک بگیر، هرچند موفق به عمل نشوى ،
تا از غافلان محسوب نگردى ..

اى ابوذر!…
مؤ من از چهار چیز بى نصیب نیست :
سکوت ، که آغاز عبادت است
تواضع براى خدا
به یاد خدا بودن در همه حال
کمى مال و ثروت …
راستى که چنین است ، هر سخنى ، حسابى و مؤ اخذه اى دارد، پس مؤ من با سکوتش ، پرونده عملش را سبکتر مى کند. هر عصیان و طغیانى ، معلول تکبر در برابر خدا و دستورهاى اوست ، و مؤ من ، فروتن است . گناه هم ، زاییده لحظات غفلت است . و مؤ من در همه حال و همه جا، خدا را فراموش ‍ نمى کند.
و… کمى دارایى هم از جهاتى مایه سعادت است ، چرا که مال دنیا گرفتارى دارد، هم در آوردنش و هم در خرج کردنش ، در حلالش حسابرسى است و در حرامش عقاب و مؤ اخذه !

دوزخیان زبان !
گناهان بسیارى از  زبان   سرچشمه مى گیرد.
و کم نیستند کسانى که بخاطر زبانشان ، راهى جهنم مى شوند و شدیدترین عقوبتها را بخاطر ره آورد تلخ و شوم گفته هایشان مى چشند.
بسیارى هم ، دوزخى شهوت وعدم کنترل بر غرائز جنسى اند و راه جهنمشان ، از بیراهه شهوت گشوده مى شود.
حضرت رسول  صلی الله علیه واله   درهشدار به این دو وادى خطرناک ، به ابوذر غفارى مى فرماید:

 اى ابوذر!…
 هرکس مالک و اختیاردار میان دو پا و میان دو فکِّ خویش باشد (یعنى غریزه جنسى و زبان )، وارد بهشت مى گردد.
ابوذر، گویا برایش شگفت بود باور این نکته که کسى با کنترل زبان ، بهشتى شود، پرسید: اى پیامبر خدا! آیا مگر ما به گفته هایمان هم مؤ اخذه مى شویم ؟
پاسخ رسول اللّه ، چنین بود:
 اى ابوذر!…
 مگر مردم را، چیزى جز دستاورد زبانهایشان ، به رو به آتش دوزخ مى افکند؟
تا سخن نگفته اى  در سلامت و امانى ، امّا همین که لب به سخن گشودى ، خداوند یا به سود تو ثواب مى نویسد، یا به زیان تو عقاب !
اى ابوذر!…
گاهى کسى در مجلسى براى نصیحت شما ممکن است چیزى بگوید، امّا با همان سخن ، به اندازه فاصله آسمان تا زمین ، به ژرفاى دوزخ درمى افتد!
اى ابوذر!…
واى بر آنکه سخن دروغ مى بافد تا دیگران را بخنداند، واى بر او، واى بر او، واى بر او،
اى ابوذر!…
 هر که سکوت کند، نجات مى یابد، پس راست بگو و از دهانت هرگز دروغ در نیاید.
پرسیدم : اى رسول خدا (صلی الله علیه واله )! توبه آنکه به عمد، دروغ بگوید چیست ؟ فرمود:
 استغفار و نمازهاى پنجگانه ، آن را مى شوید
غیبت یا تهمت ؟
گناهان زبان ، هم بزرگ و ویرانگر است ، هم راحت و کم خرج ! و چه زشت ، اینکه انسان از طریق زبان ، مفت و ارزان جهنمى شود و مهارى بر گفته هاى دوزخ ‌آفرین خویش نتواند بزند. (غیبت )، یکى از این گناهان است ، و (تهمت )، سیّئه اى دیگر. رسول خدا (صلی الله علیه واله ) هشدار مى دهد:
 اى ابوذر!…
 از غیبت بپرهیز، همانا غیبت ، شدیدتر از (زنا) ست 
ابوذر (با تعجب پرسید) چرا بدتر، اى رسول خدا؟
حضرت فرمود:  چونکه زناکار، از معصیت خویش توبه مى کند و روى به درگاه خدا مى آورد، خداى بخشنده هم توّاب و آمرزنده است ؛ ولى … غیبت ، آمرزیده نمى شود، مگر آن که فرد غیبت شده ببخشاید
اى ابوذر!…
دشنام دادن به مؤ من ، فسق است ؛ جنگیدن با مومن ، کفر است ، خوردن گوشت او  یعنى غیبت کردن   از گناهان بزرگ ، مال مؤ من نیز، همچون خون و جانش محترم است 
ابوذر مى پرسد: غیبت چیست ، یا رسول اللّه ؟
حضرت پاسخ مى دهد:
 اینکه برادر دینى خود را بگونه اى یاد کنى که خوش نمى دارد   
مى پرسد: اگر آنچه مى گوید در او باشد، چه ؟
پیامبر مى فرماید:
 اگر آنچه مى گویى ، در وى باشد، غیبت است و حرام . و اگر در او نباشد، تهمت است 
دریغا… که غیبت و تهمت ، گناهى به این عظمت ، این گونه میان امّت محمّدى رواج داشته باشد و از آن پروا نکنند و مهمش نشمارند. نصایح حضرت رسالت ، بیش از ابوذر، خطاب به ماست که خویشتن را منتسب به آن والا تبار مى دانیم .
دفاع زبانى
زبان ، تیغى است دو دم ، مى تواند به گناه و تهمت و غیبت بچرخد، که محصول آن شعله هاى جهنم است ، و مى تواند به حق و دفاع از مظلوم گشوده شود، که فرآورده اش نعمتهاى الهى و اجر کریم   است . حضرت از غیبت و تهمت برحذر مى دارد، راه روشن را هم نشان مى دهد. مى فرماید:
 اى ابوذر!…

هرکس که در برابر غیبتى که از یک برادر مؤ من مى شود، از او دفاع کند، بر خداوند سزاوار است که او را از آتش جهنم آزاد کند
 اى ابوذر!…
هرکس که نزد او برادر مسلمانش را غیبت کنند و او توانایى دفاع و یارى او راداشته باشد و یاریش کند، خداوند هم در دنیا و آخرت ، به یارى او مى شتابد؛ امّا اگر او را خوار دارد و دفاع زبانى نکند  در حالى که قدرت دفاع داشته باشد  خداوند هم او را خوار مى سازد، در دنیا و در آخرت 
آیا این چیزى جز  نهى از منکر  در قالبى خاص است ؟ غیبت از بدترین منکرات است که به تحقیر و رسوایى یک مؤ من مى انجامد، آنکه مى تواند جلوگیرى کند، ولى کوتاهى کند، آگاهانه حقّى را زیر پا نهاده ، که مى توانسته آن را روشن سازد. زبان ، اگر نتواند (یا نخواهد) گویاى حق و مدافع مظلوم و مبیّن راستیها باشد، پس به چه کار مى آید؟!…
هیزم کش دوزخ
خصومت میان مؤ منان ، به نفاق و نیرنگ و خیانت مى انجامد.
زبان ناسالم ، نقش تباهى آفرینى دارد و گفته هاى غرض آلود، فضا را مسموم و رابطه ها را تیره تر مى سازد.
بى شک ،  سخن چینى ) رشته هاى دوستى را خاکستر مى کند و دوچهره هاى منافق ، ریشه صداقتها را قطع مى کنند و شاخه هاى صفا و دوستى را مى برند.
باز گردیم به کلام پاک نبوى ، که به ابوذر چنین توصیه مى فرماید:
 اى ابوذر!…
هرگز (قتّات ) به بهشت نمى رود.  ابوذر مى پرسد: قتّات کیست ؟ مى فرماید
سخن چین ! آرى ، سخن چین در آخرت از عذاب الهى آسوده نیست .
اى ابوذر!…
هرکس در دنیا دو چهره و دو زبانه باشد، در آخرت نیز، دو زبان از آتش خواهد داشت .
اى ابوذر!…
مجلسها و حرفها (امانت ) است و افشاى راز برادرانت  خیانت 
آرى … آنکه راز خویش را پیش تو مى گوید و سفره رازش ‍ را برایت مى گشاید، تو را امین و جوانمرد مى داند؛ وگرنه اسرار خود را بر تو نمى گفت . اگر نتوانى اسرار دیگران را نگهدارى ، چه امید و توقعى دارى که دیگران رازدار تو باشند؟
باز مى بینیم که ماییم و این زبان خطرناک که اگر رهایش ‍ گذاریم ، شعله ها مى فروزد و هستیها مى سوزاند، پس آن بهتر که مهارى از  تقوا  بر آن بزنیم ، تا هم خویش مصون بمانیم و هم دیگران ، زیان نبینند.
رازدارى ، نشان مردانگى است و پرده درى ، نامردى است ،
گفتن هر سخنى در هر جا
نبود شیوه مردان خدا
هر سخن جا ومقامى دارد
مرد حق ، حفظ کلامى دارد.

قهر و آشتى
بذر تفرقه و خصومت ، در سرزمین  جدایى  ها پاشیده مى شود و بهره را شیطان مى برد، نه کس دیگر!
نبى مکرّم اسلام ، مظهر محبت و مودّت و صفا بود، و امّت خویش را نیز به این  وادى نورانى  سوق مى داد. هنوز کلام آن حضرت را در زشتى غیبت و تهمت و سخن چینى و دورویى و بدزبانى به پایان نرسانده ایم ، باز هم گوش جان به نصایح آن  اسوه صدق و صفا  مى سپاریم ، که مى فرماید:

 اى ابوذر!…
کارهاى هفتگى مردم دنیا، همواره روزهاى (دوشنبه ) و (پنجشنبه ) بر خدا عرضه مى شود، خدا براى هر بنده مؤ منى مغفرت و رحمت مى آورد؛ مگر براى آن که میان او و برادرش دشمنى باشد. که آنگاه گفته مى شود: کارهاى این دو را واگذارید، تا وقتى با هم آشتى کنند  یعنى عملشان به حساب نمى آید
اى ابوذر!…
هرگز مبادا که از برادر دینى ات جدایى کنى ، چرا که اعمال با این گونه مفارقتها و جداییها پذیرفته نیست .
اى ابوذر!…
تو را از قهر و مفارقت نهى مى کنم . اگر هم ناچارى ، بیش از سه روز طول مده ، کسى که در حال قهر با برادر دینى اش   از دنیا برود، آتش برایش سزاوارتر است
جان به فداى رسول رحمت ، که همواره با کلام و رفتارش ، سایه اى از محبت و صفا و روحى از اخوت و وفا بر سر امت و پیروان مى گسترد.
کبر، بیمارى روح
متکبران ، براى جبران کمبود شخصیت ، براى دیگران (قیافه ) مى گیرند و خود را مهمتر از آنچه هستند، جلوه مى دهند.
بانى تکبر،  ابلیس  است و اهل کبر و  خودبزرگ بینى   اصحاب شیطانند.
حضرت رسول  صلی الله علیه و اله   با اشاره به مظاهرى از کبر، در نکوهش آن مى فرماید:

 اى ابوذر!…
هرکس دوست بدارد که دیگران ، در مقابل او به احترام بایستند، جایگاهش را در آتش دوزخ آماده سازد!
اى ابوذر!…
هرکس بمیرد، درحالى که در دلش هموزن یک دانه ارزن (کبر) باشد، هرگز بوى بهشت را نخواهد شنید، مگر آنکه پیش از مرگ ، توبه کند…
 اى ابوذر!…
 بیشتر دوزخیان ، (مستکبران ) اند
در اینجا، مردى پرسید:
اى پیامبر! آیا کسى هست که از (کبر)، رهایى یافته باشد؟ فرمود: (آرى ، هرکس لباس پشمینه بپوشد، سوار بر الاغ شود، گوسفند بدوشد وبا بینوایان نشست و برخاست کند، از تکبّر نجات مى یابد
 اى ابوذر!…
هرکس که کالاها و اجناس خویش را، خود به دست گیرد و به خانه آورد، از کبر (مبرّا) مى شود
اینها فقط نمونه است و اشاره دارد به اینکه تکبر انسان ، یا در  لباس   جلوه مى کند، یا در مرکب و ماشین   نمود مى یابد، یا در پرهیز انسان از کارهاى دستى و انجام امور شخصى خود، یا در رفت و آمد با سرمایه داران و مرفّهان بى درد و اشراف مستکبر حضرت موارد دیگرى را بر مى شمارد:
 اى ابوذر!…
هرکس از روى تکبّر، لباس بلند (که روى زمین کشیده شود) بپوشد، خداوند در قیامت به او نظر رحمت نمى افکند.
اى ابوذر!…
هرکس دامان لباسش را کوتاه بگیرد (که روى زمین کشیده نشود) و با دست خود، کفش خود را بدوزد و چهره بر خاک نهد، از (تکبّر) ایمن مى شود.
اى ابوذر!…
هرکس دو جامه دارد، یکى را خود بپوشد، دیگرى را به برادر دینى اش بپوشاند
مرفّهین بى درد
رفاه ، غفلت مى آورد و غفلت ، بى دردى در پى دارد. مرفّهین بى درد و برخورداران بى تعهد، به تعبیر حضرت امام (قدس سره ) پایبند به  اسلام آمریکایى  اند، و اینها ریشه در وضع معیشتى انسان دارد.
حضرت رسول  صلی الله علیه و اله   مى فرماید:

 اى ابوذر!…
بزودى کسانى از امّت من خواهند بود، که در دامن نعمتها به دنیا مى آلایند و رشد مى کنند. همتشان ، غذاهاى رنگارنگ و نوشابه هاى مختلف است و اینها را با سخن ، تمجید و ستایش مى کنند. اینان ، بدترین امت منند.
اى ابوذر!…
کسى که زیباپوشى را واگذارد، با آنکه مى تواند برخوردار شود، خود را بى آنکه به بینوایى گرفتار شود، فروتن سازد، مال را، بى آنکه در راه معصیت باشد، خرج کند و محرومان را رسیدگى کند و با اهل فهم و حکمت معاشرت کند،  از شایستگان است 
اى ابوذر!…
لباس خشن بپوش ، تا فخر و مباهات ، راه به تو نیابد.
اى ابوذر!…
در آخرالزمان کسانى خواهند بود، که در زمستان و تابستان ، جامه پشمین مى پوشند و خود را برتر از دیگران مى شمارند؛ اینان ، مورد لعنت فرشتگان آسمان و زمین اند
 اى ابوذر!…
خوشا به حال آنکه باطن او شایسته باشد و آشکارش نیکو گردد و شرّ خویش را از مردم دور دارد،… خوشا به حال آنکه به دانسته اش عمل کند، مال اضافى خود را انفاق کند و حرف اضافه خود را نگه دارد (و دم فرو بندد
راز رستگارى
در این بخش ، کلام نبوى  صلی الله علیه و اله   با  ابوذر  حالت گفتگو مى یابد و اینگونه ادامه دارد:
ابوذر مى گوید: روزى به رسول خدا (ص ) وارد شدم ، در مسجد بود و تنها. این خلوت را غنیمت شمردم ، و در حضورش زانو زدم . فرمود:
اى ابوذر!
 مسجد، تحیّت دارد.
گفتم : تحیّت مسجد چیست ؟ یا رسول الله ؟
فرمود : دو رکعت نماز مى خوانى .
آنگاه ابوذر، رو به حضرت رسالت کرده ، مى پرسد:
اى رسول خدا! مرا به نماز فرمان دادى ، نماز چیست ؟!
پیامبر  :  نماز بهترین موضوع و نهاد است ، هرکس بخواهد، کم مى خواند، و هر که بخواهد بسیار!
ابوذر  : اى رسول خدا!، چه کارى نزد خدا محبوبتر است ؟
پیامبر  :  ایمان به خدا و جهاد در راه خدا.
ابوذر  :  اى پیامبر ! ایمان چه کسى از مؤ منان بیشتر و کاملتر است ؟
پیامبر  :  آنکه اخلاقش نیکوتر باشد.
ابوذر  : از خود مؤ منان ، چه کسى برتر است ؟
پیامبر  :  آنکه مسلمانان ، از دست و زبان او در امان باشند.
ابوذر  :   کدام هجرت برتر است ؟
پیامبر   : آنکه از (بدى ) هجرت کند!.
ابوذر :  چه وقتى از شب با فضیلت تر است ؟
پیامبر  :  دل شب تار.
ابوذر :  کجاى نماز برتر است ؟
پیامبر  : قنوت طولانى .
ابوذر  :  چه روزه اى با فضیلت تر است ؟
پیامبر  :  روزه واجب ، که خدا هم پاداشى مضاعف مى دهد.
ابوذر :  کدام صدقه بهتر است ؟
پیامبر  :  تلاش و انفاق مخفیانه انسانى تهیدست به یک نیازمند!
ابوذر :  کدام جهاد برتر است ؟
پیامبر :   آنکه مرکب در آن آسیب ببیند و خون رزمنده ریخته شود.
ابوذر :   بزرگترین آیه اى که خدا نازل کرده چیست ؟
پیامبر  :  آیه الکرسى .
فرهنگ ابراهیمى
ابوذر، که از این سؤ ال و جواب لذّت و بهره مى بُرد و بینش ‍ و ایمان خود را مى افزود، فرصت را مغتنم شمرده ، از رسول خدا  صلی الله علیه واله   پرسید:
اى پیامبر، در (صُحُف ابراهیم ) چه بوده است ؟ فرمود:
 تمامش مَثَل و حکمت بود. از جمله چنین بود: من تو را نفرستادم که دنیا بیندوزى ، بلکه تو را فرستادم ، تا دعاى مظلوم را از سوى من پاسخ دهى ، و خواسته اش ‍ را برآورى 
و نیز در (صحف ابراهیم ) چنین بود:
 عاقل ، تا خِرد خود را مغلوب نفس نساخته ، سزاوار است اوقات خود را چنین تقسیم کند: ساعتى براى مناجات با پروردگار، ساعتى براى اندیشه درباره آفریده ها و صنایع بدیع خدا در خلقت ، ساعتى ، اندیشه به اینکه چه کرده و چه پیش فرستاده است (محاسبه نفس ) و ساعتى نیز به کارهاى حلال و نیازهاى مباح خود، از خوردن و نوشیدن بپردازد.
و… عاقل باید در یکى از این سه راه بکوشد:
توشه گیرى براى آخرت
تأمین معاش و زندگى
لذتهاى غیرحرام .
و… عاقل باید به زمان خود بصیر و بینا باشد، به کار خویش بپردازد، زبان خود را نگه دارد، هرکس که (حرف زدن ) خود را از (اعمال خویش ) به حساب آورد، سخنش کاسته خواهد شد، مگر آنچه که به کارش مربوط شود
حکمت هاى موسوى
راه جویى و آشنایى ابوذر با تعالیمى از صحف ابراهیم ، به تعالیم موسى ، کلیم الله ، راه یافت .
 ابوذر از پیامبر اسلام پرسید:
اى فرستاده خدا! در (صُحف موسى ) چه بود؟
فرمود: همه آن ، عبرت و پند بود. از جمله اینها:
 شگفت از کسى که به آتش دوزخ ، یقین دارد، و… مى خندد!
شگفت از کسى که مرگ را باور دارد، چگونه شادمانى مى کند!
شگفت از کسى که به حال دنیا و دگرگونیهایش بیناست ، و مى بیند که چگونه دنیا نسبت به اشخاص ، در تغییر و تبدیل است (و به کسى وفا نمى کند) چگونه به دنیا اطمینان مى کند.
شگفت از کسى که به حساب فرداى قیامت یقین دارد، لیکن براى آن ، کار نمى کند
ابوذر پرسید:
 یا رسول الله ! آیا از آنچه بر تو نازل شده و از تعالیم قرآن ، چیزى هست که در صحف ابراهیم و موسى  علیهماالسلام   هم آمده باشد?
پاسخ حضرت چنین بود:
 اى ابوذر!… بخوان این آیات را (قَدْ اَفلحَ من تَزکّى … به تحقیق ، رستگار شد، کسى که خود را پاک ساخت و خدایش را یاد کرد و نماز خواند، بلکه شما زندگى دنیا را مى گزینید، در حالى که آخرت ، بهتر و پایدارتر است   اینها   در کتابهاى آسمانى پیشینیان آمده است ، در صحف ابراهیم و موسى (
گفتگو، اندکى ادامه دارد. امّا… یک لحظه توقف در برابر این تابلوهاى سراسر حکمت و پند، مفید است .
راستى …ابوذر در پى چیست و از رسول خدا  صلی الله علیه و اله   چه مى پرسد و چه مى جوید؟ و پیامبر چه سخاوتمندانه   دهان پرگوهر خویش را به آغوش گهریاب ابوذر مى گشاید و دل این صحابه عارف و آگاه و بینا را از مرواریدهاى حکمت و عرفان ، لبریز مى سازد.
این گفتگو، مرورى است بر فلسفه خلقت و بعثت ، گذرى است بر وادیهاى نورانى و برکت خیز مواعظ و حکمتهاى الهى و فهرستى است از آنچه  باید آموخت   و  باید به کار بست 
اگر سؤ ال ابوذر نبود، امروز  پاسخ پیامبر  را نداشتیم و از این گنجینه همیشه گهرخیز و حکمت ریز، محروم بودیم . سؤ الهاى ابوذر، سبب ساز تراوش این حکمتهاى متعالى از زبان عصاره خلقت براى ما امت آن آخرین رسول شد. رسول حق نیز سخنان عرشى خود را به ما فرشیان خاک نشین ارزانى داشت ،…
سؤ الهاى ابوذر را خواندیم ، و جوابهاى هادى امّت و پیامبر رحمت را.
فصلى خوش و با صفا و روحانى داشتیم ، به برکت کلام وحى گونه خاتم رسولان و اینک ، بخشهاى پایانى این گفتگو:

وصایاى پیامبرانه
 ابوذر :  اى رسول خدا (صلی الله علیه و اله )! مرا توصیه اى کن .
پیامبر :  تو را به (تقوا) سفارش مى کنم ، چرا که تقوا در رأس همه کارهاى توست .
ابوذر  :  باز هم بفرمایید، بیشتر.
پیامبر  :  بر تو باد قرآن خواندن و یاد خداى متعال ، چرا که تلاوت قرآن براى تو در آسمانها (یاد) است و در زمین ،  نور    تقوا عنوان کلى است ، پرواى از خدا در همه کارها. قرآن خواندن هم ، انس مستمر با آفریدگار و کلام اوست ، که تلاوت هر روزه ،  برنامه گرفتن   از این منشور بى نظیر و جاویدان است . ابوذر قانع نیست ، بیشتر مى خواهد و بیشتر، از این رو، از حضرت مطالب بیشتر و مواعظ بلیغ ‌تر مى طلبد. این گفتگو ادامه مى یابد:

 ابوذر  :  باز هم بیفزاى ، اى رسول خدا (صلی الله علیه و اله (
پیامبر  :  بر تو باد به (جهاد) . چرا که رهبانیت آیین من ، جهاد است .
ابوذر  :  با زهم بیشتر، یا رسول اللّه (صلی الله علیه واله  (
پیامبر  : بر تو باد (سکوت ) ، مگر آنجا که حرف نیک بگویى ، چرا که سکوت و خموشى شیطان را از تو طرد مى کند و در امور دینى هم یاور توست
این هم جهاد است ، لیکن در جبهه درونى و در جهاد با نفس . گاهى کنترل زبان و مهار کردن سخنان ، از یک جنگ بیرونى دشوارتر است و قوّتى بیشتر مى طلبد. چه بسیار حرفها که بى پایه و بى مایه است و خاستگاه نفسانى دارد و وسوسه هاى ابلیسى انگیزه آن گفتار است ، پس خموشى گزیدن و رعایت سکوت و کم حرفى ، بستن راه شیطان است .
 ابوذر  :  اى پیامبر، باز هم موعظه ام کن ، و بیشتر!
پیامبر  :  از خنده زیاد بپرهیز، چرا که دل را مى میراند و نور چهره را از بین مى برد.
ابوذر :  باز هم ، یا رسول اللّه (صلی الله علیه و اله  (
پیامبر  :  به پایین تر از خودت نگاه کن ، نه به بالاتر از خویش ، چرا که این سبب مى شود نعمتهاى خدا را درباره خودت ، کم مشمارى
در احادیث دیگر، این نکته با تفصیل بیشترى آمده است . در امور دنیایى و برخورداریها و مال و معیشت و زندگى ، باید به پایین تر از خود نگریست نه بالاتر. چون نظر به پایین تر، سبب مى شود انسان آنچه را هم که دارد قدر بشناسد و شکرگزار باشد. اما اگر به بالاتر از خود بنگرد و تمتعات و امکانات و رفاه و خانه و حقوق و… دیگران را ببیند، همیشه احساس کمبود مى کند و به دنیاطلبى و  تکاثر  مى گراید.
اما در امور اخروى و معنوى ، انسان باید به بالاتر از خود بنگرد (این در احادیث آمده است ). به آنکه علم بیشتر، تقواى افزونتر، خلوص و صداقت برتر دارد، و معرفتش بیشتر، اخلاقش نیکوتر و روحیاتش والاتر است . اینها قله هاى کمالند. توجه به این گونه افراد بالاتر از خود، سبب مى شود که انسان به ضعفهاى اخلاقى و معنوى خود واقف گردد و تلاش ‍ بیشتر کند تا به آن قله برسد و به آنچه دارد، قانع نگردد. چرا که مراتب کمال و معنویت انسان ، تا بى نهایت قابل رشد و فزایندگى است . برگردیم به کلمات نورانى حضرت رسالت :
 ابوذر  :  اى رسول خدا (صلی الله علیه و اله  ) باز هم بر موعظه هاى خود بیفزاى .
پیامبر  :  با خویشاوندانت رفت و آمد داشته باش ، هرچند آنها از تو قطع رابطه کنند. بینوایان محروم را دوست داشته باش و با آنان مجالست و همنشینى کن . (قبلاً هم گذشت که این کار، سبب زدودن  تکبر  مى شود و گُل تواضع را بر شاخه زندگیمان مى شکوفاند(
ابوذر  :  یا رسول الله ، باز هم !
پیامبر  :  حق را بگو، هر چند تلخ باشد!
ابوذر  :  باز هم ، اى پیامبر!
پیامبر  :  در راه خدا، از ملامت و نکوهش ملامتگران نترس 
 راستى ، در تعارض راه خدا و پسند مردم ، کدام یک را باید برگزید؟ کسانى از سرزنش و حرفهاى مردم مى هراسند و به همین خاطر، حرف حق را نمى گویند، به وظیفه عمل نمى کنند و از گرفتن یک  موضع مکتبى   مى هراسند. اما مرد حق ، در راه خدا از هیچ ملامتى نمى ترسد. دیگران هرچه مى خواهند بگویند، اگر کارشان طبق رضاى خدا باشد، دیگران و حرفهایشان مهم نیست  
 ابوذر  :  (آخرین سؤ ال ) یا رسول الله ، بیشتر موعظه ام کن !
اى ابوذر!…
آنچه از عیب و مسائل خویش مى دانى ، باید تو را از پرداختن به دیگران باز دارد و آنچه خود انجام مى دهى ، بر دیگران ستم مکن . در عیب انسان ، همین بس که از عیوب دیگران آن را بشناسد که از خودش نمى شناسد
در امثال فارسى ما نیز این گونه سخن زیاد است . سیر، یک روز به پیاز طعنه مى زند که چه قدر بدبویى !… پیاز مى گوید: تو از عیب خود بى خبرى ، از این رو به عیبجویى دیگران پرداخته اى . و به تعبیر دیگر: یک سوزن به خودت بزن ، یک جوالدوز به دیگرى . سبب پرداختن به ضعفها و عیوب دیگران ، آن است که از عیوب خود بى خبریم و یا فراموش ‍ مى کنیم و چیزى را بر دیگران ناروا و زشت مى شماریم که در خودمان نیز، همانها یافت مى شود. این خود، عیبى است بزرگ .
 ابوذر مى گوید:  پیامبر آنگاه دست بر سینه ام نهاد و فرمود:
 اى ابوذر!…
هیچ عقلى ، همچون تدبیر و آینده نگرى نیست ،
هیچ تقوا و وَرَعى ، همچون پرهیز از حرامهاى خدا نیست .
و… هیچ افتخار و شرافتى ، همچون (حسن خلق ) و خوش اخلاقى نیست 
در اینجا، این سلسله نور و این آبشار حکمت ، پایان مى پذیرد. اساسى ترین حکمتها و اندرزهایى که براى دین و دنیایمان سودبخش است ، توجه به آنها، ما را به فلسفه بلند و ناب هستى و حیات ، نزدیکتر مى سازد.
در این نوشتار، در آستان روایت شریفى بودیم که نصایح حضرت رسالت را صحابى گرانقدر ابوذر غفارى   برایمان نقل مى کرد.
امید است روشنى بخش دل و جانمان بوده باشد و چراغ راه و راهگشاى زندگیمان ،
که ما  حیات طیبه   خویش را، مدیون ارشادهاى اولیاء خداییم .

ارسال شده در: 13 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 332 دفعه

غرور، آفت نیکى
عمل را با چه باید ارزیابى کرد؟
کار نیک ، گاهى غرورآور است ، پس زیان مى رساند. گناه کوچک ، گاهى خوف آور است ، پس زمینه نجات مى شود.
کلام رسول خدا (ص ) چنین است :

 اى ابوذر
گاهى کسى (حسنه ) اى انجام مى دهد و با تکیه بر آن ، زشتیهایى را مرتکب مى شود.
و گاهى (سیّئه ) اى مرتکب مى شود، ولى به خاطر ترس از خدا و خوفِ عقاب ، در قیامت ایمن به صحنه مى آید
آرى … گاهى گناه ، به بهشت مى برد، و طاعت ، به آتش ! و این عجیب نیست …
بهتر است از زبان حبیب خدا، محمد  صلی الله علیه و اله   بشنویم :

 اى ابوذر!…
 گاهى بنده اى گناه مى کند. ولى به سبب همان ، اهل بهشت مى شود.
پرسیدم:
چگونه ، اى پیامبر؟
فرمود: این گناه ، همیشه (نصب العین ) اوست و همواره از آن  توبه  مى کند و به خداوند پناه مى برد،… تا آنکه به بهشت درآید
 اى ابوذر!…
زیرک ، کسى است که براى پس از مرگ ، عمل کند و عاجز و ناتوان کسى است که با پیروى از هواى نفس و خواهشهاى دل و آرزوهاى دور و دراز، عقب بماند…
زهد از دیدگاه محمّد صلی الله علیه و اله
دعوت رسول خدا صلی الله علیه و اله  به زهد، دعوت به حریّت و آزادگى و وارستگى است . اگر دنیا را هم نکوهش مى کند، در همین رابطه است .
ثروت ، شریف است ، ولى تا وقتى که انسان را به غرور و استکبار و تباهى نکشد. مال ، نعمت خداوند است ؛ اما تا آنگاه که طناب دست و پا نگردد و حرص ، انسان را از انفاق و صدقه و ایثار، باز ندارد و خصلتهاى قارونى را در وجود انسان نرویاند.
دنیا خوب است ؛ ولى تا آنجا که بار دوش انسان در حرکت به سوى خدا نگردد. بلکه ره توشه صراطِ کمال شود.
همچنان کلام پیامبر در این وادى سیر مى کند. آن هم با عبد خالص و وارسته اى چون  ابوذر غفارى   که عشق خدا و حق ، در دلش جا گرفته و از  بردگى دنیا  به  بندگى خدا  رسیده است .

ابوذر مى گوید: پرسیدم :
یا رسول اللّه ! زاهدترین مردم کیست ؟ فرمود:
 آنکس که گور و پوسیدگى بدن در قبر را فراموش نکند!
آرایشهاى اضافى دنیا را واگذارد و رها کند،
آنچه را مى ماند و (باقى ) است ، بر آنچه ناپایدار و (فانى ) است ، برگزیند،
و فردا را از روزها و عمر خویش به حساب نیاورد (دل به آینده نبندد) و خود را در زمره مردگان بشمارد.
اى ابوذر!…
خداوند، نسبت به ثروت اندوزى به من وحى نکرده است .
ولى نسبت به تسبیح خدا و سجود و عبادت ، فرمانم داده است .
و دستور داده که : خدا را تا حدى و زمانى عبادت کن ، که به یقین برسى !) (۲۵)
باز هم دنیا
دنیا، مار خوش خط و خالى است که عده اى ، مفتون ظاهر فریبنده آن شده ، از سموم کشنده اش (براى کسى که اسیر آن باشد) غافلند.
پیامبر  صلی الله علیه و اله  درس مى دهد. او رسول آزادى است و وارستگى مى آموزد و دنیایى را که پاى بند و دست و پاگیر انسان از  طیران آدمیّت   باشد، نکوهش مى کند. دنیا اگر  وسیله   رشد شود، خوب است و اگر  مانع   کمال گردد، زشت است .
دنیا، تیغ دو دمى است که خوبى و بدى آن ، بستگى به چگونگى استفاده از آن دارد.
پیامبر  صلی الله علیه و اله  خسران انسان را در سایه اسارت دنیا مى داند و هشدار مى دهد. بشنویم از زبان حقگویش :

 اى ابوذر!…
سوگند به آنکه جان محمّد (صلی الله علیه و اله) در دست اوست اگر دنیا به اندازه بال مگس یا پشه اى ارزش نزد خداوند داشت ، حتّى یک جرعه آن را هم به (کافر) نمى داد …
اى ابوذر!…
خداوند به برادرم عیسى (علیه السلام ) وحى کرد که :
اى عیسى ! دنیا را دوست مدار، که من دوستش ندارم .
من آخرت را دوست دارم ، که خانه (بازگشت ) است .
اى ابوذر!…
جبریل امین ، تمام گنجینه هاى دنیا را سوار بر مرکبى زیبا پیش من آورد و گفت : اى محمّد (صلی الله علیه و اله)! این گنجینه ها از تو، در عین حال ، نصیب و بهره تو نزد خدا کم نمى شود.
گفتم : دوستم ، جبرئیل ! مرا نیازى نیست .اگر سیر باشم ، سپاس خدا مى گویم .و اگر گرسنه باشم ، از خدا مى طلبم ...

این نظر پیامبر نسبت به دنیاست . گرچه تمام دنیا از آن او و مسخر براى آن حضرت بود و حتى رسول خدا  صلی الله علیه و اله  در این دنیا حکومت تشکیل داد و فرمان راند، لیک همه اینها براى خدا بود، نه خود دنیا.
پیامبر، با دنیازدگى و مجذوب مظاهر فریباى زندگى دنیوى شدن مقابله مى کند. او مى خواهد پیروان را از  اسارت   دنیا برهاند. تا  دنیا  براى انسان ، بت نشود و حیات مادى ، اصالت پیدا نکند.
آزادگى در سایه زهد
پیامبر خاتم ، که براى امت خویش ، دلسوز و مهربان و مربى و معلم است ، مى خواهد پیروان خود را به رستگارى برساند. از این رو، بینش آنان را درباره دنیا چنان تصحیح و ترسیم مى کند که دنیا، مانع رسیدن به  فلاح   و کوشیدن در راه  آخرت   نگردد.
این ، همان  زهد  است . زهد، وارستگى و آزادگى است . رسول خدا صلی الله علیه و اله نیز زهد را ملاک قرار مى دهد و آن را نشانه خیر و نیکى خدا در حق انسان مى داند و مى فرماید:
 اى ابوذر!…
 هرگاه خداوند، نیت و اراده نیکى درباره بنده اى کند، او را به این سه خصلت آراسته مى کند:
در دین ، دانایش مى کند،
در دنیا، زاهدش مى سازد،
و نسبت به عیوب خویش ، بصیرت و بینایى اش مى دهد.
اى ابوذر!…
 هیچ کس در دنیا زهد نمى ورزد، مگر آنکه خداوند، حکمت را در قلبش مى رویاند و گفتار حکیمانه را بر زبانش جارى مى سازد و او را به عیوب دنیا و به درد و درمان آن آگاه مى کند و از این دنیا به سوى (دارالسلام ) ، به سلامت عبورش مى دهد…
 اى ابوذر!…
  اگر برادرى را دیدى که در دنیا زهد مى ورزد، به سخنش گوش فرا ده ، چرا که به او حکمت تلقین مى شود
ساده زیستى
روحیه اشرافیگرى و تجمل پرستى ، مورد نکوهش رسول خدا (ص ) است و زندگى آمیخته به زرق و برق ، کبر و غرور و غفلت مى آورد.
پیامبر، در بیان شیوه مردمى و پرهیز از عجب و غرور و دعوت به تواضع و خاکسارى مى فرماید:

 اى ابوذر!…
من لباس خشن مى پوشم !
پس از غذا، انگشتانم را مى لیسم ،
و بر مرکب بدون زین سوار مى شوم  نمونه هاى رفتار دور از کبر
هرکس از سنّت من اعراض کند، از من نیست .
اى ابوذر!…
مال دوستى و برترى طلبى ، نسبت به دین انسان ، از دو گرگ درنده اى که به گله اى افتاده و مشغول دریدن باشند. خطرناک تر است …
ابوذر مى گوید: پرسیدم : اى رسول خدا!
آیا خائفان خاضع و متواضع و یادکنندگان خدا، اینان زودتر از دیگران به بهشت مى روند؟
فرمود: نه ! ولى تهیدستان مسلمان ، بر دیگران براى ورود به بهشت ، پیشى مى گیرند. نگهبانان بهشت به آنان مى گویند: صبر کنید تا به حساب شما رسیدگى شود.
مى گویند: حسابِ چه ؟ به خدا سوگند، ما نه مالک چیزى بودیم که ستم یا داد کنیم ، و نه چیزى به ما واگذار شده بود که سخت بگیریم یا گشایش دهیم و دست دل باز باشیم . امّا، ما پروردگار خویش را عبادت کردیم ، تا آنکه ما را فرا خواند، و ما اجابت نمودیم …
 اى ابوذر!…
دنیا، دلها و بدنها را مشغول مى سازد. خداوند نیز، از آنچه نعمتهاى حلال در اختیار ما نهاده ، سؤ ال خواهد کرد، تا چه رسد به حرامها
آرى … ساده زیستى ، نوعى سبکبارى است و علایق بیشتر و گردآورى مال و وسایل بیش از ضرورت ، پاسخگویى فرداى ما را در دادگاه عدل ، دشوارتر مى سازد.
پس ، خوشا آنان که سبکبار و سبکبالند. پروازشان آسانتر و کوچشان بى دردسرتر است .
غلام همّت آنم که زیر چرخ کبود
زهر چه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است .

دنیاى کفاف یاوبال ؟
 اى ابوذر!…
من از خداى متعال خواسته ام که رزق و روزى دوستدارانم را در حدّ (کفاف ) قرار دهد، و ثروت و اولاد دشمنانم را زیاد کند.
 اى ابوذر!
خوشا به حال آنان که به دنیا بى رغبت اند و به آخرت شیفته و مشتاق ! آنان که زمین خدا را مسند خویش مى دانند و خاک را بستر، و آب آن را عطر! آنان که  قرآن   و (دعا) را شعار و دثار (جامه زیرى و رویین ) قرار مى دهند و دنیا را به نحوى سپرى مى کنند.
 اى ابوذر…
کِشت آخرت ، (عمل صالح ) است و کشت دنیا، مال و اولاد
 آرى … دنیاى کفاف ، که رفع نیاز انسان را بکند، بال پرواز است ؛ ولى ثروت زیاد و اولاد، و بال زندگى ، چرا که انسان را به خود مشغول مى سازد و دلبستگیها را مى افزاید و انسان را از پرداختن به آخرت ، باز مى دارد. براى کسى که (هدف ) را آخرت بداند، کمى ثروت و اولاد، مطلوب است ، چرا که از موانع کاهش مى یابد و ابزار  تعلّق   کمتر مى شود.
زندگى گسترده و مال انبوه ، هم در دنیا مشکلات دارد، هم در آخرت ، حسابرسى دقیقتر و طولانى ترى خواهد داشت . رسول خدا  صلی الله علیه و اله  چگونه مى زیست و از متاع زندگى و دنیا چه داشت ؟ وقتى دیده از جهان فروبست ، به عنوان  میراث   چه باقى گذاشت ؟
ساده زیستى آن حضرت ، سرمشق پیروان اوست .
دلهاى روشن
وقتى دل ، روشن باشد،  دیدنی  ها را خوب مى بیند و درک مى کند. اما دلهاى تاریک ، به روى حقایق هستى بسته است و در ظلمتى وحشتزا به سر مى برد. پیامبر رحمت ، به ابوذر غفارى ، دراین باره مى فرماید:
 اى ابوذر…
وقتى (نور) ، به قلبى وارد شود، آن دل وسیع و گشاده مى شود
پرسیدم : اى رسول خدا (صلی الله علیه و اله )، نشانه آن چیست ؟
 فرمود: روى آوردن به سراى جاودانگى دورى گزیدن از سراى غرورو آمادگى براى مرگ ، پیش از فرا رسیدنش ...
 دلهاى تیره و غافل ، در برابر مرگ ، غافلگیر مى شوند، چرا که آماده مواجهه با آن نیستند. از این رو، از آن گریزانند و هراسان !
امّا دلهاى روشن ، که مسیر آینده زندگى و حیات مستمر خویش را، متصل به آخرت مى دانند، مرگ را کلید گشایش ‍ آن در مى شمارند و پیش از رسیدن مرگ ، چشم انتظار آمدنش هستند. از این رو، دل به این خانه موقتى نمى بندند که دل کندن از آن هم دشوار شود، بلکه امیدشان به سراى ابدى آخرت است و براى آنجا رهتوشه برمى گیرند و آماده مى شوند.
دلهاى خائف
دلى که کانون خوف و خشیت از خدا باشد. ارزشمند و مقدّس است .
گوهرى است نایاب و گرانبها و ستودنى ! امّا، همه ارزش و اعتبار آن ، به خلوص در خشیت و بى ریایى در خوف است . پیامبر خدا  صلی الله علیه و اله  در حفظ و ارزش چنین دلى ، به ابوذر رهنمود مى دهد:

 اى ابوذر…
از خدا پروا کن ، و به مردم نشان مده که از خداوند، خشیت و خوف دارى که تو را اکرام کنند و بزرگ بدارند، در حالى که دلت به فجور گرفتار است
اى ابوذر…
در هر چیزى ، نیّت صالح داشته باش ، حتى در خوابیدن و خوردن …
یعنى حتى مادّى ترین چیزها و کارها را (همچون خور و خواب ) مى توان بانیّت و انگیزه الهى ، تبدیل به عبادت و معنویت کرد. آنکه نمازش ریایى است ، بى ارزش مى شود و آنکه طعامش براى خداست ، ارزش مى یابد. و این ، تأثیر شگفت و دگرگون ساز نیّت در اعمال است .
 اى ابوذر!…
عظمت خداوند در دل و جانت باید بزرگ باشد و او را به عظمت یاد کنى …
اى ابوذر…
 خداوند را فرشتگانى است که از خوف خدا همواره در حال (قیام ) اند و تا روز رستاخیز بزرگ ، یک لحظه هم سربلند نمى کنند، ذکر همگى شان این است که  سبحانک و بحمدک   خدایا! تو پاک ، و منزهى ، تو را آنگونه که شایسته اى ، عبادت نکرده ایم …
 اى ابوذر…
یک مؤ من اگر به اندازه هفتاد پیامبر هم عمل و عبادت داشته باشد، از هول و هراس قیامت آن را کوچک و کم مى شمارد. روز قیامت ، چنان هول انگیز و وحشتناک است که فرشتگان و رسولان به زانو درمى آیند حتّى پیامبر بزرگى همچون ابراهیم ، اسحاق را فراموش کرده ، مى گوید: خدایا! من ابراهیم ، خلیل توام ! مرا از یاد مبر...
دل خائف ، که میان بیم و امید به سر مى برد، ارزش والایى دارد و سرمایه  مؤ من   است و در سایه همین خوف و خشیت است که انسان از غرور عبادت مى رهد و تضرّع و نیایش و نیاز به درگاه پروردگار پیدا مى کند.
عبرت از مرگ
مرگ ، قویترین دلاوران و داناترین فرزانگان را به زانو درآورده است . شترى است که در خانه همه کس مى خوابد. سرنوشت حتمى همه انسانهاست و هرکس دیر یا زود، در کام آن فرو خواهد رفت . از این رو، نباید چون غافلان بیخبر، بى اعتنا از کنار آن گذشت .
وقتى جنازها به گورستان برده مى شود، نمایشى است از حقیقتى بزرگ و حتمى که در انتظار ما نیز مى باشد. پیامبر اسلام  صلی الله علیه و اله  چنین تعلیم مى دهد:

 اى ابوذر…
هنگام بردن جنازه ها، هنگام نبرد و هنگام تلاوت قرآن ، صدایت را پایین بیاور  و داد و فریاد راه مینداز
اى ابوذر!…
 وقتى در پى جنازه اى راه مى افتى ، عقل خود را در آن حال به کار بگیر، بیندیش و خشوع داشته باش و بدان که تو هم به آن خواهى پیوست !
اى ابوذر!
هرچیزى که فاسد شود، نمک دواى آن است ، اگر نمک فاسد شود، درمانى ندارد.
 هرچه بگندد نمکش مى زنند
واى به روزى که بگنند نمک  
اى ابوذر!
 دو رکعت ، بطور معمول و متعارف ، امّا از روى تفکر وآگاهانه ، بهتر است از یک شب ، شب زنده دارى با دلى که غافل و بى توجّه است …
تلخى حق
حق گفتن ، حق شنیدن ، حق پذیرفتن ، همه و همه سنگین است و تلخ ، چرا که گاهى با خواسته هاى انسان و امیال نفسانى در تعارض است . ولى پذیرفتن  حق تلخ   انسان را به کمال مى رساند و زیر بار نرفتن ، دل راتباه مى سازد.
پیامبر  صلی الله علیه و اله  در این زمینه مى فرماید:
 اى ابوذر!…
  حق   ، سنگین و تلخ است .
 باطل   ، سبک و شیرین است .
و چه بسا شهوت یک ساعت ، که موجب اندوه طولانى مى گردد
انتقاد بجایى که از تو مى کنند، کلمه حقى است که پذیرفتن آن شهامت مى خواهد. بیان سخن حق در پیش ‍ روى یک خودکامه ، جهادى است بزرگ ، که شجاعت مى طلبد. در یک قضاوت و داورى نیز، اگر رأى داور و حکم قاضى براساس  حق   بود، ولى مخالف رأى و پسند و خواسته دل ما، آن حق را (که در واقع شیرین است ) تلخ خواهیم یافت و تحمل آن را سنگین و فوق طاعت خواهیم دید. کلام نبوى ، در صدد آن است که به ابوذر، این زمینه و استعداد تحمل را عطا کند که نه از گفتن حق بهراسد، نه از شنیدن حق بگریزد و نه از تحمّل حق ، شانه خالى کند.
محاسبه نفس
 اى ابوذر!…
پیش از آنکه به حساب تو برسند، خود به حسابت برس ،
که این کار، حسابرسى تو را در فردا، آسان خواهد کرد.
و پیش از آنکه تو را وزن کنند، خودت را بیازماى و بسنج .
و براى آن عرضه بزرگ (در قیامت ) آماده باش !
روزى که به خداوند عرضه مى شوى و هیچ چیز نهان تو از خداوند پنهان نیست .
اى ابوذر!…
از خداوند شرم کن . سوگند به آنکه جانم در دست اوست ، من همواره وقتى براى  تخلّى   بیرون مى روم از شرم دو فرشته اى که همراه منند، چیزى بر سر مى افکنم …
اى ابوذر!…
آیا مى خواهى وارد بهشت شوى ؟  گفتم : آرى فدایت شوم ! فرمود  :
آرزوهایت را کوتاه کن و مرگ را نصب العین خویش قرار بده و از خداوند، به نحو شایسته شرم کن .
شرم از خدا آن است که گورستان و گورها و پوسیدگى بدنها را فراموش نکنى ، شکم و اندرونش را حفظ کنى ، سر و اندیشه هایش را حفظ کنى .
هرکسى که کرامت و بزرگوارى آخرت را بخواهد، باید زینتهاى دنیوى را رها کند. هرگاه چنین شدى ، بحق ، به (ولایت الله ) رسیده اى…
آبشارى است از کلمات حکمت بار و سراسر موعظه و پند و آموزش . البته براى دلهاى حق نیوش و عبرت پذیر. محاسبه نفس ، مهمترین برنامه خودسازى و کنترل خویش از تباهى هاست . و آنکه به حساب خود نرسد، باخته است .
شلیک بى خشاب
دعوت دیگران به حق و معروف ، وقتى مؤ ثر است که دعوت کننده ، خود اهل عمل باشد. به قول معروف : سخن کز دل برآید، لاجرم بر دل نشیند!
عالمان بى عمل ، درختان بى ثمرند و داعیان و مبلغّان و سخنورانى که به گفته ها و دعوتهاى خویش ، پایبند نیستند، هرگز در دل دیگران تاءثیر نمى گذارند. دعوتى که فقط از زبان برمى خیزد (نه از دل و عمل ) تنها به گوش طرف مى رسد  نه بر دل و جان  
آموزش نبوى  صلی الله علیه و اله  در این زمینه چنین است :
 اى ابوذر!…
مَثَل کسى که بدون (عمل ) ، دعوت مى کند، همچون کسى است که بدون (زه ) ، کمان مى کشد و تیر مى اندازد…
کمى دقت در این باره ضرورى است . آنچه عامل حرکت تیر به جلوست ، فشارى است که با کشیدن زه کمان ، بر تیر وارد مى شود و آن را به جلو پرتاب مى کند. هرچه زور  بیشتر  باشد و کمان و زه ، به قوّت کشیده شود، تیر بیشتر جلو مى رود. امّا کمانِ بى زه چطور؟ روشن است که تیر، در همان جا، جلوى تیرانداز مى افتد و پیشروى ندارد. در مثال جدید نیز مى توان گفت :
هرچه چاشنى یک گلوله بیشتر باشد، شدت انفجار واشتعال قوى تر است و  بُرد  گلوله هم ، بیشتر.
سخن و دعوت ، همچون تیر و گلوله است .  عمل   به مثابه خرج و چاشنى و انرژى متراکم براى پیش بردن تیر و گلوله است . آنکه بى عمل ، اقدام به  دعوت   مى کند، دعوت و کلامش بى تاءثیر است .
بشنویم این شعر را که :
تیر سخنت به آب شلیک مکن .
بیهوده و بى حساب شلیک مکن .
حرف و عمل تو، چون (سلاح   است و  خشاب 
هشدار که بى خشاب ، شلیک مکن .
ابوذر!…
خداوند، با (اصلاح ) یک بنده مومن ، فرزندان و نوادگان و خانواده او و اطرافش را هم اصلاح مى کند…

 مایه فخر خداوند
 اى ابوذر!…
خداوند به سه نفر بر فرشتگانش مباهات مى کند و مى بالد:
اوّل : مردى که در بیابان خشک ، به تنهایى اذان و اقامه مى گوید، سپس به نماز مى ایستد. خداوند به فرشتگان مى گوید:به بنده من بنگرید! نماز مى خواند، در حالى که جز من کسى او را نمى بیند. هفتاد هزار فرشته فرود مى آیند و پشت سر او به نماز ایستاده ، تا فرداى آن روز، برایش استغفار مى کنند.
دوّم : مردى که نیمه شب از خواب برمى خیزد و در تنهایى به نماز مى ایستد و به سجده مى افتد و در حال سجده ، خوابش مى برد. خداوند به فرشتگان مى گوید: به بنده ام بنگرید؛ روحش نزد من است ولى جسدش در حال سجده است .
 سوّم   : مردى که همراه جمعى مبارز و رزمنده است . در میدان نبرد، همراهانش مى گریزند؛ اما او یک تنه مى ایستد و مى جنگد، تا به شهادت برسد
راستى که چنین کسان ، شایسته مباهات خداوندند.
آنان که در میان غافلان ، بیدارند و هشیار!
در میان فراریان گریزان ، مقاومند و نستوه .
آنان که از شوق مناجات و عشق به خدا، شبها از بستر کناره مى گیرند و اهل ذکر و سجودند. رابطه شان باخدا، همیشگى و همه جایى است . در تنهایى و خلوت هم خدا را از یاد نمى برند و با یاد او، ماءنوس و دلخوش و دلگرمند.

زمینهاى شاهد
همه هستى ، آیات خداوند است .
به اذن خدا، ذرّات جهان مى توانند از شعور برخوردار شوند و بر نیک و بد انسانها گواهى دهند. سرزمینى که گناهى در آن انجام گرفته و مکانى که کار شایسته در آن شده است ، همه و همه ، شاهد اعمال انسانند و در روز داورى نیز، به گواهى خواهند آمد.

 اى ابوذر!…
هیچ کس نیست که در قطعه زمینى ، پیشانى بر خاک سجود بگذارد؛ مگر آنکه آن زمین ، روز قیامت به نفع او گواهى مى دهد.
هیچ منزل و مأوایى نیست که جمعى در آن فرود آیند؛ مگر آنکه آن منزلگاه ، آنان را لعن مى کند یا برآنان درود مى فرستد  به تناسب عملشان در آنجا
اى ابوذر!…
هیچ صبح و شبى نیست و هیچ قطعه زمینى نیست ؛ مگر اینکه به همسایگانش ندا مى دهد:
آیا کسى بر تو گذشت که خدا را یاد کند؟
آیا کسى از تو عبور کرد که در سجود براى خدا، پیشانى بر تو نهد؟
برخى گویند: آرى . بعضى گویند: نه ! سرزمینى که جواب مثبت دهد، احساس فراخى وانبساط مى کند و خود را از زمین مجاور، برتر مى بیند…
اگر انسان ، در هر جا که هست ، توجه داشته باشد که روزى زمین و زمان ، فضا و محیط، به نفع یا ضرر او شهادت خواهند داد، حال و وضع دیگرى خواهد داشت . این احساس ، مانع بسیارى از خطاها و گناهان مى شود.
 اى ابوذر!…
 وقتى مؤ منى از دنیا مى رود، زمین چهل روز بر او مى گرید…
آرى … در احساس مکتبى اهل ایمان ، تمام کائنات ، از شعور خاصّ خود برخوردارند. همه آنچه در زمین و آسمانند، تسبیح گوى ذات پاک الهى اند، هرچند ما زبان تسبیح گویشان را نفهمیم .
تسبیح گوى او نه بنى آدمند و بس
هر بلبلى که زمزمه بر شاخسار کرد.

سرمایه جوانى
رسول خدا  صلی الله علیه و اله  در توجه دادن به سرمایه جوانى و سود بردن از نقد حیات و همنشینى با نیکان فرمود:
 اى ابوذر!…
 هیچ جوانى نیست که از دنیا بگذرد و جوانى خود را در راه طاعت خدا سپرى کند، جز آنکه خداوند، پاداش هفتاد و دو (صدّیق ) به او بدهد.
 اى ابوذر!…
ذاکر در میان غافلان ، همچون رزمنده در میان فراریان است .
 اى ابوذر!…
همنشین خوب ، بهتر از تنهایى است و تنهایى بهتر از همنشین بد. نیک گفتن بهتر از سکوت است و سکوت ، بهتر از بدگویى .
 اى ابوذر!…
جز با مؤ من همنشینى مکن و طعامت را جز اهل تقوا نخورد! طعام خود را به کسى بخوران که به خاطر خدا دوستش مى دارى و از طعام کسى بخور که نسبت به تو محبت خدایى دارد…

مراقبت زبان و بیان
گفتار، یا خلق آزار است یا محبت آور. زبان نیز ابزارى است که یا منشاء خیر است ، یا سرچشمه بدى و زیان . وما به گفته هاى خویش نیز محاسبه خواهیم شد. این است که حضرت رسول (ص ) اینگونه توصیه مى فرماید:
 اى ابوذر!…
 خداوند، نزد هر زبانِ گویاست . پس هر کس باید در گفتار خویش تقوا داشته باشد و بداند چه مى گوید. سخنان اضافى راترک کن ، از سخن همان مقدار تو را بس که نیازت را برسانى .
اى ابوذر!…
در دروغگویى انسان همین بس که هر شنیده اى را باز گوید. هیچ چیز به اندازه زبان مستحق حبس طولانى نیست …

آنگاه پس از توصیه به احترام پیرمردان و حاملان قرآن که اهل عمل اند و حاکمانى که دادگرند. مى فرماید:

 اى ابوذر!…
کسى که نگهدار زبانش نباشد، کارى نکرده است !
نه عیبجو باش ، نه مداح و متملق ، نه طعنه زن و مجادله گر.
اى ابوذر!…
کسى که بد اخلاق باشد، پیوسته از خداوند دور مى شود.
اى ابوذر!…
سخن پاک ، صدقه است ، و هر گامى که به سوى نماز بردارى ، صدقه است …
و این کلام نبوى ، توسعه اى در قلمرو نیکوکارى است و اینکه  صدقه   را تنها انفاق مالى ندانیم . بلکه هر گفتار پسندیده و هر روى آوردن به سوى نماز و نیایش نیز مصداقى از صدقه به شمار مى رود و همان پاداشها را دارد.

اَدب مسجد رفتن
عبادت ، پاسخ به ندا و دعوت الهى است . خداوند، انسان را براى معرفت و عبادت آفرید و معبدِ مسلمین ،  مساجد  است ، و  مسجد  محل سجود و خاکسارى در برابر حق ونهادن پیشانى بندگان در آستانِ جلال و کبریاى آفریدگار. از این رو، حضرت رسول  صلی الله علیه و اله  توصیه فرمود:

 اى ابوذر!…
هر کس دعوت الهى را اجابت کند (با عبادت و سجود) و مساجد خدا را نیکو آباد سازد، پاداش او از جانب خداوند، (بهشت ) است .
 ابوذر مى گوید: عرض کردم : اى رسول خدا! پدر و مادرم فدایت ! مساجد خدا را چگونه مى توان آباد کرد؟ فرمود
در مسجدها، نباید صداها به جار و جنجال ، بلند شود،حرفهاى یاوه و باطل در آن زده نشود، در مسجد، کار خرید و فروش و داد و ستد، انجام نگیرد، تا وقتى در مسجدى ، حرف و کار بیهوده را رها کن .اگر چنین نکردى ، در روز رستاخیز، جز خویشتن را سرزنش نکن !
اى ابوذر!…
تا هنگامى که در مسجدى ، خداوند به پاداش هر نفس که در آن بر مى آورى ، رتبه اى در بهشت ، عطایت مى کند و فرشتگان حق بر تو درود مى فرستند و با هر دم برآوردنت ، ده حسنه برایت نوشته مى شود و ده سیّئه و گناه از تو محو مى گردد.(
اى ابوذر!… خداوند مى فرماید:
بهترین بندگانم آنانند که بخاطر من با همدیگر دوستى و محبّت مى کنند، دلهایشان وابسته و پیوند خورده با (مساجد) است و در سحرها، اهل استغفار و تهجّدند. گاهى بخاطر اینان ، عذاب را از زمینیان برمى گردانم !
اى ابوذر!…
در مسجد نشستن ، بیهوده است ، مگر براى یکى از این سه کار باشد:نماز گزاردن ، ذکر خدا گفتن ، علم آموختن ...
آرى … آبادى مساجد، به رعایت ادبِ عبّودیت و توجّه به خداوند است و به پایگاه شدنش براى ذکر و علم و فرهنگ و
عرفان ، نه فقط به کاشیکاریها، سنگفرشها، گنبد وگلدسته ها!….
آبادى مسجد به نماز و به دعاست
عمران وى از همّت و اخلاص شماست
آباد کن از نماز، تو خانه حق
شکرانه نعمت که خدا داده تو راست
برگردیم به دنباله کلام نورانى رسول حق و پیامبر رحمت :
تقوا، ملاک قبول عمل
 اى ابوذر!…
بیش از (عمل ) ، به (تقواى در عمل ) بپرداز، چرا که هیچ کارى هرچند اندک ، اگر همراه با تقوا باشد، اندک نیست !
چرا که عمل ، باتقوا پذیرفته مى شود، و عمل مقبول ، چگونه کم خواهد بود؟! خداوند مى فرماید: پروردگار، تنها کار نیک را از صاحبانِ تقوا مى پذیرد.
اى ابوذر!…
انسان ، هرگز (متقّى ) نخواهد بود، مگر آنکه از خویشتن حساب بکشد، شدیدتر و دقیق تر از حساب کشیدن شریک از شریک خود! انسان باید بداند که خورد و خوراکش ، پوشاکش ، زندگیش ، از کجاست ؟ از (حلال ) ، یا (حرام ) ؟
اى ابوذر!…
هرکس نسبت به درآمدهایش بى مبالات باشد، خدا هم از همان راهها به دوزخش مى برد!
اى ابوذر!…
هر که مى خواهد گرامیترین مردم باشد، از خداوند پروا و تقوا داشته باشد.
اى ابوذر!…
 محبوب ترین شما نزد خدا، کسى است که بیشتر به یاد خدا باشد، و گرامیترین شما نزد او، با تقواترین شماست و نجات یافته ترین شما، کسى است که از خداوند، بیشتر خوف داشته باشد.
اى ابوذر!…
متّقین ،، از چیزهایى حتّى پرهیز و پروا مى کنند که مردم نمى پرهیزند، که مبادا در (امور مشتبه ) وارد شده باشند.کسى مطیع خداست که خدا را فراموش نکند؛ هرچند که نماز و روزه اش زیاد نباشد. ملاک دیندارى ، (وَرَع ) و (طاعت ) است ...
برکلام نبوى ، چیزى نمى افزاییم ، که خود، گویاست ، و بى نیاز  از هر شرح و تعلیقى !

 وَرع   نیروى بازدارنده از گناه
آن عامل درونى ، که انسان راکنترل مى کند و از محدوده گناه دور مى سازد، نیرویى است به نام  ورع   که از خداشناسى و خداترسى و ایمان به مبداء و معاد و حساب وکتاب الهى ، سرچشمه مى گیرد. اگر آن عامل ، نباشد یا فعال نباشد، کار انسان زار است و اعمالش تباه . حضرت رسالت  صلی الله علیه و اله  ابوذر و ما را به این عنصر گرانبها توجّه مى دهد:
 اى ابوذر!…
اهل (ورع ) باش ، تا عابدترین مردم به حساب آیى . ورع ، بهترین آیین و شیوه براى شماست .
 اى ابوذر!…
 علم ، بر عبادت برترى دارد، ولى بدان که اگر آن قدر نماز بخوانید و روزه بگیرید که همچون نى و چون تار شوید، اینها بدون ورع و پرهیز، سودى نمى بخشد.
اى ابوذر!…
 آنان که در دنیا، اهل زهد و پرهیزند، اولیاء راستین الهى اند.
اى ابوذر!..
 هرکس براى روزقیام وحساب ،سه چیز نیاورد، زیانکاراست .
 پرسیدم : آن سه چیست ؟ پدر و مادرم فدایت … فرمود
ورع و پرهیزکارى ، که او را از حرامهاى الهى باز دارد.
حلم و بردبارى ، که نادانى و سفاهت را با آن ردّ کند.
اخلاقى که با آن ، با مردم به مدارا رفتار کند…
و چه راست فرمود، آن پیامبر صدق و آموزگار اخلاق !  ورع    حلم   و حسن خلق   سه ذخیره بزرگ براى روز قیامت است و چه زیانکارند آنان که تهیدست از سه سرمایه ، به محشر کبرى قدم مى نهند…

ارسال شده در: 13 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 336 دفعه



انچه در این نوشتار می آید وصیت های پیامبر اعظم ـ صلی الله علیه و آله ـ به ابوذر غفاری است. این حدیث در کتاب «مکارم الاخلاق» اثر رضى الدین، حسن بن فضل طبرسى، از علماى قرن ششم هجرى، فرزند امین الإسلام طبرسى(صاحب تفسیر مجمع البیان) آمده است. ایشان این حدیث را از پدرشان با ذکر سلسه سند ذکر می نماید؛ سپس این حدیث در کتاب« تنبیه الخواطر و نزهة النواظر» معروف به« مجموعه ورّام» نوشته ورام بن ابى فراس مالکى اشترى (متوفاى 605 هجرى) آمده است. مرحوم مجلسی نیز این حدیث را به نقل از کتاب«مکارم الاخلاق» در جلد 74 بحار الانوار آورده است. ایشان پس از نقل این روایت، سندهای دیگری را ذکر می نمایند. این روایت از طریق ابو أسود دؤلی نقل شده است.
در این مقاله از ترجمه و شرح آقای جواد محدثی استفاده کرده ایم


الگو گرفتن از الگوها
ابوذر غفارى ، شاگردى است ممتاز، در مکتب اسلام .
استادش محمد است  صلوات الله علیه و اله
کتابش ،  قرآن 
دوره آموزش ،  طول عمر
رشته آموزشى ،  بندگی خدا 
ابوذر، انسان نمونه و الگوى والایى است ، براى همه آنان که مى خواهند در  مکتب اسلام   و در تربیت دینى ،  چگونه بودن   را بیاموزند.
بى شک ، آنچه ابوذر از پیامبر مى آموزد، درسهایى است متعالى تر از آنچه دیگران در فکر فرا گرفتن آنند.
خوبست که ما هم این درس را بیاموزیم و به کار گیریم .
تا زندگى مان معنى پیدا کند،
و حیاتمان  هدفدار  شود،
و حرکتمان  جهت دار  گردد،
و جهت حرکتمان به سوى  خدا  گردد، که …  الى اللّه المصیر
سرآغاز
  ابوالاسود دوئلى  ، یکى از یاران خالص على علیه السلام و شیعیان پاک و مدافعان سرسخت و وفادار ولایت ، مى گوید:
در ایامى که  ابوذر غفارى   این یار محبوب پیامبر و صحابى انقلابى و شورگستر آن حضرت در  ربذه   تبعید بود، پیش او رفتم .
ابوذر گفت :
روزى در مسجد، خدمت رسول گرامى رسیدم .در مسجد، جز پیامبر اسلام صلی الله علیه و اله و على علیه السلام کسى دیگر نبود.خلوت مسجد را مغتنم شمردم
و پیش رسول اللّه رفته ، گفتم : اى رسول خدا! پدر و مادرم فدایت … مرا وصیت و سفارشى کن ، تا خداوند مرا به خاطر آن سود دهد.
فرمود: چه خوب ، اى ابوذر!
 تو از مایى . تو از خانواده مایى ، و تو را سفارش مى کنم که آن را خوب فراگیرى ، وصیت و توصیه اى که در بردارنده تمام راهها و روشهاى خیر و خوبى است . اگر آن را بیاموزى و پاسدارش باشى ؛ به منزله دو بالى خواهد بود که تو را در پرواز مدد کند.
محمد(صلی الله علیه و اله )، معلم توحید
از اینجا، سخنان پیامبر به ابوذر شروع مى شود.رسول خدا، شاگردى ممتاز و گوشى پندنیوش و قلبى آگاه را در پیش و رو به رو دارد و مى داند که پیام و سخنش بر دل خداشناس خواهد نشست .مى داند که نصیحت و توصیه هایش ، تباه نخواهد شد و هدر نخواهد رفت .
محمد  صلی الله علیه و اله  و ابوذر، رو به روى هم اند. رسول خدا سخن مى گوید  ابوذر  گوش جان را به این چشمه سار زلال معرفت و تعلیم گشوده است .
پیامبر، سخن را از خدا  آغاز مى کند:
 اى ابوذر!…
خدا را آنگونه عبادت کن که گویا او را مى بینى .
اگر تو او را نمى بینى ، او تو را مى بیند.
بدان که سرآغاز عبادت و خداپرستى ، (معرفت ) و (شناخت ) است . او قبل از هرچیز، (اوّل ) است و چیزى پیش ‍ از او نبوده است .
او یکتایى است که دوّمى ندارد.
پاینده اى است که نهایت ندارد.
آسمانها و زمین و آنچه در آنهاست ، پدید آمده از قدرت اوست .
او. (آگاه ) و (توانا) است…
رسالت جهانى پیامبر
پس از این درس نخست توحیدى ، پیامبر به درس دوم مى پردازد. از دعوت جهانى خویش مى گوید. و… از فلسفه بعثت مى فرماید:
 پس از توحید مرحله دوم  بندگى خدا  ،
 ایمان آوردن به من است و اعتراف و اقرار به این که خداوند مرا به سوى تمامى بشریت ، به عنوان   (بشیر) و (نذیر) فرستاده است ،
تا اینکه خلایق را به فرمان خدا به سوى حق (که خداوند است ) دعوت کنم...
آنگاه به نقش جهت دهنده و نظام بخشى و وحدت آفرینى  اهل بیت   اشاره مى کند و در مقام برقرارى پیوند استوار و محبت عمل آفرین با این  خانواده   مى فرماید پس از توحید و اعتراف به رسالت من ، دوستى کردن با (اهل بیت من ) است ، این خانه و خانواده اى که به خواست خدا و اراده او رجس و پلیدى از آن رفته و به  طهارت   رسیده است
اى ابوذر!…
 بدان که خداوند، اهل بیت مرا در میان امتم ، همچون کشتى نجات بخش نوح قرار داده است که هر که بر این سفینه برآید، نجات مى یابد و هر که از آن روى بگرداند، غرق خواهد شد...
درسى براى زندگى
مشغله ها، همیشه باز دارنده انسان از تلاشهاى پیش ‍ برنده است . آفتهاى جسمى و بیماریها، سرعت پرواز انسان را مى کاهد. خوشبخت کسى است که تنى سالم و فرصتى آزاد و فراغتى داشته باشد تا بتواند به آنچه که  باید  برسد و دست یابد.
پیامبر، در ادامه سخنانش با ابوذر، با یادآورى این مطلب ، این درس بزرگ را مى دهد که باید از فرصتها، تندرستیها، تواناییها، فراغتها و جوانیها، حداکثر استفاده را برد. پس از بیان این نکته که بیشتر مردم در دو نعمت  صحت   و  فراغت   مغبون و زیان زده اند، مى فرماید:
   اى ابوذر!
پنج چیز را قبل از پنج چیز، قدر بشناس و غنیمت بدان :
جوانى ات را، قبل از پیرى ،
تندرسى ات را، قبل از بیمارى ،
دارایى ات را، قبل از تنگدستى ،
فراغت خود را، قبل از گرفتارى ،
و… زندگیت را، قبل از مرگ …
راستى ، چه درس شگفت و بزرگ و حکیمانه اى !مگر نه اینکه سرمایه هاى سودآور انسان در بازار زندگى ، عبارت است از:
 جوانى    سلامتى   امکانات مادى فراغت   و سرمایه عمر؟  و مگر نه اینکه آفت هر یک از اینها، در کنارش بیان شده است ؟
اگر بتوانیم در جوانى ، کارى براى پیرى بکنیم ،
اگر بتوانیم از تندرستى ، بهره کامل ببریم ،
اگر موفق شویم  مال   را در جاى درست خود، مصرف و خرج کنیم ،
اگر از فرصتهاى گرانبها، حداکثر استفاده را بگیریم ،
و اگر از عمر گرانمایه ، براى خانه ابدى و سراى آخرت ، رهتوشه اى برداریم ،دیگر چه غم و اندوهى ؟
بیشتر زیان زدگان ، کسانى اند که گهر وقت را، رایگان از دست مى دهند. مگر مى توان وقت رفته را باز آورد؟… هرگز!
از رسول خدا بشنویم :
 اى ابوذر!
از این که کارى را به آینده موکول کنى  و کار امروز را به فردا بیفکنى تسویف  بپرهیز.
تو امروز، در مقابل امروزت هستى ، از آینده چه خبر دارى ؟
اگر فردایى داشتى ، براى فردایت چنان باش که براى  امروز ت بودى .و اگر به (فردا) نرسیدى ، بر کوتاهى و قصور امروز، اندوه نخواهى داشت .
اى ابوذر!…
چه بسا کسانى که به استقبال روزى مى شتابند و در انتظار  فردایى هستند ولى هرگز به آن نمى رسند. اگر به (اجل ) و سرنوشت آن بیندیشى ، آرزوهاى دور و دراز، و مغرور شدن به آنها را دشمن خواهى دانست …)
اى ابوذر!
در دنیا چنان باش که گویى غریبى هستى ، یا یک رهگذر، و خود را از اهل گور به حساب آور...
دنیا همچون پلى است که باید از آن عبور کرد تا به سراى جاودان (آخرت ) رسید. دنیا، یک مسافرخانه است . دنیا، یک منزلگاه سر راه است و ما، مسافرى رهگذر…
ما، آخرتى هستیم ، نه دنیایى . باید از این  فرودگاه   براى آن  قرارگاه   رهتوشه برگیریم . وطن ما خانه ابدى آخرت است . باید فکر کنیم که ما را در گور گذاشته اند و فرصت از دست رفته ، و باید حساب عملکرد خود را پس بدهیم . بیا ره توشه برداریم ..
رسول خدا (صلی الله علیه و اله ) در ادامه صحبتهایش مى فرماید:
 اى ابوذر!
قبل از بیمار شدن ، از سلامتى ات بهره بردارى کن و قبل از مرگ ، از حیات خود، چرا که ، نمى دانى نام و نشان تو در فردا چیست .
اى ابوذر!
بپرهیز از این که مرگ ، در حال لغزش و خطا تو را دریابد، که دیگر نه امکان بازگشتى هست و نه پوزش ، پذیرفته مى شود و نه تو را براى آنچه به جا نهاده اى مى ستایند و نه اشتغالات ، عذرى به حساب مى آید...
تعهد در برابر فرصتها
حساسیت پیامبر را نسبت به  وقت و گذران عمر و سپرى شدن فرصتها و استفاده شایسته نکردن از آن مى بینیم . پیامبر در ادامه سخنانش با ابوذر، روى این مسأله تأکید فراوان دارد.
سرمایه داشتن و تجارت نکردن ،
فرصت داشتن و زیان بردن ،
زنده بودن و عمر را به بطالت گذراندن ،
کیمیاى عمر را ارزان فروختن ،
اینها چیزهایى است که پیامبر اسلام ، بشدت نسبت به آنها حساسیت نشان مى دهد و در هدفدارى حیات انسان ، براى پرداختن به آن ، جایى خاص قرار داده است . باز بشنویم از زبان آن حضرت :
 اى ابوذر!
بر عمر خویش ، بیش از درهم و دینارت حریص باش !…(
عقل حسابگر، به محاسبه امور مالى ، دخلها و خرجها، موارد مصرف ، سودها و زیانها، به طور جدى مى پردازد، ولى … آیا عمر و وقت ، ارزش درهم و دینار را هم ندارد؟! آیا به حساب مصرف عمر هم مى پردازیم ؟!
در رابطه با اعمالمان ، آینده اى پرخوف و خطر در پیش ‍ داریم ،
گردنه هایى صعب العبور، ایستگاههایى براى بازرسى و تفتیش دقیق ، توقفگاههایى براى حساب !
پیامبر دلسوز، و تربیت دهنده جانها، اینها را به ابوذر یادآورى مى کند:
 اى ابوذر!…
هر یک از شما منتظر چیست ؟
ثروتى که طغیان آور است ؟ فقرى که نسیان آور است ؟ مرضى که به فساد مى کشد؟ پیرى و کهولتى که زمین گیر مى کند؟ یا… مرگى که شتابان به سراغ مى آید؟ یا دجّالى که بدترین غایب مورد انتظار است ؟ یا فرا رسیدن قیامت را؟و… ساعت قیامت ، وحشتبارتر و تلختر است …
تعهد علم و دانش
دانش ، نور و روشنایى است .
اما آنگاه که همراه با تقوا و خدابینى باشد. وگرنه ، دانش ‍ بدون دین و علم بدون عمل ، جزوبال بر گردن دانشمند، چیزى نیست .
علم ، باید نافع باشد و دانش باید به حال جامعه مفید افتد، وگرنه آفت جامعه خواهد بود. پیامبر مى فرماید:  در قیامت ، بدترین مردم نزد خداوند، ازنظر موقعیت ، عالم و دانشمندى است که خود و دیگران از علمش نفع نمى برند.
ثمر علم اى پسر عمل است
ورنه تحصیل علم دردسر است
علم باید در خدمت مردم باشد، و وسیله آگاهى دادن ، بصیرت بخشیدن ، راهنمایى کردن ! نه مایه تفاخر… و سرمایه غرور! نه وسیله مباهات و دانش را به رخ دیگران کشیدن .
ادامه سخن رسول خدا  صلی الله علیه و اله

 اى ابوذر!…
هرکس دانش بطلبد، تا مردم را به طرف خود جلب کند، هرگز بوى بهشت را نخواهد یافت .
هرکس دانش بجوید، تا به کمک آن ، مردم را بهتر بفریبد، هرگز بوى بهشت را نخواهدیافت   (۱۱)جنگِ  تخصّص   و تعّهد  و نزاع  تکنیک   و  تقوا  ریشه در همین مساءله دارد.
چو دزدى با چراغ آید گزیده تر برد کالا!
پیامبر اسلام ، برحذر مى دارد که علم ، در جهتِ فریب مردم به کار رود.
تیغ دادن در کف زندگى مست
به که افتد علم ، نا کس را به دست
غرور علمى
یکى از بزرگترین شهامتها، اعتراف به  جهل   است . اگر چیزى را نمى دانیم ، بدون توجیه و تأویل ، و شیره مالیدن سر خلق اللّه ، بدون چرب زبانى و سالوس بازى و پشت هم اندازى ، صریح و باشجاعت ، بگوئیم :  نمى دانم 
این ، مشکلتر از به خاک رساندن پشت حریف در کشتى است و بیش از شکست دادن دشمن در میدان رزم ، نیرو مى طلبد؛ زیرا اینجا ما با دشمنى ، نیرومند، به نام  نفس   دست به گریبانیم که در خانه دلمان جا دارد. هرچیزى آفتى دارد، و آفتِ علم ،  غرور  است . غرور علمى ، انسان را از اعتراف به جهل و نادانى باز مى دارد.
از رسول خدا بشنویم :

  اى ابوذر!
وقتى از چیزى سؤ ال شد که نمى دانى ، بگو:  نمى دانم   .
که هم از پیامدهاى ناجور آنچه نمى دانى نجات یابى ،
و هم از عذاب خداوند در قیامت …
آرى … این ، شجاعت و قهرمانى مى خواهد. دلیرى فقط در تیغ کشیدن و تیر انداختن نیست . میدان رزم ، فقط جبهه بیرونى جنگ با دشمن رویاروى ، نیست .  نفس   نیز حریفى است که براى مبارزه ،  حریف   مى طلبد.
پیامبر اسلام ، عبور مى کرد. به جمعیتى که پیرامون یک قهرمان جمع شده و به تماشاى وزنه برداى و زورآزمایى او ایستاده بودند، برخورد. فرمود:
 قهرمان کسى است که بر  نفس   خود غالب شود
اعتراف به جهل ، یکى از این میدانهاست که قدرت و غلبه و شجاعت انسان ، آزموده مى شود.
خسارت علم بدون عمل
در اسلام ، آنچه تکلیف آور است .  دانایى   و  توانایى   است . هرچه انسان بیشتر  بداند  و بتواند  مسؤ ولیتش ‍ سنگینتر است .  علم   و  قدرت   زمینه مسؤ ولیت انسان مسلمان است . اگر  دانش   دست انسان را نگیرد و به  نجات   نرساند، وبال گردن است و مایه بدفرجامى .
خسارت ، از آنِ کسى است که چیزى نمى داند. خسران زده تر، کسى است که مى داند ولى عمل نمى کند.
حکیمى را پرسیدند: عالم بى عمل به چه ماند؟
گفت : به درخت بى ثمر. (گلستان سعدى )
آنچه بیشتر مایه رسوایى و خسران است ، مربوط به آخرت است . از زبان پیامبر بزرگ بشنویم :

 اى ابوذر!.
در قیامت ، گروهى از بهشتیان به اهل دوزخ رو کرده ، مى پرسند:
ما به کمک تعلیمها و آموزشهاى شما و در سایه تأدیب و تربیت شما به بهشت وارد شدیم . شما خودتان چرا به دوزخ افتادید؟
مى گویند:ما به خیر دعوت مى کردیم . ولى خودمان عمل نمى کردیم ...
آیا این خسارت نیست که انسان ، دارویى براى درمان بیماران یا مشعلى براى هدایت دیگران تهیه کند، ولى خود در کام مرض بمیرد یا در دام ظلمت بماند؟!
هم ندانستن عیب است ، هم به دانسته عمل نکردن .
رسول خدا  صلی الله علیه و اله   ادامه مى دهد:

 اى ابوذر!…
حقوق پروردگار، بیش از آن است که بندگانش بتوانند ادا کنند.
نعمتهاى خدا، افزونتر از آن است که بندگان ، قدرت شمارش آن را داشته باشند.
اى ابوذر!..
تو، در گذشت شب و روز، در حالى به سر مى برى که اَجَلها کم مى شود، کارها دقیقاً محفوظ است ، مرگ هم ناگهان مى رسد.هر زارع و کشتکارى ، آنچه را کاشته درو مى کند (گندم از گندم بروید، جو ز جو)
هرکس به هر چیزى برسد، خداوند عطا کرده ، و هرکه از گزند و شرّى محفوظ مانده ، خداوند نگهبانش بوده است...
سیماى پرهیزکاران
  اى ابوذر!…
پرهیزکاران ، سرورانند. و فقها، رهبران .
همنشینى با اهل تقوا و فقه ، سبب فزونى دانش و دین است .
مؤ من ، گناهش را همچون صخره اى سنگین مى بیند که مى ترسد بر سرش بیفتد و… کافر، گناه خود را همچون مگسى مى بیند که بر بینى اش مى گذرد.
اى ابوذر!…
هرگاه خداوند، اراده نیکى به بنده اى بکند، گناهانش را همیشه پیش چشمش قرار مى دهد و هرگاه ، خوبى کسى را نخواهد، گناهانش را از یادش ‍ مى برد. (که موفق به توبه نشود(
یکى از بزرگترین گناهان ، کوچک شمردن گناه است . این ، نشانه غرور انسان است . اگر انسان نسبت به معصیتها، بى توجه باشد، موفق به توبه هم نخواهد شد. کسى که بى توبه بمیرد، در قیامت باید پاسخگوى خطاها و نافرمانیهایش ‍ باشد.
حیف است که وجود، در باتلاق گناه ، خفه شود.
ظلم است که هستى ، به گناه آلوده گردد.
ستم بر انسان است و ناسپاسى از خدا، که انسان  گنهکار  شود.
انسان براى طاعت آفریده شده …. نه معصیت ! و براى عبادت ، … نه سرکشى ! و براى رحمت ، … نه عذاب و براى وصال … نه هجران ! و براى صعود، … نه هبوط و سقوط!
گرچه گناهان را به  صغیره   و  کبیره   تقسیم کرده اند و  کبائر  را زشت تر و عذاب آن را دردناکتر از  صغائر  دانسته اند ولى … گناه ، گناه است . از این جهت که نافرمانى است ، کوچک و بزرگ ندارد. وقتى درک کنیم که سرپیچى از فرمان چه کس ‍ شده است ، آنگاه از گناه کوچک هم هراس خواهیم داشت و  گناهان صغیره   را هم ترک خواهیم کرد.
پیامبر اسلام  صلی الله علیه واله   در سفارش به ابوذر، ملاک را اینگونه روشن مى کند:
 اى ابوذر!…
 به کوچکى گناه نگاه مکن .
نگاه به عظمت کسى بنگر که نافرمانى اش کرده اى …
اى ابوذر!…
یک انسان ، حتى به خاطر گناه ، از رزق محروم مى شود.
بهره مند، کسى است که سخنش با عملش یکى باشد. و گرفتار آنکه قول و فعلش با هم ناسازگار باشد.
اى ابوذر!
آنچه به تو مربوط نمى شود و در قبال آن مسؤ ولیتى ندارى رهایش کن . آنچه را به تو مربوط نیست مگو و زبانت را در زندان اختیار خویش قرار بده…
 زبان سرخ ، سر سبز مى دهد برباد  و مگر کم گناهى است که از طریق زبان انجام مى گیرد؟
دهان چون قفلى است که اژدهاى زبان را به بند کشیده است . کلید این قفل و درب باید در اختیار تو باشد. هروقت خواستى سخن بگویى ، آنچه را با عقل و ایمان و با شرع و خرد منطبق است بر زبان آورى .
در حدیث است :
 شایسته ترین چیزى که مستحق محبوس ساختن است  زبان   است . اگر زبان آزاد باشد هر چه بخواهد بگوید، روزى سر از غفلت برخواهیم داشت که بارى سنگین بر دوشمان است ، بارى سنگین از:
تهمت و افترا، دروغ و شایعه پراکنى ، استهزاء و سخن چینى ، لغویات و یاوه گویى ، غیبت و اهانت ، فحش و ناسزا…
آن وقت ، این جان پاک باید زیر این همه بار ناپاکى خُرد شود و روزى پاسخگوى آن  گفته ها و اظهارات باشد. آرى … از  گفته   هم سؤ ال خواهد بود. آیا بهتر نیست که بر زبان ، مهر بزنیم و با مهار تقوا، آن را کنترل کنیم ؟
مزن بى تأمل به گفتار، دم
نکو گو، اگر دیر گویى ، چه غم ؟!
راز برترى
خداوند، عادل است ؛ لیکن به آنکه بیشتر کار و عبارت کند، پاداش بیشتر مى دهد. و این نه تبعیض که عین عدالت است . در درجات آخرت نیز همین گونه است .
رتبه هاى مختلف بندگان ، نزد خدا و در بهشت ، در گرو برترى و پیشگامى و استمرار هرکس در عبادت و تقوا و جهاد و خدمت است . کلام نبوى را در این باره بشنویم :

 اى اباذر!…
خداى سبحان در قیامت ، گروهى را به بهشت مى برد و به آنان آن قدر  نعمت و مرتبت   عطا مى کند که خسته مى شوند. درحالى که برتر و بالاتر از آنان ، گروهى در درجات رفیعترى قرار دارند.
وقتى چشمشان به آن والاتران مى افتد، آنان را مى شناسند، و مى گویند: خدایا! این برادران ، در دنیا با ما و همراه ما بودند. چه شد که آنان را برما برترى بخشیدى ؟
گفته مى شود:
هیهات ! هیهات ! وقتى شما سیر بودید، آنان گرسنگى مى کشیدند.
وقتى سیراب مى شدید، آنان تشنه بودند.
وقتى در خواب بودید، چشم آنان  به عبادت و گریه   بیدار بود.
اى ابوذر!…
خداى بزرگوار، نور چشم و فروغ دیدگانم را در  نماز  قرار داده است . و همانگونه که براى گرسنه ، (طعام ) و براى تشنه ، (آب ) را محبوب ساخته ، نماز را نیز محبوب من قرار داده است .
گرسنه هرگاه غذا بخورد، سیر مى شود.
امّا من … هرگز از (نماز) سیر نمى شوم !...
این است راز برترى انسانهایى بر انسانهاى دیگر. قرب جستن به خدا از راه عبادت ، سحرخیزى ، شب بیدارى ، تهجّد.
چگونه مدعى عشق خداست ، آنکه شب را، همه شب ، تا سحر مى خوابد و درِ خانه خدا را نمى زند و با حلاوت مناجات و شیرینى  ذکر خدا  بیگانه است ؟ چگونه ادعاى مسلمانى دارد، آنکه از درد و نیاز همسایه و برادر دینى اش بى خبر است ؟

 اى ابوذر!…
تا وقتى در حال نمازى ، پیوسته در خانه خدا را مى زنى .
و هرکس ، درِ هر خانه اى را زیاد بکوبد، بالا خره باز خواهد شد…
هم نجوا شدن با صدّیقان متهجّد و نماز شب خوانان پرسوز، انسان را به رتبه آنان نیز مى کشد و مى رساند… امروز روز عمل است . نتیجه و نمره و پاداش در قیامت معلوم مى شود. دریغ و حسرت ، بر آنان که از مزرعه امروز، براى فرداى نیازمندى ، برگ و بار و رهتوشه اى برندارند…
  اى اباذر!
 اگر هر نمازگزار، خبر داشت از نیکیهایى که میان آسمان و زمین بر او فرو مى ریزد و مى دانست که در نماز، با چه کسى به سخن ایستاده است ، هرگز دست از نماز نمى کشید…
آرى … نماز، حضور در بزم دیدار الهى است و نشستن برمائده رزق معنوى پروردگار. از این سفره رزق و مائده معنوى ، بى بهره نمانیم …
دو مرز بى نهایت
فاصله اى که میان  خداجویان   و  خودخواهان   است ، از خاک تا خداست . خاکیان با افلاکیان ، قابل مقایسه نیستند و دو مرز تا بى نهایت ، میان آنان که تا حد و مرز فرشته اوج مى گیرند، یا تا پستى حیوانیت سقوط مى کنند، وجود دارد.
رسول خدا  صلی الله علیه و اله   نماز را، عاملى در این قلمرو، براى تعالى و رشد مى داند و به ابوذر مى فرماید:

 اى اباذر!…
هر که غیر از نمازهاى واجب ، در شبانه روز دوازده رکعت نافله بخواند، بر خداست که او را به بهشت ببرد… نماز ستون دین است…
تفاوت بندگان خدا، از خاک تا خدا، در همین  پیوند با خدا  نهفته است .
یکى از عبادت خدا لذّت مى برد، دیگرى حال و حوصله نماز و قرآن و دعا ندارد. آیا رواست که نتیجه یکسان ببرند؟…
تو و چشمهایت ، که همیشه خواب است
من و قلب پاکم ، که زلال آب است
من و چشم بیدار، تو و دیده برهم
من امید فردا، تو فسرده غم
تو زظلمت شب ، من از آفتابم
تو به  خویش   پابند، من از آن رهایم
تو و ناله هایت ، من و نغمه هایم
تو و رنج پستى ، من و گنج هستى
تو و دردِ  ماندن   من و… شوقِ  رفتن 
آرى …  چگونه بودن   است که رتبه ها را مشخص ‍ مى سازد.
وقتى نماز، پیوند عاشقانه خالق و مخلوق باشد و نیایش ‍  بنده   با  خدا  و گفتگوى دو دوست ، نجواى دو حبیب و راز و نیاز دلبر و دلداده ، مگر کسى از این گونه نماز، خسته مى شود؟
قلبى به عظمت قلب محمد  صلی الله علیه واله   در نماز وقتى پیش روى خداست و معرفتى به ژرفاى شناخت و عمق معرفت نبوى ، در برابر اقیانوس کران ناپیداى عظمتِ  اللّه   قرار مى گیرد، خستگى و ملالت یعنى چه ؟ و اصلاً سخنى جز شوق نمى توان گفت .
مسجد، خانه خداست و سنگر مردم ، و محل آموزش ‍ مسلمانان و سکوى عروج مؤ منین . و انسان را از مفاسد و منکرات باز مى دارد و موجب قرب به خداست . دلها را آرامش ‍ مى بخشد و روح را صفا مى دهد.
گذرگاه جاودانگى آخرت
 اى ابوذر!
دنیا، زندان مؤ من است و بهشت کافر.
مؤ من در دنیا، به حزن و اندوه ، روزگار مى گذراند، و چرا نه ؟ در صورتى که در آخرت ، به جهنّمى که انسانها واردش مى شوند، وعده داده شده ، به علاوه در دنیا، مؤ من با گرفتاریها و ابتلائات رو به روست . و در مقابل ، چشم داشت پاداش از پروردگار دارد.از این رو، اندوه دائمى اش ، تا رسیدن به راحت و کرامت ادامه دارد.
اى ابوذر!…
خداوند به چیزى همچون  اندوه طولانى   عبادت نشده است ...
قبلاً هم رسول ، از  دنیا  گفته بود.
و از فرصتهایى که مى گذرد و ما در برابرش متعهدیم
و از عمرى که نسبت به مصرف آن مسؤ ولیم
اینک ، بار دیگر: دنیا به منزله زندانى براى مؤ من . زندانى که باید از آن  آزاد  شد. محبسى که باید از آن پرگشود و به سوى آفاق  ابدیت   پرواز کرد.
مؤ من ، متعلّق به این دنیا نیست . مرغ باغ ملکوت است ، و دنیا، تنگنایى است که انسان مؤ من ، به حالت  تکلیف   در آن بسر مى برد.
در دنیا هم براى  عمل    خودآزمایى   و  امتحان   آمده ایم ، نه براى خوشگذرانى ، لذّت جویى ، کامروایى و عیش ‍ و عشرت !…
خوشى و عشرت مؤ من ، براى آخرت است و در این دنیا، باید عمل کند، بکوشد بر خواسته هاى نفس ، مهار بزند، از هوسها و تمنّاها دل برکند، خود را محدود کند، قانون و شرع را بپذیرد، پاى بند مقررات باشد،  عبد  باشد…
مى بینیم که در این صورت ، دنیا براى مؤ من ، محدود است    زندان   است . ولى کافر، که بى تعهد و بى حساب ، بى تکلیف و بى مؤ اخذه ، عمل مى کند و شهوت مى راند و هوسبازى مى کند، دنیا برایش بهشت است ، بهشت بى خیالى و بى دردى و بى تعهدى .
مؤ من ، در این  محبس   اندوهگین ، متفکر و اندیشناک است ، مى داند که چه راه سخت و دشوارى در پیش دارد و چه محاسبه هاى دقیق و توقفگاههاى طولانى در انتظار اوست . آیا این گونه اندوهگین بودن  که به فکر آینده بودن است   عبادت نیست ؟
اندوه ، نه بر خسارت مالى و زیانهاى جزئى و بدهکاریها و مرگ و میرها و غربت و دورى از عزیزان ، بلکه بر تباه شدن فرصتها و نزدیک شدن اجل ، بر سپرى شدن عمر و حساب دقیق قیامت و وعده و وعیدهاى الهى ، بر خسرانهاى بزرگ حیاتى !…
دل ، باید به حزن سرنوشت شوم ، محزون شود.
اندوه سازنده
آنچه گفته شد، غمى سازنده و اندوهى کارساز بود.
به فکر سوخت و سازهاى انسانى بودن و در اندیشه ضایعات جبران ناپذیر، دلى غمبار داشتن ، گریه بر  حبط اعمال   غصه بر  تباهى عمر  اندوه بر هدر رفتن نشاط و نیروى جوانى …
ترسم از زلزله و طوفان نیست
آنچه مى افزاید،
ترس و اندوه مرا،
ریزش کنگره  ارزش  هاست .
لرزش پایگه  انسان   است .
غربت روح خداگونه انسان ، در عصر
ظلمت زاویه این دلهاست .
باز، ادامه کلام نبوى   صلی الله علیه و اله

 اى ابوذر!…
هر که بتواند بگرید، پس بگرید.
و اگر نتواند، قلبش را اندوهناک سازد و خود را به گریه بزند.
دلهاى سنگى ، از خداوند دورند ولى نمى دانند.
اى ابوذر!…
 خداوند مى گوید :من بر بنده ام دو (ترس ) را با هم جمع نمى کنم و نیز دو (امنیت ) را.
اگر کسى در دنیا از من ایمن باشد، در آخرت هراسناک خواهد بود.
و اگر در دنیا خوف و خشیت داشت ، در آن دنیا، در قیامت ، او را ایمن خواهم کرد.
وقتى در آخرت ، گناهان افراد بر آنان عرضه شود، بعضى مى گویند: ما خائف و هراسناک بودیم . آنگاه بخشوده شوند؟…

ارسال شده در: 13 تیر 01 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 371 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
خصوصیات پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله

«پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در قرآن»
مقام و مرتبه پیامبر عظیم الشأن اسلام صلی الله علیه و آله از مسایل جذابی است که هر انسان اندیشمند و کنجکاوی دوست دارد درباره اش بیشتر بداند. از این رو، دانشمندان در علوم گوناگون، براساس روش و منش خود، این مسأله را توضیح داده‌اند و تبیین کرده اند.
 اما آنچه قبل از هر چیز لازم بنظر می آید اینست که خداوند تبارک و تعالی که خود خالق او و فرستنده او به سوی مخلوقاتش است، در مورد عظمت و جایگاه او چه می فرماید و وی را به چه صفاتی می ستاید. آیا اصلا در لابلای آیات قرآن کریم نام و یادی از این شخصیت بزرگ شده و اگر چنین است به چه ویژگی هایی از ابعاد شخصیتی ایشان اشاره گردیده است.
خداوند متعال در آیات قرآن کریم گاهی به طور صریح و گاهی به صورت ضمنی به معرفی رسول خدا صلی الله علیه و آله و ویژگیهای ایشان اشاره فرموده است که به برخی از آنها اشاره می کنیم.
1. مقام خاتمیت
از جمله‌ اوصاف و خصایصی که تنها به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اختصاص دارد و همه مفسّران و اندیشمندان اسلامی‌ نیز در رابطه با آن اتّفاق نظر دارند، «خاتمیّت» ایشان است.
 قرآن ‌کریم می‌فرماید: ﴿مَّا کَانَ مُحَمَّدٌ أَبَا أَحَدٍ مِّن رِّجَالِکُمْ وَلَکِن رَّسُولَ اللَّهِ وَخَاتَمَ النَّبِیِّینَ وَکَانَ اللَّهُ بِکُلِّ شَیْءٍ عَلِیمًا: محمّد پدر هیچ یک از مردان شما نبوده و نیست، ولى رسول خدا و ختم‏کننده و آخرین پیامبران است و خداوند به همه چیز آگاه است!﴾ (احزاب/ 40).
«خاتم» مُهری است که در پایان نوشته‌ها قرار می‌گیرد، خداوند هم با فرستادن انبیا برای جوامع بشری پیام می‌فرستد و پس از پایان گفتار و کلمات خود، سلسلة‌ نبوّت ایشان را با فرستادن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله ختم و صحیفة‌ رسالت آنها را با وجود مبارک ایشان مُهر نموده است. پس هرگز جایی برای نبوّت و رسالت دیگری نیست. به همین دلیل رسول اکرم صلی الله علیه و آله زیور همة انبیاء و خاتم آنهاست و سلسلة‌ نبوّت با آن حضرت مُهر شده و پایان پذیرفته است.
 به عقیدة مرحوم طبرسی، «خاتم‌النّبیین» اشاره به این دارد که رسول اکرم صلی الله علیه و آله آخرین پیام‌آور است و دفتر رسالت با آمدن ایشان مُهر خورده و پایان یافته است. از این ‌رو، دین و دفتر ایشان تا روز قیامت راه و رسم بشریّت بوده است و این ویژگی‌ و فضیلت بزرگ در میان همة‌ پیامبران تنها از آن ایشان است (مجمع البیان، ج1).
این نکته نیز لازم است که مقصود از خاتمیّت، هم تأخّر و خاتمیّت زمانی و هم خاتمیّت رتبی در قوس صعود است.
از آیه کریمه دو نکته استفاده می شود:
الف. پیامبر اکرم ـ صلی الله علیه و آله ـ علاوه بر آنکه واجد همه مزایای مشترک و مختص فرد فرد انبیا علیهم السلام می باشد، دارای خصایص ویژه ای نیز هست که انبیای قبلی فاقد آن بوده اند.
ب. تا روز قیامت، احدی بهتر از پیامبر اکرم  صلی الله علیه و آله  نخواهد آمد؛ زیرا اگر کسی کاملتر از وی می بود، حتما او به مقام خاتمیت می رسید.
آیات و روایات دیگری نیز بر خاتمیّت پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اشاره دارند؛ از جمله:
﴿وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلَّا کَافَّةً لِّلنَّاسِ بَشِیرًا وَنَذِیرًا وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ: و ما تو را جز براى همة مردم نفرستادیم تا (آنها را به پاداشهاى الهى) بشارت دهى و (از عذاب او) بترسانى، ولى بیشتر مردم نمى‏دانند﴾ (سبأ/ 28)؛
﴿...وَأُوحِیَ إِلَیَّ هَذَا الْقُرْآنُ لأُنذِرَکُم بِهِ وَمَن بَلَغَ...: ... این قرآن بر من وحى شده، تا شما و تمام کسانى را که این قرآن به آنها مى‏رسد، بیم دهم...‏﴾ (انعام/ 19).  وسعت مفهوم تعبیر «وَ مَن بَلَغَ» رسالت جهانی قرآن و پیامبر اسلام(ص) را از یک سو، و مسألة خاتمیّت ایشان را از سوی دیگر روشن می‌سازد.
2.  مقام بندگی محض
از موارد دیگری که به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله اختصاص دارد، «عَبْد مطلق» است.
بعضی از انسان‌ها تحت تدبیر اسمای جزئیّة حقّ‌اَند؛ مثلاً بعضی در حقیقت، عبدالرّزاق، عبدالباسط، عبدالقابض، عبدالکریم و عبدالجلیل هستند، امّا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله «عَبْد» هست و  منتسب به عالی‌ترین اسم از اسمای حسنای خداوند سبحان یعنی «هو» است؛ که همان هویّت مطلقه است و حضرت در قوس نزول از نزد همان مقام تنزّل کرده است و «هو» مبدأ ارسال رسول اکرم صلی الله علیه و آله می‌باشد: ﴿هُوَ الَّذِی أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدَى وَدِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَى الدِّینِ کُلِّهِ وَلَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ: اوست که رسول خود را با هدایت و آیین حق فرستاد تا آن را بر همة آیین‏ها غالب گرداند، هرچند مشرکان کراهت داشته باشند!﴾ (توبه/ 33).
نکته دیگر اینکه خداوند وقتی می‌خواهد تعبیر «عَبْد» را نسبت به سایر انبیا به کار ببرد، همراه با ذکر نام آنها به کار می‌برد؛ مثلاً می‌فرماید: ﴿وَاذْکُرْ عِبَادَنَا إبْرَاهِیمَ وَإِسْحَقَ وَیَعْقُوبَ أُوْلِی الْأَیْدِی وَالْأَبْصَارِ: و به‌خاطر بیاور بندگان ما ابراهیم، اسحاق و یعقوب را، صاحبان دستها(ى نیرومند) و چشمها(ى بینا)﴾ (ص/ 45)؛ ﴿وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ: به‌خاطر بیاور بندة ما ایّوب را، هنگامى که پروردگارش را خواند (و گفت: پروردگارا!) شیطان مرا به رنج و عذاب افکنده است﴾ (همان/ 41)؛ ﴿اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُودَ ذَا الْأَیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ: در برابر آنچه مى‏گویند، شکیبا باش و به‌خاطر بیاور بندة ما داوود صاحب قدرت را، که او بسیار توبه‏کننده بود!﴾ (ص/ 17)؛ ﴿کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ فَکَذَّبُوا عَبْدَنَا وَقَالُوا مَجْنُونٌ وَازْدُجِرَ: پیش از آنها قوم نوح تکذیب کردند، (آرى،) بندة ما (نوح) را تکذیب کردند و گفتند: او دیوانه است و (با انواع آزارها از ادامة رسالت خود) بازداشته شد﴾ (قمر/9).
امّا پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را بدون نام ذکر نموده و «عَبْد مطلق» به آن فرد کامل اطلاق می‌فرماید: ﴿فَتَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیَکُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا: زوال‌ناپذیر و پُر برکت است کسى که قرآن را بر بنده‏اش نازل کرد تا بیم‏دهندة جهانیان باشد﴾ (فرقان/1).  نه قبل از کلمة‌ «عَبْد» نام مبارک پیامبر صلی الله علیه و آله را می‌برد و نه بعد از آن؛ و نیز نمی‌فرماید «عبدنا» که ناظر به کثرت باشد، بلکه می‌فرماید «عَبْده» که ناظر به مقام وحدت است و این کلمه از «عبدالله» نیز بالاتر است؛ زیرا این عبودیت، حاکی از هویّت مطلقه است که بالاتر از مقام الوهیّت می‌باشد.(تفسیر تسنیم؛ ج8)
این خود فضیلت غیرقابل انکاری برای آن حضرت نسبت به دیگر انبیای الهی است. بنابراین خداوند سبحان، بندة مطلق در همة‌ عصرها را رسول اکرم صلی الله علیه و آله  می‌داند و ایشان سیّد‌الأوّلین و الآخرین است.
3. مقام بالاترین رتبه وجودی
«اوّل‌المسلمین» از ویژگی دیگر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که اکثر مفسّران بر اختصاص آن بدان حضرت، اتّفاق نظر دارند.
خداوند به رسول خود دستور می‌دهد که بگو: «من اوّلین مسلمانم»: ﴿لاَ شَرِیکَ لَهُ وَبِذَلِکَ أُمِرْتُ وَأَنَاْ أَوَّلُ الْمُسْلِمِینَ: همتایى براى او نیست و به همین مأمور شده‏ام و من نخستین مسلمانم!﴾ (انعام/ 163). منظور از «اوّل‌المسلمین»  اولویّت زمانی و تاریخی نیست؛ زیرا اگر اولویّت زمانی بود، هر پیغمبری نسبت به قوم خویش «اوّل‌‌المسلمین» بود و انبیای پیشین نیز به طریق أولی می‌توانستند مصداق این اولویّت باشند، بلکه اوّلیت ذاتی است که از آن به اولویّت رتبی یاد می‌شود.
خداوند دربارة‌ هیچ پیامبری تعبیر «اوّل‌‌المسلمین» ندارد. حضرت ابراهیم علیه السلام با اینکه سرسلسلة انبیای ابراهیمی بود با این حال، خداوند به وی نفرمود که بگوید من اوّلین مسلمانم. حضرت نوح علیه السلام که شیخ‌‌الانبیاء و نیز حضرت آدم علیه السلام که ابوالبشر است، هیچ‌ یک این جمله را نفرمودند. تنها کسی که قرآن از او به عنوان «اوّل‌‌المسلمین» یاد می‌کند، رسول خدا صلی الله علیه و آله است.  از اینکه خدای سبحان تنها به پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله فرمود: بگو مأمورم که «اوّل‌‌المسلمین» باشم، برای آن است که وی اوّلین است و در رتبة‌ وجودی او هیچ ‌کس قرار ندارد، چنان‌‌که آن حضرت در قیامت، اوّل کسی است که محشور می‌شود. (تفسیر تسنیم؛ ج8)
مرحوم فیض کاشانی معتقد است: «حضرت رسول صلی الله علیه و آله نخستین کسی است که در عالم ذر و گرفتن عهد و میثاق، لبّیک گفته است. پس اسلام آن حضرت مقدّم بر اسلام همة خلایق است» (تفسیر صافی؛ ج2)
علاّمه طباطبائی نیز بر این باور است که جملة «و أَنَا أَوَّلُ المُسلِمِینَ» دلالت بر این دارد که مقصود از «اوّل»، اوّلیّت به حسب درجه است، نه اوّلیّت به حسب زمان؛ و تنها رسول خداست که «اوّل‌المسلمین» خوانده شده است.(تفسیر المیزان، ج7)
از این آیه برمی‌آید که اسلام بر دیگر ادیان فضیلت دارد و پیروی از اسلام واجب است؛ زیرا پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله اوّلین کسی است که مأمور شد در برابر اسلام تسلیم شود و دیگران جز تبعیّت از او وظیفة دیگری ندارند.
4. مقام اسوة حسنه بودن
اصل «همرنگ شدن با دیگران» مخصوصاً افراد پر نفوذ و با شخصیت و انسانهایی که از صفات کمالی و معنوی والایی برخوردارند یکی از اصول مسلّم روانی است. مطابق این اصل انسان کششی در وجود خود به سوی هماهنگی و همرنگی با دیگران، مخصوصاً با قهرمانان و پاکان، احساس می کند و به همین علّت به سوی اعمال و صفات آنان جذب می شود و تلاش می کند در رفتار و اوصاف، همرنگ آنان گردد. این کشش روانی اگر همراه با محبوبیّت و مجذوبیّت شود در رساندن انسان به صفات عالی انسانی سخت مؤثر است و در مدّت کمی می تواند از مِس وجود انسان عادی طلای ناب بسازد.
قرآن با توجه به این نکته، در هر بخش انسانهای نمونه را معرّفی نموده است و در هر زمان اسوه هایی را معرّفی نموده است. امّا آن اسوه و الگویی که برای ابد می تواند (همچون دین و شریعت اسلامی) به عنوان الگو مطرح بماند و تمام بشریت را به سوی خود جذب نماید، عصاره هستی ، و برترین انسان در عالم وجود یعنی رسول اکرم صلی الله علیه و آله، خاتم پیامبران و جامع کمالات انسانی است،
معرّفی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به عنوان «الگو» و «اُسوة نیکو» بدون هیچ قید و استثنایی، دلیل اعتبار و حجّیّت همة افعال آن حضرت در تمام حالات است که از صدر اسلام به عنوان«سنّت» مورد استناد بوده است. در روایات نیز از اعمال عبادی و غیر عبادی پیامبر صلی الله علیه و آله با تعبیر «اُسوه» یاد شده است (تفسیر فرقان،ج 2).
شیخ طوسی در تفسیر آیه 21 سوره احزاب: « لَقَدْ كَانَ لَكُمْ فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ كَانَ يَرْجُو اللَّهَ وَالْيَوْمَ الْآخِرَ وَذَكَرَ اللَّهَ كَثِيرًا» می‌گوید: «اُسوه حالتی است برای صاحب آن‌ که دیگران بدان حالت اقتدا می‌کنند. پس هر کس از الگوی خوب پیروی کند، کارهایش خوب می‌شود» (تفسیر تبیان، ج 8).
تعبیر به «لَکُم»، اُسوه بودن پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را برای همة‌ مخاطبان به‌ صورت یکسان ثابت می‌کند، امّا تعبیر به «لِمَن کَانَ» اشاره است به بهره‌وری از این اُسوه به‌وسیلة کسانی که دارای شرایط ویژه هستند؛ یعنی اینگونه نیست که همگی از این اُسوة‌ عام بهره ببرند، بلکه افرادی خاص بهره‌مند می‌شوند. همچنین قید «لِمَن کَانَ یَرجُوا الله»، مبیّن این است که غیر مؤمنان چندان از الگو بودن پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله بهره نمی‌گیرند و تعبیر «وَ لَقَد کَانَ لَکُم»، برای دلالت بر استمرار سرمشق بودن ایشان برای مؤمنین است؛ بدین معنی که پیروی از ایشان تکلیفی ثابت از زمان گذشته بوده و هست (تفسیر المیزان، ج 16).
5. مقام خلق عظیم
اخلاق نیکو از برترین صفات کمالى انسان است چه در سطح خانواده و چه در سطح جامعه، لذا شدیداً احساس نیاز مى‏شود که فردى داراى اخلاق جامع باشد تا مردم به پیروى از او دنیا و آخرت خویش را با نشاط و آرامش تأمین نماید.
قرآن کریم در این بخش، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را به عنوان الگو معرّفى نموده، مى‏فرماید: «و انّک لعلى خلق عظیم؛ و یقیناً تو داراى اخلاق عظیم و برجسته‏اى هستى.» (قلم،14)
وقتی خدای سبحان از چیزی به عظمت یاد کند، معلوم می شود که آن چیز از عظمت فوق العاده ای برخورداراست. خدا در قرآن، بزرگهای ما را با صفت «ضعف» یا «قلت» یاد می کند: سراسر دنیا را اندک می شمارد: مَتاع الدُّنْیا قَلیل) !نساء،77)و از دسیسه های شیطان به عنوان اِنَّ کَیْدَ الشَّیْطانَ کانَ ضَعیفاً (نساء،76) سخن می گوید؛ اما وقتی از خلق رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله ـ نام می برد می فرماید: «ای پیامبر! تو واجد همه ملکات نفسانی در حد أعلی هستی!
در میان اخلاقیات آن حضرت برخى از آنها خیلى برجسته است که قرآن نیز روى آن تکیه کرده است:

الف.نرمخویى

از شاخص‏ترین صفات اخلاقى آن حضرت، نرمخویى و «الین» بودن آن حضرت است تا آنجا که قرآن کریم رمز و راز موفقیّت آن حضرت را در هدایت جامعه، همین امر مى‏داند، لذا فرمود: «فبما رحمةٍ من اللّه لنت لهم ولو کنت فظّاً غلیظ القلب لانفضّوا من حولک؛(آل عمران،157) به برکت رحمت الهى در برخورد با مردم نرم و مهربان شدى و اگر خشن و سنگدل بودى، از اطراف تو پراکنده مى‏شدند.»

ب. دلسوزى براى هدایت مردم

رهبران و عالمانى که درد هدایت مردم را دارند، دلسوزانه مردم را به سوى حق و حقیقت دعوت مى‏کنند و براى تحقق این مسئله از هیچ تلاشى فروگذار نمى‏کنند، و هیچ مانعى هم نمى‏تواند آنها را از این تلاشها باز دارد.
پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله از جمله رهبرانى است که این صفت را در حد کمال داراست، قرآن کریم در این باره مى‏فرماید: «لقد جاءکم رسولٌ من انفسکم عزیزٌ علیه ما عنتّم حریصٌ علیکم بالمؤمنین رؤفٌ رحیم؛(توبه،128) همانا فرستاده‏اى از خود شما به سویتان آمد که رنجهاى شما بر او سخت است و اصرار بر هدایت و راهنمایى شما دارد و نسبت به مؤمنان دلسوز و مهربان است.»
دلسوزى حضرت ختمى مرتبت صلی الله علیه و آله به حدّى بود که گاهى از شدّت غصّه خود را در معرض خطر قرار مى‏داد، و غصّه او اختصاص به انحراف مسلمانان نداشت بلکه بر گمراهى کافران نیز غصّه مى‏خورد، قرآن در این‏باره مى‏فرماید: «فلعلّک باخعٌ نفسک على آثارهم ان لم یؤمنوا بهذا الحدیث اسفاً (کهف،6) گویى مى‏خواهى به خاطر اعمال (نارواى) آنان اگر به این گفتار ایمان نیاورند، خود را هلاک کنى.»
 حضرت على علیه السلام درباره اخلاق نیک رسول خدا صلی الله علیه و آله مى‏فرماید: «رسول خدا سخى‏ترین مردم از نظر انفاق، شجاعترین مردم، راستگوترین مردم، وفا کننده‏ترین آنان به وعده، و نرمترین آنها از نظر خوى و بزرگوارترین آنها از نظر برخورد بود، هر کس در ابتدا او را مى‏دید، ابهتش او را مى‏گرفت، و کسى که با او برخورد داشت و او را مى‏شناخت به او عشق مى‏ورزید، هرگز مانند او را قبل و بعد از او ندیدم.» (الغارات،ج1)
6. مقام رأفت و رحمت
قرآن کتابی است از طرف خداوندی که رحمت وسیع و بی پایان دارد، خود نیز رحمت است و آیات فراوانی وجود دارد که نشان می دهد قرآن رحمت و لطفی است در حق بشریت.  این کتاب رحمت در جای جای متن خود از رحمت و رأفت و مهربانی و دلسوزی و نرمی پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله سخن به میان آورده است که به نمونه ای از آن اشاره می شود:
قرآن می فرماید: «و ما ارسلناک الّا رحمةً للعالمین؛(انبیاء،107) ما تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم».
همانطوری که رحمانیت خداوند صفت عامه اوست و همه انسانها اعم از مؤمن و کافر را شامل می شود، پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله هم برای همه انسانها در همه اعصار و تمامی مکان‌ها تا پایان جهان رحمت است؛ نه تنها برای پیروان و دوستان بلکه همه اهل عالم ، گویا خوب و بد و دوست و دشمن باید این مهربانی و رحمت را از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله احساس کنند .  چرا که نشر آئینی را برعهده گرفته است که سبب نجات همگان است حال اگر گروهی از آن استفاده بردند، و گروهی استفاده نکردند این مربوط به خودشان است و تأثیری در عمومی بودن رحمت وجود او نمی کند، خود آن حضرت فرمودند: «ایّها النّاس انّما انا رحمةٌ مهداةٌ؛ (طبقات الکبری،ج1) مردم! من فقط رحمت هدایت یافته ام».
وجود مبارک پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نه تنها برای زمینیان رحمت است بلکه تعبیر به عالمین و استثناء در جمله منفی و نکره آمدن رحمت آنچنان مفهوم وسیعی دارد که تمام موجودات عالم در تمام اعصار و قرون و حتی تمام ملائکه الهی را شامل می شود .
برخی دانشمندان غرب اعتراف دارند که تمدن و پیشرفت های علمی آنان مدیون و مرهون وجود اسلام و شخص پیامبر اکرم است از جمله: «ژول لابوم» اندیشمند و نویسنده فرانسوی می گوید: «دانش و علم برای جهانیان از سوی مسلمانان به دست آمد و مسلمین علوم را از قرآنی که دریای دانش است گرفتند و نهرها از آن برای بشریت در جهان جاری ساختند.»
و «دینورت» می نویسد: «واجب است اعتراف کنیم علوم طبیعی و فلکی و ریاضیات که در اروپا رواج گرفت، عموماً از برکت تعلیمات قرآنی است و ما مدیون مسلمانانیم بلکه اروپا از این جهت شهری از اسلام است.» (اعجاز قرآن، سید رضا مودب، ص: 204)
7. مقام شامخ رسالت
مقام رسالت، مقامى است كه خداوند به برخى از پيامبران عطا فرموده، و دارندگان آن، پيام را از جهان غيب مى گرفتند و براى ابلاغ و ارسال آن به مردم مأمور مى شدند.
رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) سرسلسله رسولان الهی است که رسالت ایشان در بخشهای گوناگون جهان آفرینش منشأ آثار فراوانی است، چنانکه در جوامع مختلف بشری نیز تأثیر خاص خود را به همراه داشته است.
1. خدای سبحان نعمت رسالت را به عنوان وزین ترین نعمت های الهی نام می برد :لَقَدْ مَنَّ الّلهُ عَلَی الْمُؤمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَ یُزَکیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَةَ: خدا بر مؤمنان عالم منت نهاد که رسولی را از ارواح و نفوس آنان برانگیخت تا آیات الهی را بر آنان تلاوت و ایشان را از گزند تیرگی و تباهی تطهیر، و به کتاب و حکمت آگاهشان کند، گر چه قبل از رسالت رسول اکرم ـ صلی الله علیه وآله ـ در گمراهی روشن بودند.» (آل عمران،164) بنابراین، اولین مرحله رسالت آن حضرت، تلاوت آیات الهی، تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت برای تأثیرگذاری بر «امیین» می‌باشد.
۲ ـ خداوند بر اساس “و ما أرسلنا من رسولٍ إلا بلسان قومه”(ابراهیم،4)، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را به عنوان پیامبری که در میان عرب زبانها ظهور کرده و آنها را با زبان عربی به معارف بلند الهی دعوت می کند، معرفی کرد. بنابر این مرحله دوم تأثیر رسالت آن حضرت، تحولی است که در منطقه‌ عرب زبانها بوجود آورده است.
۳ ـ مرحله سوم، تحولی است که رسالت آن حضرت در همه ی‌ جوامع بشری، اعم از عرب یا غیر عرب، به بار آورده است. خداوند در این باره می فرماید: «وما أرسلناک إلا کافة للناس» (سبا،28). تا آن جا که بشریت به سر می برد، قلمرو رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) خواهد بود، خواه جوامع عصر نزول وحی، و خواه اعصار دیگر، خواه مردم حجاز و خواه مردم مناطق دیگر.
۴ ـ در این مرحله، رسالت آن حضرت از جوامع بشری فراتر رفته و‌تا آن جا که فکر و‌اندیشه ای هست، تأثیر می گذارد. خداوند می فرماید: «قل لئن اجتمعت الإنس والجن علی أن یأتوا بمثل هذا القرءان لا یأتون بمثله ولو کان بعضهم لبعضٍ ظهیراً» (اسراء،88) مستفاد از این آیه این است که جن هم مانند انس در برابر رسالت پیامبر (صلی الله علیه و آله) مسئولیت دارد.
۵ ـ رسالت رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در مناطقی که شهود و عرفان، حضور و ظهور دارد، نیز اثر تازه ای به همراه داشت. ولادت آن حضرت که زمینه بعثت و رسالت آن حضرت بود علاوه بر زمین، در آسمان هم آثاری گذاشت که در قرآن کریم چنین بیان شده است: «و أنّا لمسنا السماء فوجدناها ملئت حرساً شدیداً وشهبا و أنّا کنا نقعد منها مقاعد للسمع فمن یستمع الان یجد له شهاباً رصداً * و أنّا لا ندری أشرٌّ أُرید بمن فی الأرض أم أراد بهم ربهم رشداً» (جن،8و9و10)
آسمانی که قرآن کریم از آن سخن می گوید در بسیاری از موارد، غیر از آسمانی است که در هیئت و نجوم مطرح است، چنانکه مقصود از “اهل آسمان” فرشتگان هستند که شاگردان انسان کاملند.
تأثیر وجود مبارک رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در آسمانها به این نحو است که از سویی دست ناپاکان از معارف بلند آسمانی کوتاه شد و از سوی دیگر شاگردان آسمانی از علوم لدنّی آن حضرت به خوبی استفاده خواهند کرد. وقتی حوزه علمی رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به چهره آسمانیان باز گردد و راهزنانی نباشند تا مانع بهره یابی صحیح باشند قهراً اهل آسمان از علوم لدنّی آن حضرت بهتر استفاده می کنند.
حاصل اینکه: سراسر عالم در ‌‌پیشگاه رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم)، امّی،ناخوانا و نانویسا هستند، گرچه فرشتگان آسمان یا عالمان و حکیمان و فرزانگان زمینی و یا جنیان باشند، زیرا همه ی‌ فضیلت مدارانِ علمی نسبت به آن مقامی که فاقدند، امی هستند و خدا در میان همه امیین جهان، رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) را برگزید تا معلم آنها باشد.
8. مقام علم لدنی
علم لدنی یعنی دانشی که از مقام لدن و از نزد خداوند متعال گرفته شده است، بنابراین علم لدنی از سنخ علوم دیگر نیست که در کنار آنها بیاید و با آنها سرشماری شود و یا دارای مسائل و موضوع و محمول باشد، بلکه علمی شهودی و حضوری و فراموش نشدنی است و حقیقتی است که روح انسان با آن آمیخته شده و از وجود انسان جدا نمی‌شود.
 این علم، ویژه انبیاء و اولیای الهی است اما انسان های دیگر نیز با نورانیت و رعایت تقوای الهی می توانند متناسب با ظرفیت و سعه معنوی خود از علم لدنی بهره مند گردند و مورد رحمت خاص و بی واسطه الهی قرار گیرند و مستقیما حقایقی را از عالم غیب و ملکوت دریافت کنند هر چند میزان و مقدار آن با علم لدنی انبیا و اولیا تفاوت دارد.
آنچه خدا به رسول گرامی اش داد، نه از راه چشم و گوش مادی، بلکه از راه جان و دل بود. اول جان مبارکشان آنرا اخذ می نمود و بعد چشم و گوششان آنرا می دید و می شنید. رسول خدا صلی الله علیه و آله از علمى برخوردار شدند که براى دیگران امکان دسترسى به آن در این حد و گستردگى و عمق وجود ندارد.
9. مقام عصمت
عصمت انبیا از مسائل اساسی در ادیان الهی است؛ زیرا قوام نبوت پیامبران به عصمت آنان در مقام دریافت و ابلاغ وحی است. عصمت در لغت به‌معنای نگه داشتن، منع و بازداشتن است و در اصطلاح، ملكه‌ای نفسانی است كه خداوند انسان‌های برخوردار از آن را از گناه و خطا باز‌می‌دارد.
«فلسفة عصمت» در واقع خالص کردن انبیا برای هدایت و راهنمایی مردم و رساندن آنها به تکامل می‌باشد چرا که مردم از رهبری که دچار خطا و اشتباه شود و معصیت کند، پیروی نکرده و به آنها اقتدا نمی‌کنند.
مقام عصمت دوگونه است:
الف: عصمت علمی
همه انبیا در مسائل علمی، چه در یادگیری از وحی و حفظ و یاد دادن آن معصوم هستند. این ملکه علمی بدون شهود میسر نیست و تنها کسی که عین صراط مستقیم باشد، از آسیب وسوسه و دسیسه و خیال پردازیهای ذهنی مصون است. خداوند به پیامبرش می فرماید :«اِنَّکَ لِمَنِ الْمُرْسَلین عَلی صِراطٍ مُسْتَقیم» (یس،4)
ب. عصمت عملی
مقام منیع عصمت عملی برای کسی حاصل است که به مرز اخلاص رسیده باشد. در این حال، در حرم امن او شهوت و غضب باطل راه ندارد، چون وی، هر دو را مهار کرده است و وقتی انسان به مقام امن اخلاص راه یافت و جزو صالحان شد، تحت ولایت الله است و شیطان اقرار کرده که به آن مقام راه ندارد:  اِلاّ عِبادِکَ مِنهُمُ الْمُخْلَصین. (حجر،40)
انبیای الهی همه دارای «عصمت» اند و اما عصمت در آنها دارای مراتب تشکیکی و متفاوت است و در همه به یک مرتبه نیست؛ همان گونه که قرآن نیز اصل تفاوت مراتب انبیا در فضیلت را در آیاتی متذکر شده است مثل: «تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ (بقره /  253)؛ آن فرستادگان، برخی آنان را بر برخی دیگر برتری دادیم.»
بالاترین مرتبه عصمت از آن پیامبر خاتم صلی الله علیه و آله است که بالاصاله و مطلق و کامل است علماً و عملا؛ و آن حضرت در اندیشه و عمل دارای عصمت است(صحیفه امام خمینی، ج12).
ائمه اطهار علیهم السلام نیز از عصمت مطلقه و از جمیع جهات برخوردارند؛ منتهی عصمت آنها به تبع از خاتم پیامبران صلی الله علیه و آله است، چون پرتوی از نور وجود او هستند.
10. مقام شفاعت
مقام شفاعت بی تردید از عالی ترین مقامات معنوی یک انسان است زیرا قبول شفاعت کسی دلیل بر اعتبار ویژه شفاعت کننده نزد شفاعت پذیر می باشد.
آیاتی از قرآن کریم به طور مستقیم یا غیر مستقیم بر مقام شفاعتگری پیامبر صلی الله علیه و آله دلالت دارد که به آنها پرداخته می شود:
الف. «ومِنَ اللیلِ فَتَهَجَّد بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسی اَن یَبعَثَکَ رَبُّکَ مَقامـًا مَحمودا؛ و پاسی از شب را (از خواب برخیز و) قرآن (و نماز) بخوان. این یک وظیفه اضافی برای توست، امید است که پروردگارت تو را به مقامی درخور شایسته برانگیزد.» (اسراء،79)
مقام در خور ستایش که خداوند، پیامبرش را نسبت به آن امیدوار ساخته به نظر مفسّرین همان مقام شفاعت است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: «مقام محمود همان مقامی است که من در آن مقام امتم را شفاعت می کنم».
ب. «ولَسَوفَ یُعطیکَ رَبُّکَ فَتَرضی؛ و به زودی پروردگارت (آن قدر) به تو عطا خواهد کرد که خشنود شوی». (ضحی،5)
اینکه چه نعمت و چه امتیازی خداوند به پیامبر خود عطا می کند تا رضایتش جلب شود و خرسندی آن حضرت را فراهم سازد، مفسّرین آن را مقام شفاعت دانسته اند. وقتی این آیه نازل شد، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله فرمودند: در این هنگام راضی نخواهم شد در حالی که حتی یک نفر از امت من در جهنم باشد. فخر رازی از امام صادق علیه السلام نقل می کند که : «رضایت جدّ من در این است که هیچ انسان خداپرست و موحّدی داخل جهنم نشود».
ج. «وما اَرسَلنا مِن رَسولٍ اِلاّ لِیُطاعَ بِاِذنِ اللّهِ ولَو اَنَّهُم اِذ ظَـلَموا اَنفُسَهُم جاءوکَ فَاستَغفَروا اللّهَ واستَغفَرَ لَهُمُ الرَّسولُ لَوَجَدوا اللّهَ تَوّابـًا رَحیمـا؛ ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر برای آن که به فرمان خدا، از وی اطاعت شود و اگر (این مخالفان) هنگامی که بر خود ستم کردند (و فرمان های خدا را زیر پا می گذاردند) به نزد تو می آمدند و از خدا طلب آمرزش می کردند و پیامبر هم برای آنها استغفار می کرد، خدا را توبه پذیر و مهربان می یافتند». (نساء،64)
این آیه مقام شفاعت را برای پیامبر صلی الله علیه و آله در دنیا ثابت می کند. بنابراین ایشان دارای مقام شفاعت در دنیا و آخرت است.
11. مقام هدایت الهی
قرآن در آیاتی، پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله را بر راه مستقیم هدایت می داند. اینگونه آیات از سویی به آن حضرت آرامش و اطمینان می بخشد و از سوی دیگر به مؤمنان و غیر آنان این پیام را می دهد که در حقانیت پیامبر گرامی اسلام و راهی که بر آن است و به سوی آن دعوت می کند تردید نداشته باشند.
این مسأله برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله مقام مهمی است زیرا کاملاً مورد تأیید خداوند قرار گرفته است. آیاتی از قرآن کریم بر این امر دلالت دارد به عنوان نمونه ابتدای سوره یس می فرماید: «یس * والقُرءانِ الحَکیم * اِنَّکَ لَمِنَ المُرسَلین * عَلی صِراطٍ مُستَقیم؛ (ای سید رسولان) سوگند به قرآن حکیم که تو قطعا از رسولان خدا هستی و بر راه راست قرار داری.» خداوند با تأکید و قسم اعلام می کند که تو پیامبری و بر راه مستقیم هدایت قرار داری.
این آیه و آیات دیگری که در این مورد وارد شده، بر یکی از ابعاد شخصیت پیامبر(صلی الله علیه و آله) دلالت دارند و آن مقام هدایت یافتگی و هدایت گری آن حضرت است.
12. مقام امامت
يكى از برجسته‌ترين مقامات پيامبران، مقام امامت آنان نسبت به انسانهاست. از آن جا که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله وسلم) امام همه ی امامان نیز است، پس در حقیقت، برترین انسان و کامل ترین فلسفه ی خداوند در زمین است.
آنچه بايد در اينجا گفته شود، معنا و حقيقت امامت است كه با روشن شدن آن، مرتبه بالاى امامت پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) روشن مى‌شود. امامت، فقط به معناى راهنمايى و نشان دادن راه نيست،بلكه به معناى «ايصال الى المطلوب» و رسانيدن به سر منزل مقصود است.
قرآن اين مقام را براى پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) ثابت دانسته و علاوه بر آن به دلیل اینکه ایشان خاتم پيامبران و افضل تمام آنان است، هر فضيلت، منصب و كمالى براى هر پيامبرى ثابت باشد، پيامبر اكرم(صلی الله علیه و آله) آن را داراست و مقام امامت يكى از آنهاست.
حضرت على علیه السلام می فرمایند:: «يا أَيُّهَا النّاسُ انَّ رَسُولَ اللّهِ(ص) امامٌ حَيّاً وَ مَيِّتاً»اى مردم! همانا رسول خدا(ص) در حال حيات و ممات پيشوا و امام (همگان) است.
13. رفعت نام پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در همه اعصار
یکی از راه‌های شناخت مرتبة‌ بلند و مقام عالی فرد، تمجید و تعریف کسانی است که از نظر رتبه در جایگاهی به مراتب بالاتر از وی قرار گرفته باشند. هنگامی‌که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) مورد توجّه خاصّ پروردگار قرار می‌گیرد و از رحمت و درود فرشتگان مستفیض می‌شود، بیش از پیش ارزش وجودی ایشان بر همگان پدیدار می‌شود و از این ‌رو، مکلّف می‌شویم که بر او درود بفرستیم و سلامش بگوییم و در برابر فرمانش تسلیم باشیم: ﴿إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبِیِّ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَیْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِیمًا: خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود مى‏فرستد. اى کسانى که ایمان آورده‏اید! بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملاً تسلیم (فرمان او) باشید﴾ (أحزاب/ 56).
در آیة‌ دیگری آمده است: ﴿وَ رَفَعْنَا لَکَ ذِکْرَکَ: و آوازة تو را بلند ساختیم﴾ (إنشراح/ 4). این آیات بیانگر ویژگی‌ «مقام عالی» پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) است که با تأیید صریح خداوند موجب مقبولیّت وی در میان مردم می‌شود. (تفسیر تسنیم، ج 9).
14. اعطای کوثر
کوثر هدیه ای ویژه‌ است که خداوند از میان انبیاء الهی تنها به پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) عطا نموده است. تمام مفسّران در این اختصاص اتّفاق نظر دارند. خداوند برای تسلّی خاطر آن حضرت در برابر انبوه حوادث دردناک و زخم زبان‌های مکرّر دشمنان می‌فرماید: ﴿إِنَّا أَعْطَیْنَاکَ الْکَوْثَرَ: ما به تو کوثر [= خیر و برکت فراوان‏] عطا کردیم﴾ (کوثر/ 1).
کوثر وصفی است که از «کثرت» گرفته شده و به معنی خیر و برکت فراوان می‌باشد. همچنین به افراد سخاوتمند نیز «کوثر» می‌گویند. در اینکه منظور از «کوثر» چیست، اقوال متعدّدی وجود دارد. بعضی آن‌ را نهری در بهشت و برخی آن را حوض کوثر می‌دانند که متعلّق به پیامبر(صلی الله علیه و آله) است. گروهی آن ‌را به نبوّت و قرآن و دیگران نیز به کثرت اصحاب و یاران، کثرت فرزندان، ذریّه و شفاعت تفسیر کرده‌اند. امّا اینها مصداق‌های روشنی از این مفهوم‌اند و کوثر به معنای خیر کثیر و نعمت فراوان می‌باشد (تفسیر نمونه، ج 27).
یکی از روشن‌ترین مصداق کوثر وجود مبارک حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) است، چون نسل و ذریّة پیامبر اسلام(صلی الله علیه و آله) به‌وسیلة همین فرزند گرامی ‌در جهان انتشار یافت؛ نسلی که نه تنها فرزندان جسمانی پیغمبر بودند، بلکه آیین و تمام ارزش‌های اسلام را حفظ کرده‌اند و به آیندگان ابلاغ نمودند.
نتیجه گیری
آیات قرآن کریم حاکی از آن است که انبیای الهی، گرچه از نظر منصب نبوّت و اتّصال به عالم وحی با یکدیگر یکسانند، امّا از حیث فضیلت و برتری و ملاک‌های دیگر در یک درجه قرار ندارند. برخی از این فرستادگان و رهبران الهی صفات ویژه‌ای دارند که دیگران سهمی‌ از آنها ندارند. پیامبر گرامی‌اسلام (ص) در میان انبیای الهی دیگر به اوصافی متّصف است که تنها به ایشان اختصاص دارد. برخی از این ویژگیها عبارتند از: خاتم‌الأنبیاء، بندگی مطلق و کامل‌ترین فرد در همة عصرها، اوّلین مسلمان به حسب درجه و مقام و ...
کُتُب آسمانی، به‌ویژه قرآن کریم، نشان می‌دهند که دیگر پیامبران الهی به این خصوصیّات متّصف نشده‌اند. از اینجا می‌توان نتیجه گرفت که مصداق واقعی اشرف مخلوقات، شخص ایشان است که می‌تواند الگوی برتر کسب کمال، برای همة انسان‌ها در همة دوره‌ها باشد. این معنای همان منّت است که خداوند بر مؤمنین نهاده است و با بعثت چنین وجود پُرخیر و برکتی به هدایت آنها پرداخته است. از سویی، وجود مبارک آن حضرت همان رحمتی است که حضرت حق برای جهانیان قرار داده تا هر انسانی بتواند از فیض او بهره‌ گیرد.

ارسال شده در: 13 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 331 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام بعد از بعثت 5

نمونه‌ای از شکنجه‌ها و آزار قریش‌
روزی که پیامبر مهر خاموشی را شکست و سران «قریش را از پذیرفتن هرگونه پیشنهاد مأیوس نمود؛ یکی از سخت‌ترین فصول زندگی او آغاز گردید، زیرا تا آن روز «قریش» در تمام برخوردهای خود احترامش را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند. امّا وقتی دیدند که نقشه‌های اصلاح طلبانه آنان نقش بر آب شده. ناچار شدند که برنامه را عوض نمایند و از نفوذ آیین «محمد» به هر قیمتی که شده، جلوگیری کرده و در این راه از هر وسیله‌ای استفاده کنند. از این‌رو، سران «قریش» به اتفاق آرا تصویب کردند که با مسخره و استهزا، آزار و اذیّت، تهدید و ارعاب، او را از ادامه کار بازدارند. بدیهی است، مرد مصلحی که فکر راهنمایی جهانیان را در سر دارد، در برابر تمام ناملایمات، ضربات و صدمات جسمی و روحی، باید بردباری و شکیبایی را پیشه خود سازد، تا کم کم بر مشکلات پیروز آید؛ چنان که روش مصلحان دیگر نیز همین بوده است. در اینجا به گوشه‌ای از آزار و اذیت قریش اشاره می‌کنیم تا پایه صبر و شکیبایی پیامبر روشن گردد.
پیامبر گرامی، علاوه بر عامل روحی و معنوی (ایمان، استقامت، صبر و شکیبایی) که او را از درون کمک می‌نمود؛ از یک عامل خارجی نیز- که حراست و حفاظت او را بر عهده داشت- برخوردار بود و آن حمایت «بنی هاشم» بود که در رأس آن‌ها «ابو طالب» قرار داشت، زیرا وقتی ابو طالب، از تصمیم جدّی و قاطع قریش مبنی بر اذیت برادرزاده خود آگاه گردید، عموم بنی هاشم را دعوت کرد و همه را برای دفاع از «محمد» بسیج نمود. گروهی از آن‌ها به انگیزه ایمان و گروه دیگری بر اثر روابط خویشاوندی، حمایت و حفاظت او را بر عهده گرفتند. تنها در میان آنان «ابو لهب» و دو نفر دیگر که نامشان در ردیف دشمنان رسول خدا خواهد آمد، از تصمیم وی سرباز زدند. این حلقه دفاعی بازنتوانست او را از برخی از حوادث ناگوار مصون بدارد، زیرا هر جا که پیامبر را تنها می‌دیدند، از رساندن هرگونه آسیب دریغ نداشتند.
1. روزی «ابو جهل» پیامبر را در «صفا» دید و به او ناسزا و بد گفت. رسول گرامی، با او سخن نگفت و راه منزل را در پیش گرفت. ابو جهل نیز به سوی محفل قریش کنار کعبه روانه شد. حمزه که عمو و برادر رضاعی پیامبر بود، همان روز در حالی که کمان خود را حمایل کرده بود از شکار برگشت. عادت دیرینه او این بود که پس از ورود به مکّه، پیش از آن‌که از فرزندان و خویشاوندان خود دیدن به عمل آورد، به زیارت و طواف کعبه می‌رفت. سپس به اجتماع‌های مختلف قریش در دور کعبه سری می‌زد و سلام و تعارفی میانشان رد و بدل می‌شد.
وی همان روز، پس از انجام این مراسم به سوی خانه رفت. اتفاقا کنیز «عبد اللّه بن جدعان» که شاهد آزار ابو جهل به پیامبر بود، جلو آمد و گفت: «ابا عماره» (کنیه حمزه) ای کاش دقایقی چند در همین نقطه بودی و جریان را می‌دیدی که چگونه «ابو جهل» به برادرزاده‌ات ناسزا گفت و او را سخت آزار داد. سخنان این کنیز، اثر عجیبی در روان «حمزه» گذاشت و او بدون اینکه به سرانجام کار فکر کند، تصمیم گرفت که انتقام برادرزاده خود را از «ابو جهل» بگیرد.
لذا از همان راهی که آمده بود، برگشت و ابو جهل را میان اجتماع قریش دید و به طرف وی رفت و بدون اینکه با کسی سخن بگوید کمان خود را بلند کرد و سخت بر سر او کوفت، چنان که سرش شکست و گفت: «او (پیامبر) را ناسزا می‌گویی و من به او ایمان آورده‌ام و راهی می‌روم که او رفته است، هرگاه قدرت داری با من بجنگ».
در این هنگام، گروهی از قبیله «بنی مخزوم» به یاری ابو جهل برخاستند، ولی چون او مردی موقع‌شناس و سیاسی بود، از بروز هرگونه جنگ و دفاع جلوگیری نمود و گفت من در حق محمد بدرفتاری کرده‌ام و حمزه حق دارد ناراحت شود.
این تاریخ مسلم، گواه بر آن است که وجود قهرمانی مانند حمزه که بعدها بزرگ‌ترین سردار اسلام گردید؛ در حفظ و حراست پیامبر و تقویت جناح مسلمانان تأثیر بسزایی داشت. چنان که ابن اثیر می‌نویسد:
قریش، اسلام حمزه را بزرگ‌ترین عامل ترقی و تقویت مسلمانان دانستند؛ از این جهت، به فکر تهیه نقشه‌های دیگری افتادند که بعدا به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.
برخی از مورّخان مانند ابن کثیر شامی اصرار دارد که برساند: «عکس العمل اسلام «ابو بکر» و «عمر» کمتر از انعکاس اسلام حمزه نبوده و اسلام این دو خلیفه بزرگ، وسیله‌ای برای عزت و تقویت مسلمانان و آزادی آنان گردید». البته بی‌تردید هر فردی به سهم خود در تقویت و نفوذ اسلام مؤثر بود و هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که عکس العمل اسلام این دو خلیفه به اندازه تأثیر اسلام حمزه بود، زیرا حمزه کسی است که وقتی شنید، بزرگ قریش به رسول گرامی ناسزا گفته، بدون اینکه کسی را از مقصد خود آگاه کند، به سراغ ناسزاگو رفت و از او سخت انتقام گرفت و کسی جرأت نکرد که در برابرش مقاومت کند. سیره‌نویس بزرگ اسلام، «ابن هشام» درباره ابو بکر مطلبی را نقل می‌کند که حاکی از آن است روزی که ابو بکر در جرگه مسلمانان وارد شد، نه از خود می‌توانست دفاع کند و نه از پیامبر. متن جریان از این قرار است:
«روزی رسول اکرم از کنار اجتماع «قریش» می‌گذشت، یک مرتبه قریشیان از هر طرف او را احاطه کردند و هر کدام به عنوان تمسخر سخنان پیامبر را درباره بتان و روز رستاخیز، بازگو کرده و گفتند که تو چنین می‌گویی؟ ... رسول گرامی در پاسخ آن‌ها چنین فرمود:
«نعم أنا الّذی أقول ذلک؛ آری! گوینده این‌ها من هستم.»
از آنجا که قریش میدان را از هرگونه مدافع خالی دیدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند، لذا مردی جلو آمد، اطراف لباس‌های پیامبر را گرفت. ابو بکر در کنار پیامبر بود به یاری پیامبر برخاست؛ در حالی که گریه می‌کرد و می‌گفت: «أ تقتلون رجلا أن یقول ربّی اللّه؟ آیا شایسته است که مرد موحّدی را بکشید.» سپس (روی عللی) از پیامبر دست برداشتند و پیامبر راه خود را پیش گرفت و ابو بکر با سری شکسته روانه خانه خود شد.
این تاریخ هرگاه گواه بر عواطف و علاقه خلیفه به پیامبر باشد، پیش از همه شاهدی محکم بر ناتوانی او است که آن روز نه دارای قدرت و نیرو بود و نه چندان شخصیت اجتماعی داشت و چون هر نوع اقدام بر ضد پیامبر عواقب بدی داشت؛ از این‌رو، او را رها کرده و شدت عمل را متوجه ملازم او نمودند و سرش را شکستند و هرگاه شما جریان حمزه و رشادت و شجاعت او را در کنار این سرگذشت بگذارید؛ در چنین صورتی می‌توانید قضاوت کنید که در صدر اسلام، عزت و قوت اسلام و ترس و اندیشه کافران بر اثر اسلام کدام یک از این دو نفر بوده است.
اسلام «عمر» نیز مانند دوست دیرینه خود قدرت دفاعی مسلمانان را نیرومندتر نکرد. روزی که او اسلام آورد، اگر «عاص بن وائل» نبود، نزدیک بود خون خلیفه ریخته شود، زیرا او به گروهی که قصد کشتن «عمر» را داشتند، چنین گفت: از مردی که برای خود آیینی اختیار کرده است چه می‌خواهید؟ تصور می‌کنید که قبیله عدی به آسانی وی را تسلیم می‌کنند؟ «2» این جمله حاکی از آن است که ترس از قبیله وی سبب شد که دست از او بردارند و دفاع قبایل از بستگان خود یک رسم فطری و معمولی بوده که در آن بزرگ و کوچک یکسان بودند.
آری، پایگاه دفاعی مسلمانان خانه بنی هاشم و سنگینی کار بر دوش ابو طالب و خاندان وی بود وگرنه افراد دیگری که به مسلمانان می‌پیوستند، چندان قدرت دفاع از خود نداشتند، تا چه رسد که اسلام آنان سبب عزت و اعتلای مسلمانان گردد.
ابو جهل در کمین رسول خدا می‌نشیند
پیشرفت روزافزون اسلام، قریش را سخت ناراحت کرده بود. روزی نبود که گزارشی درباره گرایش فردی از تیره‌های قریش به آنان نرسد. از این‌رو، شعله غضب در درونشان زبانه می‌کشید. فرعون مکّه، «ابو جهل» روزی در محفل قریش چنین گفت: شما ای گروه قریش می‌بینید که محمّد چگونه دین ما را بد می‌شمرد و به آیین پدران ما و خدایان آن‌ها بد می‌گوید و ما را بی‌خرد قلمداد می‌نماید.  به خدا سوگند! فردا در کمینش می‌نشینم و سنگی را در کنار خود می‌گذارم، هنگامی که محمد سر به سجده می‌گذارد، سر او را با آن می‌شکنم. فردای آن روز، پیامبر برای نماز وارد مسجد الحرام شد و میان «رکن یمانی» و «حجر الاسود» برای نماز ایستاد. گروهی از قریش- که از تصمیم ابو جهل آگاه بودند- به فکر فرو رفته بودند که آیا ابو جهل در این مبارزه پیروز می‌گردد یا نه. پیامبر گرامی سر به سجده نهاد، دشمن دیرینه او از کمینگاه برخاست و نزدیک پیامبر آمد، ولی چیزی نگذشت که رعب عجیبی در دلش پدید آمد، لرزان و ترسان با رنگی پریده به سوی قریش برگشت. همه به طرفش دویدند و گفتند: چه شد «ابا حکم!»؟ وی با صدایی بسیار ضعیف و ترسان و مضطرب گفت:
منظره‌ای در برابرم مجسم گشت که در تمام عمرم ندیده بودم و از تصمیم خود منصرف گشتم. بی شک یک نیروی غیبی به فرمان خدا به کمک پیامبر برخاسته و چنین منظره‌ای را پدید آورده و وجود پیامبر را طبق وعده قطعی الهی «إنّا کفّیناک المستهزئین؛ ما از شرّ مسخره کنندگان تو را نگاه می‌داریم» از گزند دشمن حفظ کرده بود.
نمونه‌های زیادی از آزار «قریش» در صفحات تاریخ ثبت است و «ابن اثیر فصلی را به این موضوع اختصاص داده و نام دشمنان سرسخت پیامبر در مکّه و انواع آزارهای آنان را بیان نموده است.
حضرت هر روز با نوع خاصی از آزارها روبه‌رو بود؛ مثلا روزی «عقبة ابن ابی معیط» پیامبر را در حال طواف دید و ناسزا گفت و عمامه او را به گردنش پیچید و از مسجد بیرون کشید، گروهی از ترس بنی هاشم، پیامبر را از دست او گرفتند.
آزار و آسیبی که پیامبر گرامی، از جانب عموی خود «ابو لهب» و همسر او «أمّ جمیل» می‌دید، بی‌سابقه بود. خانه پیامبر در همسایگی آنان قرار داشت. آن‌ها از ریختن هرگونه زباله بر سرو صورت او دریغ نداشتند؛ روزی بچه‌دان گوسفندی بر سرش زدند و سرانجام کار به جایی رسید که «حمزه» به منظور انتقام عین همان را بر سر ابو لهب کوبید.
آزار مسلمانان‌
یکی از عوامل پیشرفت اسلام استقامت شخص رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم و یاران و هواداران آن حضرت بود. شما با نمونه‌هایی از صبر و بردباری پیشوای مسلمانان آشنا شدید. بردباری و ثبات هواداران او که در محیط مکّه (مرکز حکومت شرکت و بت‌پرستی) به سر می‌بردند نیز جالب توجه است. فداکاری و پایداری آنان را در فصول وقایع پس از هجرت آمده است. اکنون به تحلیل زندگی طاقت‌فرسای چند فداکار دیرینه که در محیط بی‌پناه «مکّه» زندگی می‌نمودند و یا پس از شکنجه دیدن، مکّه را به عنوان تبلیغ ترک گفته‌اند، می‌پردازیم:
1- بلال حبشی‌
پدر و مادر وی از کسانی بودند که از «حبشه» به حالت اسارت وارد جزیرة العرب شده بودند. «بلال» که بعدها مؤذن رسول گرامی شد، غلام «أمیّة بن خلف» بود. وی از دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان بود. چون عشیره رسول خدا دفاع از حضرت را بر عهده گرفته بودند، وی برای انتقام، غلام تازه مسلمان خود را در ملأ عام شکنجه می‌داد و او را در گرم‌ترین روزها با بدن برهنه روی ریگ‌های داغ می‌خوابانید و سنگ بسیار بزرگ و داغی را روی سینه‌اش می‌نهاد و او را با جمله زیر مخاطب می‌ساخت: «دست از تو برنمی‌دارم تا اینکه به همین حالت جان بسپاری و یا از اعتقاد به خدای محمد برگردی و لات و عزّی را بپرستی!». «1»
بلال در برابر آن همه شکنجه، گفتار او را با دو کلمه- که روشن‌گر پایه استقامت او بود- پاسخ داد و چنین گفت: أحد، أحد؛ خدا یکی است! و هرگز به آیین شرک و بت‌پرستی برنمی‌گردم. استقامت این غلام سیاه که اسیر سنگ‌دلی بود، اعجاب دیگران را برانگیخت. حتی «ورقة بن نوفل» بر وضع رقت بار او گریست و به «امیّه» گفت: به خدا سوگند! اگر او را با این وضع بکشید، قبرش را زیارتگاه خواهم ساخت.
گاهی امیّه شدت عمل بیشتری نشان می‌داد، ریسمانی به گردنش می‌افکند و به دست بچه‌ها می‌داد تا او را در کوچه‌ها بگردانند.
در جنگ بدر، نخستین جنگ اسلام امیّه با فرزندش اسیر شدند، برخی از مسلمانان به کشتن امیّه رأی نمی‌دادند، ولی بلال گفت: او پیشوای کفر است و باید کشته شود. بر اثر اصرار وی، پدر و پسر به کیفر اعمال ظالمانه خود رسیدند و هر دو کشته شدند.
2- عمار یاسر و پدر و مادر او
عمار و والدین او، از پیش‌گامان اسلام‌اند. آنان روزی که مرکز تبلیغاتی رسول خدا، خانه «ارقم بن ابی الارقم» بود، اسلام آوردند. وقتی مشرکان از ایمان آنان آگاه شدند، در آزار و شکنجه آنان کوتاهی ننمودند. «ابن اثیر می‌نویسد:
مشرکان، این سه نفر را در گرم‌ترین مواقع مجبور می‌کردند که خانه خود را ترک بگویند و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند. این شکنجه آن قدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. روزی در این خصوص همسرش «سمیه» به ابو جهل پرخاش نمود و آن مرد سنگ‌دل و بی‌رحم نیزه خود را، در قلب وی فرو برد و او را کشت. وضع رقت بار این زن و مرد، پیامبر گرامی را منقلب کرد. روزی پیامبر این منظره را دید و با چشم‌های اشک بار، رو به آنان کرد و فرمود:
ای خاندان یاسر! شکیبایی را پیشه سازید که جایگاه شما بهشت است.
پس از مرگ یاسر و همسرش، مشرکان درباره «عمار» شدت عمل به خرج داده، او را نیز مانند بلال شکنجه دادند. وی برای حفظ جان خود ناگزیر شد که در ظاهر، از اسلام خود بازگردد، ولی فورا پشیمان شد و با دیدگان گریان به محضر رسول خدا شتافت و با ناراحتی جریان را شرح داد. رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آیا تزلزلی در ایمان باطنی تو رخ داده است؟ عرض کرد: قلبم لبریز از ایمان است. فرمود: کوچک‌ترین ترس به خود راه مده و برای رهایی از شرّ آنان، ایمان خود را مستور بدار. این آیه در مورد ایمان عمار نازل گردید:
إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ؛ مگر آن کس که مورد اکراه قرار گیرد، ولی قلب او از ایمان سرشار است.
معروف است که ابو جهل تصمیم گرفت خاندان یاسر را- که از بی‌پناه‌ترین افراد بودند- شکنجه کند. از این‌رو، دستور داد که آتش و تازیانه آماده نمایند، آن‌گاه یاسر، سمیه و عمار را کشان‌کشان به آنجا بردند و با نیش خنجر و آتش برافروخته و نواختن تازیانه آنان را زجر دادند. این حادثه آن قدر تکرار شد که سمیه و یاسر (بدون اینکه تا دم مرگ از تعریف و درود بر پیامبر بازبمانند) زیر شکنجه جان دادند.
جوانان «قریش» که شاهد این صحنه فجیع بودند، با تمام وحدت منافعی که در کوبیدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زیر شکنجه ابو جهل نجات دادند تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاک بسپارد.
3. عبد اللّه بن مسعود
مسلمانانی که در حوزه سرّی اسلام وارد شده بودند، با هم گفت‌وگو نمودند که «قریش» قرآن ما را نشنیده و چه بسا شایسته است که مردی از میان ما برخیزد و در مسجد الحرام با صدای هرچه رساتر آیاتی از قرآن را بخواند. «عبد اللّه بن مسعود» اعلام آمادگی کرد و هنگامی که سران قریش در کنار کعبه قرار گرفته بودند با صدای ملیح و رسا آیات زیر را خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَیانَ ....
جمله‌های فصیح و بلیغ این سوره، رعب عجیبی در سران قریش ایجاد نمود. آنان برای جلوگیری از عکس العمل ندای آسمانی که فردی بی‌پناه به گوش آن‌ها رساند، همگی از جای برخاستند و او را به قدری زدند که خون از سراسر بدنش جاری شد و با وضع رقت‌باری پیش یاران پیامبر برگشت، ولی آن‌ها خوش‌حال بودند که سرانجام ندای جان‌فزای قرآن به گوش دشمنان رسید.
4- ابو ذر
ابو ذر، چهارمین یا پنجمین نفر بود که مسلمان شد. وی در همان روزهای اوّل ظهور اسلام، مسلمان شد و از سابقین در اسلام به شمار می‌رود. طبق تصریح قرآن مجید کسانی که در آغاز رسالت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورده‌اند، مقام و موقعیت بزرگی دارند و کسانی که پیش از فتح مکّه اسلام آورده‌اند، از نظر فضیلت و مقام معنوی، با افرادی که پس از نفوذ و قدرت اسلام (فتح مکّه) ایمان آورده‌اند، یکسان نیستند. قرآن مجید این حقیقت را بیان نموده و می‌فرماید:
کسانی از شما که پیش از فتح (مکّه)، مال خود را در راه خدا خرج نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، با دیگران یکسان نیستند، بلکه مرتبه آنان از کسانی که پس از فتح در راه خدا مال بذل نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، برتر است.

نخستین منادی اسلام‌

هنگامی که ابو ذر اسلام آورد، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به طور پنهانی مردم را به سوی اسلام دعوت می‌کرد و هنوز زمینه دعوت آشکار، فراهم نشده بود. آن روز پیروان اسلام، منحصر به خود پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم و پنج نفری بود که به او ایمان آورده بودند. با توجه به این شرایط، بر حسب ظاهر در برابر ابو ذر جز این راهی نبود که ایمان خود را پنهان نموده و بی‌سروصدا مکّه را به سوی قبیله خود ترک گوید.
ابو ذر، روح پرجنب‌وجوش و مبارزی داشت. گویی او برای این آفریده شده بود که همه‌جا، بر ضد باطل علم مخالفت برافراشته، با انحراف و کج روی به مبارزه برخیزد. کدام باطلی از این بزرگ‌تر است که مردم در برابر مشتی چوب و سنگ به کرنش و سجده بیفتند و آن‌ها را به عنوان خدا بپرستند!؟
وی نمی‌توانست این صحنه را تحمل کند؛ از این‌رو پس از اقامت کوتاهی در مکّه، روزی به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم عرض کرد: من چه کنم و برایم چه وظیفه‌ای معین می‌کنید؟
پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: تو می‌توانی مبلّغ اسلام در میان قبیله خود باشی. اینک میان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد.
ابو ذر گفت: سوگند به خدا باید پیش از آن‌که به میان قبیله خود برگردم، ندای اسلام را به گوش این مردم برسانم و این سدّ را بشکنم، سدّ ممنوعیت شعار اسلام و آیین یکتاپرستی در مکّه.
او به دنبال این تصمیم، هنگامی که قریش در مسجد الحرام سرگرم گفت‌وگو بودند، وارد مسجد شد و با صدای بلند ندا در داد:
أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.
تا آنجا که تاریخ اسلام نشان می‌دهد، آن نخستین ندائی بود که آشکارا، عظمت و جبروت قریش را به مبارزه طلبید. این ندا، از حنجره مرد غریبی درآمد که نه حامی و پشتیبانی در مکّه داشت و نه قوم و خویشی.
اتفاقا، آنچه پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیش‌بینی کرده بود، رخ داد، و صدای ابو ذر در مسجد الحرام طنین افکند؛ قریش حلقه انجمن را شکسته به سوی او هجوم بردند و او را با بی‌رحمی آن قدر زدند که بی‌هوش نقش زمین گشت.
خبر به گوش عباس عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم رسید. او فورا به مسجد الحرام آمد و خود را روی پیکر ابو ذر افکند و برای اینکه بتواند او را از چنگال مشرکان نجات بدهد، به تدبیر لطیفی متوسل شد و گفت:
شما همگی بازرگانید، راه تجارتی شما از میان طایفه غفار می‌گذرد و این جوان از قبیله غفار است؛ اگر او کشته شود، فردا تجارت قریش به خطر می‌افتد و هیچ کاروانی نمی‌تواند از میان این طایفه بگذرد.
نقشه عباس مؤثر واقع شد و قریشیان دست از ابو ذر برداشتند، ولی ابو ذر که جوانی پرحرارت و فوق العاده دلیر و مبارز بود، فردای آن روز باز وارد مسجد شد و شعار خود را تجدید کرد. دو مرتبه قریشیان بر سرش ریختند و تا سرحد مرگ زدند.این بار نیز عباس او را با همان تدبیر روز قبل، از دست آن‌ها نجات داد.
چنان که گفته شد اگر عباس نبود، شاید ابو ذر از چنگال مشرکان جان سالم بدر نمی‌برد و او نیز کسی نبود که به این زودی میدان مبارزه را ترک کند. از این‌رو، چند روز بعد، مبارزه را از نو آغاز کرد. روزی زنی را دید که در حال طواف به دور کعبه، دو بت بزرگ عرب، به نام «اساف» و «نائلة» را که در اطراف کعبه نصب شده بود، خطاب نموده، درد دل می‌کند و با سوز و گداز خاصی حاجت‌هایش را از آن‌ها می‌طلبد.
ابو ذر از نادانی این زن، سخت ناراحت شد و برای اینکه به او بفهماند آن دو بت فاقد ادراک و شعورند، گفت: این دو بت را به ازدواج یک دیگر درآور.
زن از سخن ابو ذر برآشفت و فریاد زد: تو «صائبی» هستی.  با فریاد زن، جوانان قریش بر سر ابو ذر ریختند و او را کتک زدند، ولی گروهی از قبیله «بنی بکر» به یاریش شتافتند و او را از چنگال جوانان قریش نجات دادند.
مسلمان شدن قبیله غفار
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم استعداد شاگرد جدید و قدرت خیره‌کننده‌اش را در مبارزه با باطل به خوبی درک می‌کرد، ولی چون هنوز وقت شدّت عمل و مبارزه نرسیده بود، به او دستور داد به میان طایفه خود برگردد و آنان را به سوی اسلام دعوت کند.
ابو ذر به سوی قوم و طایفه خود برگشت و کم کم با آنان درباره موضوع قیام پیامبری که از جانب خدا برانگیخته شده و مردم را به پرستش خدای یگانه و اخلاق نیک دعوت می‌کند، سخن گفت.
ابتدا برادر و مادر ابو ذر اسلام آوردند. بعد، نصف افراد قبیله «غفار» مسلمان شدند و پس از هجرت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به شهر یثرب (مدینه)، نصف دیگر نیز اسلام اختیار کردند. قبیله «اسلم» نیز به پیروی از «غفار» به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم شرف‌یاب شده، اسلام آوردند.
ابو ذر، پس از جنگ بدر و احد، در مدینه به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیوست و در آن شهر اقامت گزید.
تعداد سربازان فداکار اسلام که در آغاز بعثت در سخت‌ترین وضع به سر برده و در راه نیل به هدف، استقامت به خرج داده‌اند، بیش از این‌ها است. ولی ما برای اختصار به همین اندازه اکتفا کردیم.

برگرفته از کتاب فروغ ابدیت آیة الله جعفر سبحانی
.

ارسال شده در: 06 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 339 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام بعد از بعثت 4
دعوت عمومی‌
سه سال از آغاز بعثت گذشته بود که پیامبر گرامی پس از دعوت خویشاوندان دست به دعوت عمومی زد. وی در مدّت سه سال با تماس‌های خصوصی، گروهی را به آیین اسلام هدایت کرده بود، ولی این بار با صدای رسا، عموم مردم را به آیین یکتاپرستی دعوت نمود. روزی در کنار کوه «صفا» روی سنگ بلندی قرار گرفت و با صدای بلندی گفت: یا صباحاه (عرب این کلمه را به جای زنگ خطر به کار می‌برد و گزارش‌های وحشت‌آمیز را نوعا با این کلمه آغاز می‌کند)
ندای پیامبر جلب توجه کرد، گروهی از قبایل مختلف قریش به حضور وی شتافتند؛ سپس پیامبر رو به جمعیت کرد و گفت:
ای مردم هرگاه من به شما گزارش دهم که پشت این کوه (صفا) دشمنان شما موضع گرفته‌اند و قصد جان و مال شما را دارند، آیا مرا تصدیق می‌کنید؟ همگی گفتند: آری! زیرا ما در طول زندگی از تو دروغی نشنیده‌ایم. سپس گفت: ای گروه قریش، خود را از آتش نجات دهید، من برای شما در پیشگاه خدا، نمی‌توانم کاری انجام دهم، من شما را از عذاب دردناک می‌ترسانم.
سپس افزود:
موقعیت من همان موقعیت دیده‌بانی است که دشمن را از نقطه دوری می‌بیند، فورا برای نجات قوم خود، به سوی آنان شتافته و با شعار «یا صباحاه» آن‌ها را از این پیشامد باخبر می‌سازد.
قریش که کم و بیش از آیین او مطلع و آگاه بودند، این بار با شنیدن این جمله آنچنان ترس دل آنان را فراگرفت که یکی از سران کفر (ابو لهب) سکوت مردم را شکست، روی به آن حضرت نمود و گفت: وای بر تو! ما را برای همین کار دعوت نمودی؟ سپس جمعیت متفرق شدند.
استقامت در راه هدف‌
رمز موفقیت هر فردی در گرو دو چیز است:
1- ایمان به هدف؛
2- استقامت و کوشش در طریق نیل به آن.
ایمان همان محرک باطنی است که خواه ناخواه انسان را به سوی مقصد می‌کشاند و مشکلات را در نظرش آسان می‌سازد و شب و روز، وی را برای نیل به مقصد دعوت می‌کند،  زیرا چنین فردی اعتقاد راسخ دارد که سعادت و سیادت و خوشبختی و نیک فرجامی او وابسته به آن است.
به دیگر سخن، هرگاه انسان ایمان داشت که سعادت او در گرو هدف مشخصی است، قهرا نیروی ایمان، او را به سوی هدف (با تمام مشکلاتی که دارد) می‌کشاند، مثلا بیماری که بهبودی خود را در خوردن داروی تلخ می‌داند، آن را به آسانی می‌خورد، غواصی که یقین دارد که زیر امواج دریا جواهرات گرانبهایی هست، بدون دغدغه خود را در کام امواج دریا می‌افکند و پس از دقایقی پیروزمندانه از دل موج‌ها بیرون می‌آید.
ولی هرگاه بیمار و غواص در کار خود شک و تردید داشته باشند، یا اصلا معتقد به سود کار خود نباشند؛ در این موقع یا اصلا اقدام نمی‌کنند و اگر اقدام نمایند، کارشان با سختی و ناراحتی توأم خواهد بود. بنابراین، این همان نیروی ایمان است که تمام مشکلات را آسان می‌سازد.
بی‌تردید رسیدن به هدف، با مشکلاتی همراه است و موانعی را در پیش دارد. باید کوشید تا موانع را از سر راه برداشت. از قدیم الایام گفته‌اند: هرکجا گلی (مقصد و هدف) هست، خاری نیز همراه آن است، باید طوری گل را چید که خار در دست و پای انسان فرو نرود و به قول شاعر:
یکی گل در این نغز گلزار نیست‌            که چیننده را ز آن دوصد خار نیست
 قرآن مجید، این مطلب (رمز کامیابی، ایمان به هدف و استقامت در طریق آن است) را با جمله کوتاهی بیان نموده، آنجا که می‌فرماید:
إِنَّ الَّذِینَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَیْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلَّا تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛
به راستی کسانی که ایمان به خدا آورده‌اند، سپس در طریق تحصیل آن استقامت و بردباری نشان داده‌اند [به طور مسلم به هدف خواهند رسید] و با نیروهای غیبی [فرشتگان] مؤیّد می‌گردند و درباره آن‌ها گفته می‌شود: وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ؛ و با بهشت موعود، شادمان باشید.
استقامت و شکیبایی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم‌
ملاقات‌های خصوصی رسول گرامی پیش از دعوت عمومی و فعالیّت‌های خستگی‌ناپذیر آن حضرت پس از ندای عمومی، سبب شد که صفی فشرده از مسلمانان، در برابر صف‌های کفر و بت‌پرستی پدید آید؛ کسانی که پیش از دعوت همگانی، در حوزه سرّی ایمان و اسلام وارد شده بودند، با افراد تازه مسلمان که پس از اعلان نبوت، دعوت او را لبیک گفته بودند، آشنایی کامل پیدا کردند و زنگ‌های خطر در تمام محافل کفر و شرک مکّه به صدا درآمد. البته درهم کوبیدن یک نهضت نوبنیاد برای قریش نیرومند و مجهز، بسیار کار سهل و آسانی بود، ولی علّت ترس آنان این بود که اعضای این نهضت از یک قبیله نبودند که با تمام نیرو برای کوبیدن آنهابکوشند، بلکه از هر قبیله‌ای تعدادی به اسلام گرایش پیدا کرده بودند و از این جهت تصمیم قاطع درباره چنین گروهی کار آسانی نبود.
سران قریش، پس از مشورت چنین تصمیم گرفتند که اساس این حزب، و بنیان‌گذار این مکتب را به روش‌های مختلف از بین ببرند. گاهی از طریق تطمیع وارد بشوند و او را با وعده‌های رنگارنگ از دعوت خود بازدارند و احیانا با تهدید و آزار از انتشار آیین او جلوگیری کنند. این برنامه ده‌ساله قریش بود که سرانجام تصمیم قتل او را گرفتند و او از طریق مهاجرت به مدینه توانست نقشه آن‌ها را نقش بر آب سازد.
رئیس قبیله «بنی هاشم» در آن روز «ابو طالب» بود و او مردی پاک‌دل و بلند همت و خانه وی ملجأ و پناهگاه افتادگان و درماندگان و یتیمان بود. در میان جامعه عرب، علاوه بر اینکه ریاست مکّه و برخی از مناصب کعبه با او بود، جایگاهی بزرگ و منزلتی بس خطیر داشت و از آنجا که کفالت و سرپرستی «پیامبر» پس از مرگ «عبد المطلب» با او بود؛ سران دیگر «قریش» به طور دسته جمعی به حضور وی بار یافتند و او را با جمله‌های زیر خطاب نمودند:
برادرزاده تو به خدایان ما ناسزا می‌گوید و آیین ما را به زشتی یاد می‌کند و به افکار و عقاید ما می‌خندد و پدران ما را گمراه می‌شمرد: یا به او دستور بده که دست از ما بردارد و یا اینکه او را در اختیار ما بگذار و حمایت خود را از او سلب کن.
بزرگ «قریش» و رئیس «بنی هاشم» با تدبیر خاصی با آنان سخن گفت و آنان را نرم کرد؛ به گونه‌ای که از تعقیب مقصد خود منصرف گشتند، ولی نفوذ و انتشار اسلام، روزافزون بود. جذبه معنوی کیش پیامبر، بیانات جذّاب و قرآن فصیح و بلیغ وی به این مطلب کمک می‌کرد. خصوصا در ماه‌های حرام که مکّه مورد هجوم حجّاج بود، وی آیین خود را بر آن‌ها عرضه می‌داشت، سخن بلیغ و بیان شیرین و آیین دل‌نشین او در بسیاری از افراد مؤثر می‌افتاد. در چنین هنگامی ناگهان فرعون‌های «مکّه» متوجه شدند که «محمد» در دل قبایل برای خود جایی باز نموده و در میان بسیاری از قبیله‌های عرب، طرف‌داران و پیروان قابل ملاحظه‌ای پیدا کرده است. بار دیگر مصمم شدند که حضور یگانه حامی پیامبر (ابو طالب) برسند و با تلویح و تصریح، خطر نفوذ اسلام را بر استقلال مکیان و کیش آن‌ها گوشزد کنند. از این‌رو، باز به طور دسته جمعی، سخنان پیشین خود را از سرگرفتند و گفتند:
ابو طالب! تو از نظر شرافت و سن بر ما برتری داری، ولی ما قبلا به تو گفتیم که برادرزاده خود را از تبلیغ آیین جدید بازدار- مع الوصف- شما اعتنا نکردید و اکنون جام صبر ما لبریز گشته و ما را بیش از این بردباری نیست که ببینیم فردی از ما، به خدایان ما بد می‌گوید و ما را بی‌خرد و افکار ما را پست می‌شمرد. بر تو فرض است که او را از هرگونه فعالیّت بازداری وگرنه با او و تو که حامی او هستی مبارزه می‌کنیم، تا تکلیف هر دو گروه معین گردد و یکی از آن‌ها از بین برود.
یگانه حامی و مدافع پیامبر، با کمال عقل و فراست دریافت که باید در برابر گروهی که شئون و کیان آن‌ها در خطر افتاده بردباری نشان داد. از این‌رو، از در مسالمت وارد شد و قول داد که گفتار سران را به برادرزاده خود برساند. البته این نوع جواب، به منظور خاموش کردن آتش خشم و غضب آن‌ها بود، تا بعدا برای حل مشکل، راه صحیح‌تری پیش گیرد، لذا پس از رفتن سران، با برادرزاده خود تماس گرفت و پیام آن‌ها را رساند و ضمنا به منظور آزمایش ایمان او به هدف خود، در انتظار پاسخ ماند.
پیامبر اکرم در مقام پاسخ جمله‌ای فرمود که یکی از سطور برجسته تاریخ زندگی او به شمار می‌رود.
عمو جان! به خدا سوگند، هرگاه آفتاب را در دست راست من و ماه را در دست چپ من قرار دهند (سلطنت تمام عالم را در اختیار من بگذارند) که از تبلیغ آیین و تعقیب هدف خود دست بردارم، هرگز برنمی‌دارم و هدف خود را تعقیب می‌کنم تا بر مشکلات پیروز آیم و به مقصد نهایی برسم و یا در طریق هدف جان بسپارم.
سپس اشک شوق و علاقه به هدف در چشمانش حلقه زد و از محضر عموی خود برخاست و بیرون رفت. گفتار نافذ و جاذب او چنان اثر عجیبی در دل رئیس «مکّه» گذارد که بدون اختیار با تمام خطرهایی که در کمین او بود، به برادرزاده خود گفت:
به خدا سوگند دست از حمایت تو بر نمی‌دارم، مأموریت خود را به پایان برسان.
قریش برای بار سوم پیش ابو طالب می‌روند
انتشار روزافزون اسلام افکار قریش را پریشان نمود و آنان در پی چاره بودند.
بار دیگر دور هم جمع شدند و با خود گفتند: حمایت «ابو طالب» شاید بدین جهت است که «محمد» را به فرزندی برگزیده است؛ در این صورت ممکن است زیباترین جوانان خود را پیش او ببریم و بگوییم او را به پسری برگزیند. از این‌رو، عمارة بن ولید بن مغیره را که از خوش‌منظرترین جوانان مکّه بود، همراه خود بردند و برای بار سوم شکایت‌ها و تهدیدها را آغاز نمودند و گفتند: ابو طالب! فرزند «ولید» جوانی است شاعر و سخنور، زیبا و خردمند، ما حاضریم او را به تو واگذار کنیم، تا او را به پسری برگزینی و دست از حمایت برادرزاده خود برداری.
«ابو طالب» در حالی که خون غیرت در عروق او گردش می‌کرد، با چهره‌ای برافروخته بر سرشان داد زد و گفت: بسیار معامله بدی با من انجام می‌دهید، من فرزند شما را در دامن خود تربیت کنم، ولی فرزند و جگرگوشه خود را بدهم که شما او را اعدام کنید؟ به خدا سوگند! هرگز این کار شدنی نیست. «مطعم بن عدی» از میان برخاست و گفت: پیشنهاد «قریش» بسیار منصفانه بود، ولی تو هرگز این را نخواهی پذیرفت.
«ابو طالب» گفت: هرگز از در انصاف وارد نشدی و بر من مسلم است که تو ذلّت مرا می‌خواهی و می‌کوشی که قریش را بر ضد من بشورانی، ولی آنچه می‌توانی انجام بده.
قریش پیامبر را تطمیع می‌کند
قریش اطمینان پیدا کرد که هرگز ممکن نیست رضایت ابو طالب را به دست آورد و اگر او به اسلام تظاهر نمی‌کند، در باطن علاقه و ایمان عجیبی به برادرزاده خود دارد. از این‌رو، تصمیم گرفتند که از هرگونه مذاکره با وی خودداری کنند. اما نقشه دیگری به نظرشان رسید و آن اینکه خواستند «محمد» را با پیشنهاد منصب و ثروت، تقدیم هدایا و زنان زیبا و پری‌پیکر، تطمیع کنند تا از دعوت خود دست بردارد. از این‌رو، به طور دسته جمعی به سوی خانه «ابو طالب» روانه شدند، در حالی که برادرزاده او کنار وی نشسته بود. سخنگوی جمعیت سخن را آغاز کرد و گفت: ای ابو طالب، «محمد» صفوف فشرده و متحد ما را متفرق ساخت، سنگ تفرقه در میان ما افکند، به عقل ما خندید و ما و بتان ما را مسخره نمود؛ هرگاه محرک او بر این کار، نیازمندی و تهی‌دستی او است، ما ثروت هنگفتی در اختیارش می‌گذاریم. هرگاه طالب منصب است، ما او را فرمانروای خود قرار می‌دهیم و سخن او را می‌شنویم و هرگاه بیمار است و نیاز به معالجه و طبیب دارد، حاذق‌ترین طبیبان را برای مداوایش احضار می‌کنیم و ...
ابو طالب رو به پیامبر نمود و گفت: بزرگان قوم تو آمده‌اند و درخواست می‌کنند که از عیب‌جویی بتان دست‌برداری و آنان نیز تو را رها سازند. پیامبر گرامی رو به عموی خود کرد و گفت: من از آنان چیزی نمی‌خواهم و در میان این چهار پیشنهاد یک سخن از من بپذیرند تا در پرتو آن بر عرب حکومت کنند و غیر عرب را پیرو خود قرار دهند. در این لحظه «ابو جهل» از جای برخاست و گفت: ما حاضریم به ده سخن از تو گوش فرا دهیم. پیامبر فرمود: یکتا سخن من این است که اعتراف به یکتایی پروردگار بکنید؛ گفتار غیر منتظره پیامبر، مانند آب سردی بود که بر امید داغ و گرم آنان ریخته شد آنچنان بهت و سکوت و در عین حال یأس و نومیدی سراسر وجودشان را فرا گرفت که بی‌اختیار گفتند: خدایان  را ترک گوییم و خدای واحدی را بپرستیم؟
قریش، در حالی که آتش خشم از چشم و صورتشان می‌بارید، از خانه بیرون رفتند و در سرانجام کار خود در فکر فرو رفته بودند. آیات زیر، در بیان همین واقعه نازل شده است:
آنان از این تعجب کردند که از نوع خود مردی به عنوان بیم ده به سویشان آمده است و کافران می‌گویند که این جادوگر دروغ‌گو است. چگونه خدایان متعدد را یک خدا نمود و این کار بسیار شگفت‌آور است. بزرگان آن‌ها [از مجلس] برخاستند و می‌گفتند که:
بروید در طریق پرستش خدایان خود استقامت ورزید و این کار بسیار مطلوب و پسندیده است. ما چنین چیزی را از ملت دیگری نشنیده‌ایم و این جز تزویر چیز دیگری نیست.
نمونه‌ای از شکنجه‌ها و آزار قریش‌
روزی که پیامبر مهر خاموشی را شکست و سران «قریش» را با سخن معروف خود،  از پذیرفتن هرگونه پیشنهاد مأیوس نمود؛ یکی از سخت‌ترین فصول زندگی او آغاز گردید، زیرا تا آن روز «قریش» در تمام برخوردهای خود احترامش را حفظ نموده و متانت خود را از دست نداده بودند. امّا وقتی دیدند که نقشه‌های اصلاح طلبانه آنان نقش بر آب شده. ناچار شدند که برنامه را عوض نمایند و از نفوذ آیین «محمد» به هر قیمتی که شده، جلوگیری کرده و در این راه از هر وسیله‌ای استفاده کنند. از این‌رو، سران «قریش» به اتفاق آرا تصویب کردند که با مسخره و استهزا، آزار و اذیّت، تهدید و ارعاب، او را از ادامه کار بازدارند. بدیهی است، مرد مصلحی که فکر راهنمایی جهانیان را در سر دارد، در برابر تمام ناملایمات، ضربات و صدمات جسمی و روحی، باید بردباری و شکیبایی را پیشه خود سازد، تا کم کم بر مشکلات پیروز آید؛ چنان که روش مصلحان دیگر نیز همین بوده است. در اینجا به گوشه‌ای از آزار و اذیت قریش اشاره می‌کنیم تا پایه صبر و شکیبایی پیامبر روشن گردد.
پیامبر گرامی، علاوه بر عامل روحی و معنوی (ایمان، استقامت، صبر و شکیبایی) که او را از درون کمک می‌نمود؛ از یک عامل خارجی نیز- که حراست و حفاظت او را بر عهده داشت- برخوردار بود و آن حمایت «بنی هاشم» بود که در رأس آن‌ها «ابو طالب» قرار داشت، زیرا وقتی ابو طالب، از تصمیم جدّی و قاطع قریش مبنی بر اذیت برادرزاده خود آگاه گردید، عموم بنی هاشم را دعوت کرد و همه را برای دفاع از «محمد» بسیج نمود. گروهی از آن‌ها به انگیزه ایمان و گروه دیگری بر اثر روابط خویشاوندی، حمایت و حفاظت او را بر عهده گرفتند. تنها در میان آنان «ابو لهب» و دو نفر دیگر که نامشان در ردیف دشمنان رسول خدا خواهد آمد، از تصمیم وی سرباز زدند. این حلقه دفاعی باز نتوانست او را از برخی از حوادث ناگوار مصون بدارد، زیرا هر جا که پیامبر را تنها می‌دیدند، از رساندن هرگونه آسیب دریغ نداشتند.
1- روزی «ابو جهل» پیامبر را در «صفا» دید و به او ناسزا و بد گفت. رسول گرامی، با او سخن نگفت و راه منزل را در پیش گرفت. ابو جهل نیز به سوی محفل قریش کنار کعبه روانه شد. حمزه که عمو و برادر رضاعی پیامبر بود، همان روز در حالی که کمان خود را حمایل کرده بود از شکار برگشت. عادت دیرینه او این بود که پس از ورود به مکّه، پیش از آن‌که از فرزندان و خویشاوندان خود دیدن به عمل آورد، به زیارت و طواف کعبه می‌رفت. سپس به اجتماع‌های مختلف قریش در دور کعبه سری می‌زد و سلام و تعارفی میانشان رد و بدل می‌شد.
وی همان روز، پس از انجام این مراسم به سوی خانه رفت. اتفاقا کنیز «عبد اللّه بن جدعان» که شاهد آزار ابو جهل به پیامبر بود، جلو آمد و گفت: «ابا عماره» (کنیه حمزه) ای کاش دقایقی چند در همین نقطه بودی و جریان را می‌دیدی که چگونه «ابو جهل» به برادرزاده‌ات ناسزا گفت و او را سخت آزار داد. سخنان این کنیز، اثر عجیبی در روان «حمزه» گذاشت و او بدون اینکه به سرانجام کار فکر کند، تصمیم گرفت که انتقام برادرزاده خود را از «ابو جهل» بگیرد.
لذا از همان راهی که آمده بود، برگشت و ابو جهل را میان اجتماع قریش دید و به طرف وی رفت و بدون اینکه با کسی سخن بگوید کمان خود را بلند کرد و سخت بر سر او کوفت، چنان که سرش شکست و گفت: «او (پیامبر) را ناسزا می‌گویی و من به او ایمان آورده‌ام و راهی می‌روم که او رفته است، هرگاه قدرت داری با من بجنگ».
در این هنگام، گروهی از قبیله «بنی مخزوم» به یاری ابو جهل برخاستند، ولی چون او مردی موقع‌شناس و سیاسی بود، از بروز هرگونه جنگ و دفاع جلوگیری نمود و گفت من در حق محمد بدرفتاری کرده‌ام و حمزه حق دارد ناراحت شود.
این تاریخ مسلم، گواه بر آن است که وجود قهرمانی مانند حمزه که بعدها بزرگ‌ترین سردار اسلام گردید؛ در حفظ و حراست پیامبر و تقویت جناح مسلمانان تأثیر بسزایی داشت. چنان که ابن اثیر می‌نویسد:
قریش، اسلام حمزه را بزرگ‌ترین عامل ترقی و تقویت مسلمانان دانستند؛
از این جهت، به فکر تهیه نقشه‌های دیگری افتادند که بعدا به تفصیل درباره آن سخن خواهیم گفت.
برخی از مورّخان مانند ابن کثیر شامی اصرار دارد که برساند: «عکس العمل اسلام «ابو بکر» و «عمر» کمتر از انعکاس اسلام حمزه نبوده و اسلام این دو خلیفه بزرگ، وسیله‌ای برای عزت و تقویت مسلمانان و آزادی آنان گردید». البته بی‌تردید هر فردی به سهم خود در تقویت و نفوذ اسلام مؤثر بود و هیچ‌گاه نمی‌توان گفت که عکس العمل اسلام این دو خلیفه به اندازه تأثیر اسلام حمزه بود، زیرا حمزه کسی است که وقتی شنید، بزرگ قریش به رسول گرامی ناسزا گفته، بدون اینکه کسی را از مقصد خود آگاه کند، به سراغ ناسزاگو رفت و از او سخت انتقام گرفت و کسی جرأت نکرد که در برابرش مقاومت کند. سیره‌نویس بزرگ اسلام، «ابن هشام» درباره ابو بکر مطلبی را نقل می‌کند که حاکی از آن است روزی که ابو بکر در جرگه مسلمانان وارد شد، نه از خود می‌توانست دفاع کند و نه از پیامبر. متن جریان از این قرار است:
«روزی رسول اکرم از کنار اجتماع «قریش» می‌گذشت، یک مرتبه قریشیان از هر طرف او را احاطه کردند و هر کدام به عنوان تمسخر سخنان پیامبر را درباره بتان و روز رستاخیز، بازگو کرده و گفتند که تو چنین می‌گویی؟ ... رسول گرامی در پاسخ آن‌ها چنین فرمود:
«نعم أنا الّذی أقول ذلک؛ آری! گوینده این‌ها من هستم.»
از آنجا که قریش میدان را از هرگونه مدافع خالی دیدند، تصمیم گرفتند که او را بکشند، لذا مردی جلو آمد، اطراف لباس‌های پیامبر را گرفت. ابو بکر در کنار پیامبر بود به یاری پیامبر برخاست؛ در حالی که گریه می‌کرد و می‌گفت: «أ تقتلون رجلا أن یقول ربّی اللّه؟ آیا شایسته است که مرد موحّدی را بکشید.» سپس (روی عللی) از پیامبر دست برداشتند و پیامبر راه خود را پیش گرفت و ابو بکر با سری شکسته روانه خانه خود شد.
این تاریخ هرگاه گواه بر عواطف و علاقه خلیفه به پیامبر باشد، پیش از همه شاهدی محکم بر ناتوانی او است که آن روز نه دارای قدرت و نیرو بود و نه چندان شخصیت اجتماعی داشت و چون هر نوع اقدام بر ضد پیامبر عواقب بدی داشت؛ از این‌رو، او را رها کرده و شدت عمل را متوجه ملازم او نمودند و سرش را شکستند و هرگاه شما جریان حمزه و رشادت و شجاعت او را در کنار این سرگذشت بگذارید؛ در چنین صورتی می‌توانید قضاوت کنید که در صدر اسلام، عزت و قوت اسلام و ترس و اندیشه کافران بر اثر اسلام کدام یک از این دو نفر بوده است.
اسلام «عمر» نیز مانند دوست دیرینه خود قدرت دفاعی مسلمانان را نیرومندتر نکرد. روزی که او اسلام آورد، اگر «عاص بن وائل» نبود، نزدیک بود خون خلیفه ریخته شود، زیرا او به گروهی که قصد کشتن «عمر» را داشتند، چنین گفت: از مردی که برای خود آیینی اختیار کرده است چه می‌خواهید؟ تصور می‌کنید که قبیله عدی به آسانی وی را تسلیم می‌کنند؟ این جمله حاکی از آن است که ترس از قبیله وی سبب شد که دست از او بردارند و دفاع قبایل از بستگان خود یک رسم فطری و معمولی بوده که در آن بزرگ و کوچک یکسان بودند.
آری، پایگاه دفاعی مسلمانان خانه بنی هاشم و سنگینی کار بر دوش ابو طالب و خاندان وی بود وگرنه افراد دیگری که به مسلمانان می‌پیوستند، چندان قدرت دفاع از خود نداشتند، تا چه رسد که اسلام آنان سبب عزت و اعتلای مسلمانان گردد.
ابو جهل در کمین رسول خدا می‌نشیند
پیشرفت روزافزون اسلام، قریش را سخت ناراحت کرده بود. روزی نبود که گزارشی درباره گرایش فردی از تیره‌های قریش به آنان نرسد. از این‌رو، شعله غضب در درونشان زبانه می‌کشید. فرعون مکّه، «ابو جهل» روزی در محفل قریش چنین گفت: شما ای گروه قریش می‌بینید که محمّد چگونه دین ما را بد می‌شمرد و به آیین پدران ما و خدایان آن‌ها بد می‌گوید و ما را بی‌خرد قلمداد می‌نماید.  به خدا سوگند! فردا در کمینش می‌نشینم و سنگی را در کنار خود می‌گذارم، هنگامی که محمد سر به سجده می‌گذارد، سر او را با آن می‌شکنم. فردای آن روز، پیامبر برای نماز وارد مسجد الحرام شد و میان «رکن یمانی» و «حجر الاسود» برای نماز ایستاد. گروهی از قریش- که از تصمیم ابو جهل آگاه بودند- به فکر فرو رفته بودند که آیا ابو جهل در این مبارزه پیروز می‌گردد یا نه. پیامبر گرامی سر به سجده نهاد، دشمن دیرینه او از کمینگاه برخاست و نزدیک پیامبر آمد، ولی چیزی نگذشت که رعب عجیبی در دلش پدید آمد، لرزان و ترسان با رنگی پریده به سوی قریش برگشت. همه به طرفش دویدند و گفتند: چه شد «ابا حکم!»؟ وی با صدایی بسیار ضعیف و ترسان و مضطرب گفت:
منظره‌ای در برابرم مجسم گشت که در تمام عمرم ندیده بودم و از تصمیم خود منصرف گشتم. بی شک یک نیروی غیبی به فرمان خدا به کمک پیامبر برخاسته و چنین منظره‌ای را پدید آورده و وجود پیامبر را طبق وعده قطعی الهی «إنّا کفّیناک المستهزئین؛ ما از شرّ مسخره کنندگان تو را نگاه می‌داریم» از گزند دشمن حفظ کرده بود.
نمونه‌های زیادی از آزار «قریش» در صفحات تاریخ ثبت است و «ابن اثیرفصلی را به این موضوع اختصاص داده و نام دشمنان سرسخت پیامبر در مکّه و انواع آزارهای آنان را بیان نموده است.
حضرت هر روز با نوع خاصی از آزارها روبه‌رو بود؛ مثلا روزی «عقبة ابن ابی معیط» پیامبر را در حال طواف دید و ناسزا گفت و عمامه او را به گردنش پیچید و از مسجد بیرون کشید، گروهی از ترس بنی هاشم، پیامبر را از دست او گرفتند.
آزار و آسیبی که پیامبر گرامی، از جانب عموی خود «ابو لهب» و همسر او «أمّ جمیل» می‌دید، بی‌سابقه بود. خانه پیامبر در همسایگی آنان قرار داشت. آن‌ها از ریختن هرگونه زباله بر سرو صورت او دریغ نداشتند؛ روزی بچه‌دان گوسفندی بر سرش زدند و سرانجام کار به جایی رسید که «حمزه» به منظور انتقام عین همان را بر سر ابو لهب کوبید.
آزار مسلمانان‌
اشاره
یکی از عوامل پیشرفت اسلام استقامت شخص رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم و یاران و هواداران آن حضرت بود. شما با نمونه‌هایی از صبر و بردباری پیشوای مسلمانان آشنا شدید. بردباری و ثبات هواداران او که در محیط مکّه (مرکز حکومت شرک و بت‌پرستی) به سر می‌بردند نیز جالب توجه است. فداکاری و پایداری آنان را در فصول وقایع پس از هجرت آمده است. اکنون به تحلیل زندگی طاقت‌فرسای چند فداکار دیرینه که در محیط بی‌پناه «مکّه» زندگی می‌نمودند و یا پس از شکنجه دیدن، مکّه را به عنوان تبلیغ ترک گفته‌اند، می‌پردازیم:
1- بلال حبشی‌
پدر و مادر وی از کسانی بودند که از «حبشه» به حالت اسارت وارد جزیرة العرب شده بودند. «بلال» که بعدها مؤذن رسول گرامی شد، غلام «أمیّة بن خلف» بود. وی از دشمنان سرسخت پیشوای بزرگ مسلمانان بود. چون عشیره رسول خدا دفاع از حضرت را بر عهده گرفته بودند، وی برای انتقام، غلام تازه مسلمان خود را در ملأ عام شکنجه می‌داد و او را در گرم‌ترین روزها با بدن برهنه روی ریگ‌های داغ می‌خوابانید و سنگ بسیار بزرگ و داغی را روی سینه‌اش می‌نهاد و او را با جمله زیر مخاطب می‌ساخت: «دست از تو برنمی‌دارم تا اینکه به همین حالت جان بسپاری و یا از اعتقاد به خدای محمد برگردی و لات و عزّی را بپرستی!».
بلال در برابر آن همه شکنجه، گفتار او را با دو کلمه- که روشن‌گر پایه استقامت او بود- پاسخ داد و چنین گفت: أحد، أحد؛ خدا یکی است! و هرگز به آیین شرک و بت‌پرستی برنمی‌گردم. استقامت این غلام سیاه که اسیر سنگ‌دلی بود، اعجاب دیگران را برانگیخت. حتی «ورقة بن نوفل» بر وضع رقت بار او گریست و به «امیّه» گفت: به خدا سوگند! اگر او را با این وضع بکشید، قبرش را زیارتگاه خواهم ساخت.
گاهی امیّه شدت عمل بیشتری نشان می‌داد، ریسمانی به گردنش می‌افکند و به دست بچه‌ها می‌داد تا او را در کوچه‌ها بگردانند.
در جنگ بدر، نخستین جنگ اسلام امیّه با فرزندش اسیر شدند، برخی از مسلمانان به کشتن امیّه رأی نمی‌دادند، ولی بلال گفت: او پیشوای کفر است و باید کشته شود. بر اثر اصرار  وی، پدر و پسر به کیفر اعمال ظالمانه خود رسیدند و هر دو کشته شدند.
2- عمار یاسر و پدر و مادر او
عمار و والدین او، از پیش‌گامان اسلامند. آنان روزی که مرکز تبلیغاتی رسول خدا، خانه «ارقم بن ابی الارقم» بود، اسلام آوردند. وقتی مشرکان از ایمان آنان آگاه شدند، در آزار و شکنجه آنان کوتاهی ننمودند. «ابن اثیر» می‌نویسد:
مشرکان، این سه نفر را در گرم‌ترین مواقع مجبور می‌کردند که خانه خود را ترک بگویند و در زیر آفتاب گرم و باد سوزان بیابان به سر ببرند. این شکنجه آن قدر تکرار شد که یاسر در آن میان جان سپرد. روزی در این خصوص همسرش «سمیه» به ابو جهل پرخاش نمود و آن مرد سنگ‌دل و بی‌رحم نیزه خود را، در قلب وی فرو برد و او را کشت. وضع رقت بار این زن و مرد، پیامبر گرامی را منقلب کرد. روزی پیامبر این منظره را دید و با چشم‌های اشک بار، رو به آنان کرد و فرمود:
ای خاندان یاسر! شکیبایی را پیشه سازید که جایگاه شما بهشت است.
پس از مرگ یاسر و همسرش، مشرکان درباره «عمار» شدت عمل به خرج داده، او را نیز مانند بلال شکنجه دادند. وی برای حفظ جان خود ناگزیر شد که در ظاهر، از اسلام خود بازگردد، ولی فورا پشیمان شد و با دیدگان گریان به محضر رسول خدا شتافت و با ناراحتی جریان را شرح داد. رسول گرامی صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: آیا تزلزلی در ایمان باطنی تو رخ داده است؟ عرض کرد: قلبم لبریز از ایمان است. فرمود: کوچک‌ترین ترس به خود راه مده و برای رهایی از شرّ آنان، ایمان خود را مستور بدار. این آیه در مورد ایمان عمار نازل گردید:
إِلَّا مَنْ أُکْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِیمانِ ؛ مگر آن کس که مورد اکراه قرار گیرد، ولی قلب او از ایمان سرشار است.
معروف است که ابو جهل تصمیم گرفت خاندان یاسر را- که از بی‌پناه‌ترین افراد بودند- شکنجه کند. از این‌رو، دستور داد که آتش و تازیانه آماده نمایند، آن‌گاه یاسر، سمیه و عمار را کشان‌کشان به آنجا بردند و با نیش خنجر و آتش برافروخته ونواختن تازیانه آنان را زجر دادند. این حادثه آن قدر تکرار شد که سمیه و یاسر (بدون اینکه تا دم مرگ از تعریف و درود بر پیامبر بازبمانند) زیر شکنجه جان دادند.
جوانان «قریش» که شاهد این صحنه فجیع بودند، با تمام وحدت منافعی که در کوبیدن اسلام داشتند، عمار را با تن مجروح و دل خسته از زیر شکنجه ابو جهل نجات دادند تا بتواند جسد پدر و مادر خود را به خاک بسپارد.
3 - عبد اللّه بن مسعود
مسلمانانی که در حوزه سرّی اسلام وارد شده بودند، با هم گفت‌وگو نمودند که «قریش» قرآن ما را نشنیده و چه بسا شایسته است که مردی از میان ما برخیزد و در مسجد الحرام با صدای هرچه رساتر آیاتی از قرآن را بخواند. «عبد اللّه بن مسعود» اعلام آمادگی کرد و هنگامی که سران قریش در کنار کعبه قرار گرفته بودند با صدای ملیح و رسا آیات زیر را خواند:
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ- الرَّحْمنُ عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسانَ، عَلَّمَهُ الْبَیانَ ....
جمله‌های فصیح و بلیغ این سوره، رعب عجیبی در سران قریش ایجاد نمود. آنان برای جلوگیری از عکس العمل ندای آسمانی که فردی بی‌پناه به گوش آن‌ها رساند، همگی از جای برخاستند و او را به قدری زدند که خون از سراسر بدنش جاری شد و با وضع رقت‌باری پیش یاران پیامبر برگشت، ولی آن‌ها خوش‌حال بودند که سرانجام ندای جان‌فزای قرآن به گوش دشمنان رسید.
4 - ابو ذر
ابو ذر، چهارمین یا پنجمین نفر بود که مسلمان شد . وی در همان روزهای اوّل ظهور اسلام، مسلمان شد و از سابقین در اسلام به شمار می‌رود.
طبق تصریح قرآن مجید کسانی که در آغاز رسالت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورده‌اند، مقام و موقعیت بزرگی دارند و کسانی که پیش از فتح مکّه اسلام آورده‌اند، از نظر فضیلت و مقام معنوی، با افرادی که پس از نفوذ و قدرت اسلام (فتح مکّه) ایمان آورده‌اند، یکسان نیستند. قرآن مجید این حقیقت را بیان نموده و می‌فرماید:
کسانی از شما که پیش از فتح (مکّه)، مال خود را در راه خدا خرج نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، با دیگران یکسان نیستند، بلکه مرتبه آنان از کسانی که پس از فتح در راه خدا مال بذل نموده و با دشمنان خدا جنگیده‌اند، برتر است.

نخستین منادی اسلام‌
هنگامی که ابو ذر اسلام آورد، پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به طور پنهانی مردم را به سوی اسلام دعوت می‌کرد و هنوز زمینه دعوت آشکار، فراهم نشده بود. آن روز پیروان اسلام، منحصر به خود پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم و پنج نفری بود که به او ایمان آورده بودند. با توجه به این شرایط، بر حسب ظاهر در برابر ابو ذر جز این راهی نبود که ایمان خود را پنهان نموده و بی‌سر و صدا مکّه را به سوی قبیله خود ترک گوید.
ابو ذر، روح پرجنب‌وجوش و مبارزی داشت. گویی او برای این آفریده شده بود که همه‌جا، بر ضد باطل علم مخالفت برافراشته، با انحراف و کج روی به مبارزه برخیزد. کدام باطلی از این بزرگ‌تر است که مردم در برابر مشتی چوب و سنگ به کرنش و سجده بیفتند و آن‌ها را به عنوان خدا بپرستند!؟
وی نمی‌توانست این صحنه را تحمل کند؛ از این‌رو پس از اقامت کوتاهی در مکّه، روزی به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم عرض کرد: من چه کنم و برایم چه وظیفه‌ای معین می‌کنید؟
پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم فرمود: تو می‌توانی مبلّغ اسلام در میان قبیله خود باشی. اینک میان قوم خود برگرد تا دستور من به تو برسد.
ابو ذر گفت: سوگند به خدا باید پیش از آن‌که به میان قبیله خود برگردم، ندای اسلام را به گوش این مردم برسانم و این سدّ را بشکنم، سدّ ممنوعیت شعار اسلام و آیین یکتاپرستی در مکّه.
او به دنبال این تصمیم، هنگامی که قریش در مسجد الحرام سرگرم گفت‌وگو بودند، وارد مسجد شد و با صدای بلند ندا در داد:
أشهد أن لا إله إلّا اللّه و أشهد أنّ محمّدا رسول اللّه.
تا آنجا که تاریخ اسلام نشان می‌دهد، آن نخستین ندائی بود که آشکارا، عظمت و جبروت قریش را به مبارزه طلبید. این ندا، از حنجره مرد غریبی درآمد که نه حامی و پشتیبانی در مکّه داشت و نه قوم و خویشی.
اتفاقا، آنچه پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیش‌بینی کرده بود، رخ داد، و صدای ابو ذر در مسجد الحرام طنین افکند؛ قریش حلقه انجمن را شکسته به سوی او هجوم بردند و او را با بی‌رحمی آن قدر زدند که بی‌هوش نقش زمین گشت.
خبر به گوش عباس عموی پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم رسید. او فورا به مسجد الحرام آمد و خود را روی پیکر ابو ذر افکند و برای اینکه بتواند او را از چنگال مشرکان نجات بدهد، به تدبیر لطیفی متوسل شد و گفت:
شما همگی بازرگانید، راه تجارتی شما از میان طایفه غفار می‌گذرد و این جوان از قبیله غفار است؛ اگر او کشته شود، فردا تجارت قریش به خطر می‌افتد و هیچ کاروانی نمی‌تواند از میان این طایفه بگذرد.
نقشه عباس مؤثر واقع شد و قریشیان دست از ابو ذر برداشتند، ولی ابو ذر که جوانی پرحرارت و فوق العاده دلیر و مبارز بود، فردای آن روز باز وارد مسجد شد و شعار خود را تجدید کرد. دو مرتبه قریشیان بر سرش ریختند و تا سرحد مرگ زدند. این بار نیز عباس او را با همان تدبیر روز قبل، از دست آن‌ها نجات داد.
چنان که گفته شد اگر عباس نبود، شاید ابو ذر از چنگال مشرکان جان سالم بدر نمی‌برد و او نیز کسی نبود که به این زودی میدان مبارزه را ترک کند. از این‌رو، چند روز بعد، مبارزه را از نو آغاز کرد. روزی زنی را دید که در حال طواف به دور کعبه، دو بت بزرگ عرب، به نام «اساف» و «نائلة» را که در اطراف کعبه نصب شده بود، خطاب نموده، درد دل می‌کند و با سوز و گداز خاصی حاجت‌هایش را از آن‌ها می‌طلبد.
ابو ذر از نادانی این زن، سخت ناراحت شد و برای اینکه به او بفهماند آن دو بت فاقد ادراک و شعورند، گفت: این دو بت را به ازدواج یک دیگر درآور.
زن از سخن ابو ذر برآشفت و فریاد زد: تو «صائبی» هستی.  با فریاد زن، جوانان قریش بر سر ابو ذر ریختند و او را کتک زدند، ولی گروهی از قبیله «بنی بکر» به یاریش شتافتند و او را از چنگال جوانان قریش نجات دادند.
مسلمان شدن قبیله غفار
پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم استعداد شاگرد جدید و قدرت خیره‌کننده‌اش را در مبارزه با باطل به خوبی درک می‌کرد، ولی چون هنوز وقت شدّت عمل و مبارزه نرسیده بود، به او دستور داد به میان طایفه خود برگردد و آنان را به سوی اسلام دعوت کند.
ابو ذر به سوی قوم و طایفه خود برگشت و کم کم با آنان درباره موضوع قیام پیامبری که از جانب خدا برانگیخته شده و مردم را به پرستش خدای یگانه و اخلاق نیک دعوت می‌کند، سخن گفت.
ابتدا برادر و مادر ابو ذر اسلام آوردند. بعد، نصف افراد قبیله «غفار» مسلمان شدند و پس از هجرت پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم به شهر یثرب (مدینه)، نصف دیگر نیز اسلام اختیار کردند. قبیله «اسلم» نیز به پیروی از «غفار» به محضر پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم شرف‌یاب شده، اسلام آوردند.
ابو ذر، پس از جنگ بدر و احد، در مدینه به پیامبر اسلام صلی اللّه علیه و آله و سلّم پیوست و در آن شهر اقامت گزید.
تعداد سربازان فداکار اسلام که در آغاز بعثت در سخت‌ترین وضع به سر برده و در راه نیل به هدف، استقامت به خرج داده‌اند، بیش از این‌ها است. ولی ما برای اختصار به همین اندازه اکتفا کردیم.
دشمنان سرسخت پیامبر
شناسایی برخی از دشمنان پیشوای بزرگ مسلمانان، در تحلیل حوادث آینده که پس از هجرت رخ داده بی‌تأثیر نیست. ما در اینجا به طور فشرده نام و خصوصیات بعضی از آنان را می‌آوریم:
1- ابو لهب: وی همسایه پیامبر بود و هیچ‌گاه از تکذیب و اذیّت وی و مسلمانان دست‌بردار نبود.
2- اسود بن عبد یغوث: او یکی از مسخره کنندگان بود. هنگامی که مسلمانی بی‌پناه و تهی دست را می‌دید، از روی تمسخر می‌گفت: این تهی دستان، خود را شاهان روی زمین می‌دانند و چنین می‌پندارند که به همین زودی‌ها تاج و تخت شاه ایران را تصاحب خواهند کرد.  ولی اجل مهلت نداد که او با دیدگان خود ببیند که چگونه مسلمانان وارث سرزمین قیصر  و کسری و تخت و تاج آن‌ها شدند.
3- ولید بن مغیره: مرد سال‌خورده قریش بود که ثروت هنگفتی در اختیار داشت.در فصل آینده به گفت و گوی او با پیامبر می‌پردازیم.
4- امیّه و أبیّ فرزندان «خلف»: روزی أبیّ استخوان‌های پوسیده و نرم‌شده مردگان را به دست گرفت و رو به پیامبر کرد و گفت: إنّ ربّک یحیی هذه العظام؟ آیا پروردگار تو این استخوان‌ها را زنده می‌کند؟ از مصدر وحی خطاب آمد:
قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ ؛ بگو همان پروردگاری که در آغاز آن‌ها را آفریده است، زنده خواهد نمود. این دو برادر، در جنگ «بدر» کشته شدند.
5- ابو الحکم بن هشام: که به جهت عناد و تعصب بی‌جایی که با اسلام داشت؛ مسلمانان، او را «ابو جهل» خواندند. وی نیز در جنگ «بدر» کشته شد.
6- عاص بن وائل: وی پدر عمرو عاص است که رسول خدا را «ابتر» (مقطوع النسل) می‌خواند.
7- عقبة بن ابی معیط: که از دشمنان سرسخت پیامبر بود و لحظه‌ای از آزار وی و مسلمانان راحت نمی‌نشست.
باز گروه دیگری هستند مانند ابو سفیان و ... که مورخان کاملا خصوصیات آنان را ضبط نموده‌اند و ما برای اختصار از نقل آن‌ها خودداری نمودیم.

برگرفته از کتاب فروغ ابدیت آیة الله جعفر سبحانی

ارسال شده در: 06 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 334 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام بعد از بعثت 3
دعوت سرّی‌
پیامبر گرامی، سه سال تمام به دعوت سرّی پرداخت و در این مدّت به جای توجه به عموم مردم، به فردسازی عنایت نمود. مصالح وقت ایجاب می‌کرد که او دعوت خود را آشکار نسازد و با تماس‌های سرّی، گروهی را به آیین خود دعوت کند که توانست جمعی را به آیین توحید جلب کرده و با پذیرش آنان روبه‌رو گردد. تاریخ، نام این شخصیت‌ها را که- در این مقطع از رسالت- به آیین او گرویده‌اند، یادآور شده است. برخی از این افراد عبارتند از:
حضرت خدیجه، علی بن ابی طالب علیه السّلام، زید بن حارثه، زبیر بن عوام، عبد الرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، طلحة بن عبید اللّه، ابو عبیده جراح، ابو سلمه، ارقم بن ابی الارقم، قدامة بن مظعون، عبد اللّه بن مظعون، عبیدة بن الحارث، سعید بن زید، خباب بن ارت، ابو بکر بن ابی قحافه، عثمان بن عفان و دیگر افرادی که در همین مقطع به آیین اسلام گرویده و نبوت او را پذیرفتند. «1»
پیش گامی در اسلام آوردن منحصر به این افراد نیست، بلکه برخی مانند «ابو ذر» بر گروهی از این هفده نفر سبقت گرفته‌اند. «2»
سران قریش در این سه سال، مشغول خوش‌گذرانی و سرمست عیش و نوش بودند؛ در حالی که کم و بیش از دعوت سرّی رسول خدا آگاهی یافته بودند، ولی کوچک‌ترین واکنشی نشان نداده و جسارتی نمی‌کردند.
در این سه سال که دوران فرد سازی بود؛ رسول گرامی با برخی از یاران خود به درّه‌های اطراف مکّه می‌رفتند و نماز خود را دور از چشم قریش در آنجا می‌گزاردند.
روزی در حال نماز بودند که برخی از مشرکان عمل آنان را نکوهش کردند. این کار سبب شد که درگیری مختصری میان یاران رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم و برخی از مشرکان پدید آید که سعد وقاص یکی از مشرکان را زخمی کرد. «1» از این‌رو، رسول گرامی خانه «ارقم» را محل عبادت قرار داد «2» و در آنجا به تبلیغ و پرستش پرداخت، تا از این طریق، کار او از چشم‌انداز مشرکان دور باشد. عمار یاسر و صهیب بن سنان، از جمله کسانی‌اند که در آن خانه به رسول گرامی ایمان آوردند.
دعوت خویشاوندان‌
افراد خردمند با برنامه بسیار وسیعی وارد کار می‌شوند، ولی کار خود را از جای کوچک آغاز می‌کنند و هرگاه موفقیتی نصیبشان گردید، بلافاصله در گسترش آن می‌کوشند و به موازات موفقیت، دایره کار را توسعه داده و در تکامل آن سعی می‌کنند.
هوش‌مندی، «3» از سران یکی از کشورهای بزرگ امروز پرسید که راز موفقیت شما در کارهای اجتماعی چیست؟ او گفت:
طرز تفکر ما غربیان با شما شرقیان فرق دارد، ما همیشه با برنامه‌های وسیع وارد کار می‌شویم، ولی کار را از جای کوچک شروع می‌کنیم و پس از احراز موفقیت در گسترش آن می‌کوشیم و اگر در نیمه راه فهمیدیم که برنامه ما صحیح نیست فورا فرمول کار را عوض کرده و کار دیگری آغاز می‌کنیم. امّا شما شرقیان با برنامه وسیع وارد کار می‌شوید و کار را از جای بزرگ شروع می‌کنید و همه برنامه را یک جا پیاده می‌کنید و اگر در وسط راه به بن‌بست رسیدید، دیگر بازگشتی جز با تحمّل خسارت‌های بزرگ برای شما باقی نمی‌ماند.
گذشته از این، روح و روان شما با عجله و شتاب‌زدگی عجین شده است و پیوسته می‌خواهید روز نخست از کشت خود ثمر بگیرید، می‌خواهید آخرین نتیجه را در همان روزهای نخست بگیرید و این خود طرز تفکر غیر صحیح اجتماعی است که انسان را در بن‌بست عجیبی قرار می‌دهد.
ما تصور می‌کنیم این طرز تفکر مربوط به شرق و غرب نیست؛ افراد پخته، عاقل و دانا پیوسته در راه نیل به مقاصد خود از همین طریق وارد شده و می‌شوند. رهبر عالی قدر جهان اسلام نیز از همین اصل مسلّم استفاده کرده و سه سال تمام، بدون شتاب‌زدگی در تبلیغ سرّی آیین خود کوشید. هر کس را که از نظر فکر و استعداد شایسته و آماده می‌دید، کیش خود را به او عرضه می‌داشت، با اینکه هدف تشکیل دادن یک دولت بزرگ جهانی بود که تمام افراد را تحت یک پرچم (توحید) گرد آورد، ولی در ظرف این سه سال ابدا دست به دعوت عمومی نزد، حتی خویشاوندان را نیز به صورت خصوصی دعوت نکرد؛ فقط با افراد تماس‌های خصوصی برقرار می‌کرد و هر کس را شایسته و مستعد برای پذیرفتن آیین خود می‌دید، دعوت می‌نمود، تا آنجا که توانست در ظرف این سه سال، گروهی را پیرو خود هدایت کند.
سران «قریش» در طول این سه سال سرمست عیش و نوش بودند، فرعون مکّه (ابو سفیان) و دارودسته وی هر موقع از ماهیت دعوت و ادعای حضرت آگاه می‌شدند؛ لبخند تمسخرآمیزی می‌زدند و با خود می‌گفتند: شعله ادعای تبلیغ او، مانند دعوت «ورقه» و «امیه»- که بر اثر خواندن کتاب‌های انجیل و تورات مسیحی گشته و در محافل عرب دم از مسیحی‌گری می‌زدند- به این زودی‌ها خاموش می‌گردد و دیری نمی‌پاید که او نیز به کاروان فراموش‌شدگان می‌پیوندد.سران قریش، در ظرف این سه سال کوچک‌ترین جسارتی به پیامبر اکرم نمی‌کردند و پیوسته ادب و احترام او را نگاه می‌داشتند و او نیز در ظرف این مدت، از بتان و خدایان آن‌ها آشکارا انتقاد نمی‌کرد، فقط مشغول تماس‌های خصوصی با افراد روشن دل بود.
ولی از روزی که دعوت‌های خصوصی (خویشاوندان) و عمومی آغاز گردید. و انتقاد او از بتان و از آیین و روش‌های ضد انسانی آنان، بر سر زبان‌ها افتاد؛ از همان روز بیداری «قریش» نیز آغاز گردید و فهمیدند که دعوت او با «امیه» و «ورقه» فرق آشکاری دارد. بنابراین مخالفت‌ها و مبارزه‌های سری و علنی آغاز شد. پیامبر برای نخستین بار مهر خاموشی را در میان خویشاوندان شکست و به دنبال آن دعوت عمومی خود را آغاز کرد.
بی‌شک اصلاحات عمیق و ریشه‌داری که در تمام شئون زندگانی مردم مؤثر است و مسیر اجتماع را دگرگون می‌سازد، بیش از هر چیز به دو نیروی قوی نیازمند است:
1. نیروی بیان و گفتار که گوینده بتواند با طرز جالبی، حقایق را بیان کند و افکار شخصی و یا آنچه را از عالم وحی گرفته در اختیار افکار عمومی بگذارد.
2. نیروی دفاعی که در موقع خطر در برابر تهاجم دشمنان خط دفاعی تشکیل دهد و در غیر این صورت شعله دعوت هر مصلحی در همان روزهای نخست خاموش می‌گردد.
بیان و گفتار پیامبر در حد کمال بود و بسان یک فرد سخنور و یک گوینده توانا با کمال فصاحت و بلاغت آیین خود را تشریح می‌کرد، ولی در نخستین دوره‌های دعوت فاقد نیروی دوم بود، زیرا در ظرف این سه سال، فقط موفق شده بود که قریب چهل نفر را در حوزه سرّی مؤمنان درآورد و به طور مسلم این گروه کم نمی‌توانست دفاع از پیامبر را بر عهده بگیرد.
از این نظر، شخص اول جهان اسلام برای به دست آوردن یک خط دفاعی و تشکیل هسته مرکزی، خویشاوندان خود را پیش از دعوت عمومی، به آیین خود خواند و از این راه توانست نقص نیروی دوم را برطرف کرده و سنگر مهمی در برابر هرگونه خطر احتمالی به دست آورد. حد اقل فایده این دعوت آن بود که خویشاوندان او با فرض اینکه به آیین او نمی‌گرویدند، لا اقل به واسطه احساس‌ها و تعصب‌های خویشاوندی و قومی، به دفاع از او برمی‌خاستند؛ تا چه رسد به اینکه دعوت او در آن روز، در گروهی از سران اقوام مؤثر افتاد و گروه دیگری را متمایل ساخت.
به علاوه، او معتقد بود که اساس اصلاحات، اصلاح داخلی است؛ تا انسان فرزندان و خویشاوندان خود را از کارهای نکوهیده بازندارد، هرگز تبلیغ او درباره بیگانگان مؤثر نخواهد افتاد، زیرا در این صورت مخالفان زبان به اعتراض گشوده و کردار نزدیکان را به رخ او می‌کشند.
از این‌رو، خدای بزرگ درباره دعوت خویشاوندان او را چنین مخاطب ساخت:
وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ «1»؛ خویشاوندان نزدیک خود را از عذاب الهی بترسان.
چنان که قرآن درباره دعوت عمومی نیز چنین فرموده است:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِکِینَ إِنَّا کَفَیْناکَ الْمُسْتَهْزِئِینَ «2»؛ با آنچه مأمور هستی آشکار کن و از مشرکان کناره‌گیر که ما تو را از شرّ دشمنان حفظ می‌نماییم.
طرز دعوت خویشاوندان‌
طرز دعوت پیامبر از خویشاوندان خود بسیار جالب بود. حقیقتی در آن روز آشکار شد که بعدها اسرار آن دعوت روشن‌تر گشت. مفسران در تفسیر آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ و همچنین تاریخ‌نویسان قریب به اتفاق چنین می‌نویسند:
خداوند او را مأمور نمود تا خویشاوندان خویش را به آیین خود بخواند. پیامبر نیز پس از بررسی جوانب، به علی بن ابی طالب- که آن روز بیش از سیزده یا پانزده سال نداشت،- دستور داد که غذایی آماده کند و همراه آن شیری باشد. سپس 45 نفر از سران بنی هاشم را دعوت نموده و تصمیم گرفت در ضمن پذیرایی از مهمانان راز نهفته را آشکار سازد، ولی متأسفانه پس از صرف غذا پیش از آن‌که او سخن آغاز کند، یکی از عموهای وی (ابو لهب) با سخنان سبک و بی‌اساس خود، آمادگی مجلس را برای طرح موضوع رسالت از بین برد. پیامبر مصلحت دید که طرح موضوع را به فردا موکول سازد؛ سپس فردا برنامه خود را تکرار کرده و با ترتیب یک ضیافت دیگر، پس از صرف غذا روبه سران فامیل نمود و سخن خود را با ستایش خدا و اعتراف به یگانگی وی آغاز کرد و چنین فرمود:
به راستی هیچ‌گاه راهنمای یک جمعیّت به کسان خود دروغ نمی‌گوید؛ به خدایی که جز او خداوندی نیست، من فرستاده خدا به سوی شما و به عموم جهانیان هستم؛ هان! ای خویشاوندان من، شما بسان خفتگان می‌میرید و همانند بیداران، زنده می‌گردید و طبق کردار خود مجازات می‌شوید و این بهشت دائمی خدا است [برای نیکوکاران] و دوزخ همیشگی او است [برای بدکاران]. «1»
سپس افزود:
هیچ کس از مردم برای کسان خود چیزی بهتر از آنچه من برای شما آورده‌ام، نیاورده است. من برای شما خیر دنیا و آخرت را آورده‌ام، خدایم به من فرمان داده که شما را به جانب او بخوانم. کدام یک از شما پشتیبان من خواهد بود، تا برادر و وصی و جانشین من میان شما باشد. «2»
وقتی سخنان آن حضرت به اینجا رسید، سکوت مطلق همه مجلس را فراگرفت و هر کدام از آن‌ها در بزرگی مقصد و سرانجام کار خود در دریای فکر فرو رفت. یک مرتبه علی علیه السّلام که آن روز جوانی پانزده‌ساله بود، سکوت مجلس را درهم شکست و برخاست و با یک لحن تند عرض کرد: ای پیامبر خدا من آماده پشتیبانی از شما هستم.
پیامبر دستور داد تا بنشیند و سپس گفتار خود را تا سه بار تکرار نمود. جز همان جوان پانزده‌ساله کسی پرسش او را پاسخ نگفت. در این هنگام حضرت رو به خویشاوندان نمود و فرمود:
مردم! این جوان برادر و وصی و جانشین من است میان شما، به سخنان او گوش دهید و از او پیروی کنید. «1»
در این هنگام مجلس پایان یافت، و حضار با حالت خنده و تبسم رو به ابو طالب نمودند و گفتند: محمد دستور داد که از پسرت پیروی کنی و از او فرمان ببری و او را بزرگ تو قرار داد. «2»
آنچه نگارش یافت، خلاصه موضوع مفصلی است که بیشتر مفسران و تاریخ‌نویسان، با عبارت‌های گوناگون آن را نقل کرده و (جز «ابن تیمیه» که عقاید مخصوصی درباره اهل بیت پیامبر دارد) کسی در صحت این حدیث تشکیک نکرده و همه آن را یکی از مسلّمات تاریخ دانسته‌اند.
جنایت‌ها و خیانت‌ها
تحریف و وارونه نشان دادن حقایق و سرپوش گذاردن بر روی واقعیات، مصداق روشن خیانت و جنایت است. در طول تاریخ، گروهی از نویسندگان متعصب این راه را پیموده و آثار و نگاشته‌های علمی خود را با یک رشته تحریف‌ها از ارزش انداخته‌اند، ولی گذشت زمان و تکامل علم، مشت آنان را باز نموده و عده‌ای را بر آن داشته است که با نیش قلم، پرده‌ها را بالا زنند و حقایق را از لابه‌لای پرده‌ها بیرون آرند. در اینجا به نمونه‌ای از این نوع خیانت‌ها اشاره می‌کنیم:
1. محمد بن جریر طبری (م 310) در تاریخ خود جریان دعوت خویشاوندان رابه طور مبسوط نگاشته است، ولی در تفسیرش، «1» وقتی به تفسیر آیه وَ أَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الْأَقْرَبِینَ؛ خویشاوندان نزدیک خود را بترسان. می‌رسد، آنچه را در تاریخ نوشته، با متن و سند در همان جا قید می‌کند، ولی هنگامی که به جمله: «علی أن یکون أخی و وصیّی و خلیفتی»؛ برادر و وصی و جانشین من شود. می‌رسد، جمله را تغییر داده و می‌نویسد، «علی أن یکون أخی و کذا و کذا؛ برادر و چنین و چنان! من باشد.» بی‌شک حذف کلمه‌های «و وصیّی و خلیفتی» و به کار بردن کلمه‌های «کذا و کذا» که در فارسی از آن به «چنین و چنان» تعبیر می‌آوریم، جز غرض و روزی و خیانت چیز دیگری نیست. او به این حد نیز اکتفا نکرده و نه تنها جمله استفهامی پیامبر را تحریف نموده، حتی جمله‌ای را که خود پیامبر، بعد از سکوت سران، درباره علی فرمود: «إنّ هذا أخی و وصیّی و خلیفتی» نیز تحریف کرده و باز همان کلمه «کذا و کذا» را به کار برده است.
مورّخ، باید در نوشتن حقایق حرّ و آزاده باشد و با یک شهامت و شجاعت بی‌مانند واقعیّت را آنچنان که هست بنویسد. ناگفته پیداست چیزی که طبری را وادار کرده که این دو کلمه را بردارد و به جای آن دو کلمه کذایی به کار برد، همان روش دینی و تعصب مذهبی او است، زیرا او علی را وصی و جانشین بلافصل پیامبر نمی‌داند و از آنجا که این دو کلمه در وصایت و جانشینی بلافصل او صریح است، لذا مجبور شده با تحریف شأن نزول آیه، از روش دینی خود نیز دفاع کند.
2. ابن کثیر شامی در تاریخ و همچنین در تفسیرش همان راهی را پیموده که پیش از او طبری در تفسیر خود پیموده است. ما هیچ‌گاه «ابن کثیر» را در این کار معذور نمی‌شماریم، زیرا اساس کتاب تاریخ او را همان تاریخ طبری تشکیل می‌دهد و به طور مسلم وی در تنظیم این قسمت به تاریخ طبری مراجعه کرده است. با این حال، در نقل مطالب از مندرجات تاریخ مزبور، سرباز زده و بر خلاف انتظار جریان را از روی تفسیر طبری نقل نموده است.
3- جنایتی که وزیر اسبق فرهنگ مصر (دکتر هیکل) نویسنده کتاب حیاة محمد مرتکب شده است و از این طریق راه تحریف حقایق را به روی نسل جدید باز نموده است. شگفتا! وی در «مقدمه» کتاب خود حملات سختی متوجه خاورشناسان کرده و آنان را به خاطر تحریف حقایق و جعل تاریخ، نکوهش کرده است؛ در صورتی که خود او در این مقام دست‌کمی از آن‌ها ندارد، زیرا:
اولا، در نخستین چاپ کتاب مزبور، جریان را به طور دست و پا شکسته نقل کرده و از دو جمله حساس فقط به یکی از آن‌ها (پیامبر رو به سران کرد و گفت: کدام یک از شما در این کار پشتیبان من خواهد شد که برادر و وصی و خلیفه من باشد) را ذکر کرده، ولی جمله دیگری را که پیامبر پس از ابراز و اعلام پشتیبانی علی، درباره او گفت، به کلی حذف کرده و ابدا از اینکه پیامبر درباره او فرمود: این جوان، برادر و وصی و جانشین من است، یادی نکرده است.
ثانیا، در چاپ‌های دوم و سوم گام را فراتر نهاده، همه را حذف نموده و از این راه لطمه غیر قابل جبرانی بر حیثیت خود و کتاب خود وارد آورده است.
نبوت و امامت با هم توأمند
اعلام وصایت علی علیه السّلام در آغاز رسالت می‌رساند که این دو منصب از هم جدا نیستند. روزی که پیامبر خدا به مردم معرفی گردید، جانشین او نیز همان روز تعیین و معرفی شده و این خود گواه بر این است که اساس نبوّت و امامت را یک شالوده تشکیل می‌دهند و این دو مقام مانند حلقه‌های زنجیر به یک دیگر متصل و از هم فاصله‌ای ندارند.
از این جریان شهامت روحی و شجاعت امیر مؤمنان به صورت روشن ثابت می‌گردد، زیرا در محفلی که پیران آزموده و سران سال‌خورده در تفکر و حیرت بودند؛ با کمال شهامت پشتیبانی و فداکاری خود را اعلام می‌دارد و بدون پیمودن راه سیاست‌مداران محافظه‌کار و مال‌اندیش، دشمنی خود را با دشمنان او ابراز می‌کنداو در آن روز از نظر سن کوچک‌ترین فرد حاضر در مجلس بود، ولی طول ممارست او با پیامبر از مدت‌ها پیش، دل او را آماده پذیرفتن حقایقی کرده بود که پیران قوم در پذیرفتن آن تردید داشتند.
«ابو جعفر اسکافی» درباره این تاریخ داد سخن داده است..

برگرفته از کتاب فرغ ابدیت حضرت آیة الله العظمی جعفر سبحانی دامت برکاته

ارسال شده در: 06 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 336 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام بعد از بعثت 2
پیش‌گامان ایمان‌
پیشرفت آیین اسلام و نفوذ آن در جهان، تدریجی بوده است. در اصطلاح قرآن، به کسانی که در پذیرفتن و نشر آن پیش‌گام بودند، «السّابقون» گفته می‌شود و سبقت به گرایش به آیین پیامبر در صدر اسلام، ملاک فضیلت و برتری بود. بنابراین، باید با کمال بی‌طرفی از روی مدارک صحیح، موضوع را بررسی کنیم و پیش‌گام‌ترین فرد از زنان و پیش‌قدم‌ترین مرد را در پذیرش اسلام بشناسیم.
خدیجه‌
خدیجه نخستین زنی است که به پیامبر صلی اللّه علیه و آله و سلّم ایمان آورد و در این موضوع مخالفی به چشم نمی‌خورد.  ما برای اختصار، یک سند مهم تاریخی را که مورّخان از یکی از زنان پیامبر اکرم نقل کرده‌اند؛ می‌آوریم:
عائشه می‌گوید: من بر همسری از همسران رسول خدا حسادت نورزیدم، جز بر «خدیجه» که او را درک نکردم و پیامبر خدا از خانه بیرون نمی‌آمد، مگر اینکه از خدیجه به نیکی یاد می‌کرد. روزی پیامبر از او یاد کرد؛ حسودی کردم و گفتم: خدیجة جز یک زن پیر، چیزی نبود؛ خدا بهتر از آن را به تو داده است، در این موقع خشم، وجود پیامبر را فراگرفت موهای جلو سرش لرزید و فرمود:
نه، سوگند به خدا: خدا به جای آن، بهترش را به من نداده است، زیرا او به من ایمان آورد؛ موقعی که مردم نپذیرفتند، مرا تصدیق کرد؛ در حالی که مردم مرا تکذیب کردند، مرا با مالش کمک کرد در صورتی که مردم مرا محروم ساختند. خدا از او به من اولادی داد و از دیگر همسرانم محروم ساخت.
گواه دیگر بر پیش قدم بودن خدیجه در ایمان بر تمام زنان جهان، همان سرگذشت آغاز وحی و نزول قرآن است، زیرا هنگامی که رسول گرامی، از «غار حراء» پایین آمد و سرگذشت خود را با همسر خود در میان گذاشت، بلافاصله تصریحا و تلویحا ایمان همسر خود را شنید. علاوه بر آن مکرر از کاهنان و دانایان عرب، اخباری راجع به نبوّت شوهر خود شنیده بود و همین اخبار و صداقت و درستی او سبب شد که با جوان هاشمی ازدواج کند.
علی علیه السّلام‌
شهرت قریب به اتفاق میان مورّخان، اعم از سنی و شیعه این است که نخستین کسی که از مردان، به پیامبر ایمان آورد، علی بود. در برابر این قول مشهور، اقوال نادری نیز در تاریخ به چشم می‌خورد که ناقلان آن‌ها مخالف آن را نیز نقل کرده‌اند؛ مثلا گفته می‌شود که اول کسی که به او ایمان آورد، پسر خوانده وی، زید بن حارثه و یا ابو بکر بوده است، ولی دلایل زیادی- که ما فقط مختصری از آن را در اینجا می‌آوریم- بر خلاف دو قول مزبور گواهی می‌دهند. برخی از آن دلایل عبارتند از:
1- علی در دامان پیامبر بزرگ شده بود
علی علیه السّلام از دوران کودکی در خانه پیامبر پرورش یافته و پیامبر بزرگ، بسان پدری مهربان و دلسوز در تربیت او می‌کوشید. عموم سیره‌نویسان به طور اتفاق می‌گویند:
پیش از بعثت پیامبر، خشک‌سالی عجیبی در مکّه پدید آمد. ابو طالب، عموی پیامبر که عایله زیادی داشت و بزرگ قریش بود؛ وضع درآمد او با هزینه او چندان متوازن نبود و نسبت به برادر خود «عباس» چندان ثروتی نداشت. وضع زندگی ابو طالب در چنین سالی پیامبر را بر آن داشت، با عموی دیگر خود «عباس» مذاکره کند و قرار بر این شد که برای گشایش کار «ابو طالب» برخی از فرزندان ابو طالب را به خانه خود ببرند، تا از این راه به هزینه زندگی او کمک کنند و در نتیجه «علی» را پیامبر و «جعفر» را عباس به خانه خود برد.
در چنین وضعیتی باید گفت: روزی که علی به خانه پیامبر رفت، کمتر از هشت سال نداشته است، زیرا منظور از بردن علی این بود که گشایش در کار بزرگ مکّه (ابو طالب) پدید آید و بچه‌ای که سن و سال او کمتر از هشت باشد، علاوه بر اینکه جدا نمودن او از پدر و مادر، کار بسیار دشواری است، چندان تأثیری در وضع زندگی ابو طالب پدید نمی‌آورد.
بنابراین، باید سن او را طوری فرض کنیم که بردن او در وضع زندگی پدر تأثیر قابل توجهی داشته باشد. در چنین صورتی چطور می‌توان گفت که بیگانگان مانند زید بن حارثه و دیگران از اسرار وحی اطلاعی پیدا کرده بودند، ولی عموزاده او که از همه به او نزدیک‌تر و در تمام اوقات با وی بود؛ از اسرار الهی نازل بر پیامبر بی‌اطلاع بوده است؟
منظور پیامبر از تربیت علی این بود که تا حدی خدمات «ابو طالب» را جبران کند و در نزد پیامبر چیزی عزیزتر و گرامی‌تر از این نبود که فردی را به راه راست هدایت کند. با این حال، چطور می‌توان گفت که پیامبر عموزاده خود را که یک فرد روشن ضمیر و باهوش بود، از این نعمت عظیم محروم سازد، خوب‌ است این گفتار را از زبان خود علی علیه السّلام بشنویم.
وی در خطبه «قاصعه» منزلت و نزدیکی خود را با پیامبر چنین تشریح می‌کند:
شما قدر و منزلت مرا از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله و سلّم به سبب خویشاوندی نزدیک و جایگاه مخصوص و احترامی- که نزد آن حضرت داشتم- می‌دانید، زمانی که کودکی مرا در کنار خود پرورش داد و به سینه‌اش می‌چسبانید، در بسترش در آغوش می‌داشت و بوی خوش او را استشمام می‌کردم و  ... و من پی او می‌رفتم مانند رفتن بچه شتر پی مادرش! در هر روزی از فضایل اخلاقی خود، نشانه‌ای آشکار می‌کرد و پیروی از آن را به من امر می‌فرمود و در هر سالی در حراء (پیش از رسالتش) اقامت می‌نمود، من او را می‌دیدم و غیر من نمی‌دید.
در آن زمان، اسلام در خانه‌ای نیامده بود مگر خانه رسول خدا و خدیجه و من سوم ایشان بودم؛ نور وحی و رسالت را می‌دیدم و بوی نبوت را استشمام می‌کردم ...
طبری در تاریخ خود از «ابن اسحاق» چنین نقل می‌کند: نخستین کسی که به پیامبر ایمان آورد و با او نماز گزارد و او را تصدیق کرد، علی بن ابی طالب بود. او در این روز ده سال داشت و از نعمت‌های خدا بر علی علیه السّلام این است که قبل از اسلام در آغوش پیامبر پرورش یافته است.
2- علی و خدیجه با پیامبر نماز می‌خوانند
ابن اثیر در اسد الغابه و ابن حجر در الاصابه، در ترجمه «عفیف کندی» و بسیاری از دانشمندان تاریخ، داستان زیر را از او نقل می‌کنند: وی می‌گوید:
در روزگار جاهلیت، وارد «مکّه» شدم و میزبانم «عباس بن عبد المطلب» بود و ما دو نفر در کنار «کعبه» بودیم، ناگهان دیدم مردی آمد، در برابر «کعبه» ایستاد و سپس پسری را دیدم که آمد در طرف راست او ایستاد؛ چیزی نگذشت زنی را دیدم که آمد در پشت سر آن‌ها قرار گرفت و من می‌دیدم که این دو نفر به پیروی از آن مرد، رکوع و سجود می‌نمودند. این منظره بی‌سابقه حس کنجکاوی مرا تحریک کرد که جریان را از «عباس» بپرسم، او گفت:
آن مرد محمد بن عبد اللّه است و آن پسر، عموزاده‌اش و زنی که پشت آن‌ها است، همسر «محمد» است. سپس گفت: برادرزاده‌ام می‌گوید: روزی فراخواهد رسید که خزانه‌های «کسری» و «قیصر» را در اختیار خواهد داشت، ولی به خدا سوگند، روی زمین کسی پیرو این آیین نیست، جز همین سه نفر. سپس راوی گوید: آرزو می‌کنم که ای کاش من چهارمین نفر آن‌ها بودم!
این جریان را حتی کسانی که درباره نقل فضایل علی کوتاهی می‌ورزند نیز نقل کرده‌اند.
3- منم صدیق اکبر
در میان خطبه‌ها و کلمات آن حضرت، این جمله و نظایر آن زیاد دیده می‌شود که می‌فرمود:
«من بنده خدا و برادر پیامبرم، منم صدیق اکبر و این جمله را کسی پس از من نگوید، جز اینکه دروغ‌گو باشد. با پیامبر هفت سال، پیش از آن‌که کسی با او نماز بخواند، نماز گزارده‌ام و من اول کسی هستم که با او نماز خواندم».
4- از پیامبر اکرم روایت‌های متواتر با تعبیرهای گوناگونی وارد شده است که می‌فرمود:
نخستین کسی که در کنار «کوثر» بر من وارد می‌شود، نخستین اسلام‌آورنده (علی بن ابی طالب) است.
وقتی انسان با کمال بی‌طرفی این روایات را بررسی می‌کند، در نظرش پیش‌گام بودن علی قطعی می‌گردد و هیچ‌گاه دو قول دیگر را که از نظر نقل در اقلیت است، انتخاب نمی‌کند. بیش از شصت نفر از صحابه و تابعان،  طرف‌دار قول نخست (علی اول کسی بود که ایمان آورد) می‌باشند. حتی خود طبری که مطلب را مردّد گذاشته و فقط به نقل قول اکتفا کرده چنین می‌گوید: ابن سعید از پدر خود پرسید: «ابو بکر» نخستین کسی بود که ایمان آورد؟ گفت: نه، پیش از او بیش از پنجاه نفر به پیامبر گرویده بودند، ولی اسلام او بر اسلام دیگران برتری داشت.
مذاکره مأمون با اسحاق‌
«ابن عبد ربه» سرگذشت شیرینی را نقل می‌کند که خلاصه آن چنین است: «مأمون مجلس مناظره‌ای تشکیل داد و «اسحاق» دانشمند معروف در رأس آن قرار گرفته بود.
پس از آن‌که سبقت علی علیه السّلام بر دیگران، در پذیرفتن اسلام مسلم گردید، «اسحاق» گفت:
هنگامی که علی ایمان آورد، کودکی بیش نبود، ولی «ابو بکر» مرد کاملی بوده است، از این نظر ایمان او بر ایمان علی برتری دارد.
مأمون یک مرتبه زمام سخن را به دست گرفت و گفت:
آیا پیامبر علی را دعوت کرد که در دوران کودکی و صباوت ایمان آورد، یا ایمان او از طریق الهام خدایی بود؟ هرگز نمی‌توان گفت که ایمان او الهام بوده است، زیرا ایمان پیامبر الهامی نبوده، بلکه به راهنمایی و سفارت جبرئیل از طرف خدا بوده است تا چه رسد به علی! بنابراین، در روزی که پیامبر او را به اسلام دعوت کرد، آیا از پیش خود این کار را انجام داد، یا خدا دستور داده بود؟ ما هیچ‌گاه تصور نمی‌کنیم که پیامبر بدون دستور خدا، خود و دیگری را به زحمت و تکلیف بیندازد: پس ناچار باید گفت:
دعوت پیامبر مستند به دستور خدا بوده است، آیا خدای حکیم دستور می‌دهد پیامبر یک کودک غیر مستعد را که ایمان و عدم ایمان او یکسان است، به دین اسلام دعوت کند؟ به طور مسلم، این کار از خدای حکیم و دانا سر نمی‌زند».
بنابراین، باید نتیجه گرفت که ایمان علی ایمانی صحیح و پابرجا بوده که از ایمان و گرویدن دیگران کمتر نبوده است و بهترین مصداق این آیه وَ السَّابِقُونَ السَّابِقُونَ أُولئِکَ الْمُقَرَّبُونَ، همان شخص «علی بن ابی طالب» بوده است».


برگرفته از کتاب فروغ ابدیت آیة الله جعفر سبحانی

ارسال شده در: 06 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 327 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
تاریخ اسلام بعد از بعثت 1
امین قریش در کوه حراء
کوه حراء، در شمال «مکّه» قرار دارد. به فاصله نیم ساعت می‌توان به قله آن صعود کرد، ظاهر این کوه را تخته سنگ‌های سیاهی تشکیل می‌دهد و کوچک‌ترین آثار حیات در آن دیده نمی‌شود. در نقطه شمالی آن، غاری است که انسان پس از عبور از میان سنگ‌ها می‌تواند به آن برسد که ارتفاع آن به قدر قامت انسان است. قسمتی از داخل غار با نور خورشید روشن می‌شود و قسمت‌های دیگر آن در تاریکی دائمی فرو رفته است.
همین غار، از آشنای صمیمی خود، شاهد حوادثی است که امروز هم مردم به عشق استماع این حوادث از زبان حال آن غار، به سویش می‌شتابند و با تحمل رنج‌های فراوان، خود را به آستانه آن می‌رسانند که از آن، سرگذشت «وحی» و قسمتی از زندگی آن رهبر بزرگ جهان بشر را استفسار کنند. آن غار نیز با زبان حال خود می‌گوید: این نقطه عبادتگاه «عزیز قریش» است. او شب‌ها و روزها، پیش از آن‌که به مقام رسالت برسد، در اینجا به سر می‌برد. وی، این محل دور از غوغا را برای عبادت و پرستش انتخاب کرده بود. تمام ماه رمضان‌ها را در این نقطه می‌گذراند و در غیر این ماه گاه بیگاهی به آنجا پناه می‌برد. حتی همسر عزیز او می‌دانست که هر موقع عزیز قریش به خانه نیاید، به طور قطع در کوه «حراء» مشغول عبادت است؛ هر موقع کسانی را دنبال او می‌فرستاد، او را در آنجا در حالت تفکر و عبادت پیدا می‌نمودند.
او پیش از آن‌که به مقام نبوت برسد؛ درباره دو موضوع بیشتر فکر می‌کرد:
اول، او در ملکوت زمین و آسمان به تفکر می‌پرداخت. در سیمای هر موجودی نور خدا، قدرت خدا و علم خدا را می‌دید و از این طریق روزنه‌هایی از غیب به روی خود می‌گشود.
دوم، درباره وظیفه سنگینی فکر می‌کرد که بر عهده وی گذاشته خواهد شد. اصلاح جامعه در آن روز با آن فساد و انحطاط در نظر او کار محالی نبود، ولی اجرای برنامه اصلاحی نیز خالی از رنج و مشقت نبود. از این لحاظ، فساد زندگی مکیان و عیاشی «قریش» را می‌دید و در نحوه اصلاح آنان در فکر فرو می‌رفت.
از پرستش و خضوع مردم در برابر بتان بی‌روح و بی‌اراده متأثر بود و آثار ناراحتی در چهره او نمایان می‌شد، ولی از آنجا که مأمور به بازگویی حقایق نبود، از بازداری مردم خودداری می‌فرمود.
آغاز وحی‌
فرشته‌ای از طرف خدا مأمور شد آیاتی چند به عنوان طلیعه و آغاز کتاب هدایت و سعادت، برای «امین قریش» بخواند تا او را به کسوت نبوّت مفتخر سازد. آن فرشته، همان «جبرئیل» و آن روز همان روز «مبعث» بود که در آینده، در این خصوص گفت‌وگو خواهیم کرد.
بی‌شک، روبه‌رو شدن با فرشته، آمادگی خاصی لازم دارد ؛ تا روح شخص بزرگ و نیرومند نباشد، تاب تحمل بار نبوّت و ملاقات فرشته را نخواهد داشت. «امین قریش این آمادگی را با عبادت‌های طولانی، تفکرهای ممتد و عنایات الهی به دست آورده بود. به نقل بسیاری از سیره‌نویسان، پیش از روز بعثت خواب‌ها و رؤیاهایی می‌دید که مانند روز  روشن دارای واقعیت بود.   پس از مدتی لذتبخش‌ترین زمان‌ها برای او، ساعات خلوت و عبادت در حال تنهایی بود. او به همین حال به سر می‌برد، تا اینکه در روز مخصوصی فرشته‌ای با لوحی فرود آمد و آن را در برابر او گرفت و به او گفت: «اقرأ» یعنی بخوان. او از آنجا که أمّی و درس نخوانده بود، پاسخ داد که من توانایی خواندن ندارم. فرشته وحی او را سخت فشرد، سپس درخواست خواندن کرد و همان جواب را شنید، فرشته بار دیگر، او را به شدت فشار داد، این عمل سه بار تکرار شد و پس از فشار سوم ناگهان در خود احساس کرد می‌تواند لوحی که در دست فرشته است، بخواند. در این موقع آیات را که در حقیقت دیباچه کتاب سعادت بشر به شمار می‌رود، خواند.
بخوان به نام پروردگارت که جهان را آفرید، کسی که انسان را از خون بسته خلق کرد، بخوان و پروردگار تو گرامی است، آن‌که قلم را تعلیم داد و به آدمی آنچه را که نمی‌دانست، آموخت.
جبرئیل مأموریت خود را انجام داد و پیامبر نیز پس از نزول وحی، از کوه «حراء» پایین آمد و به سوی خانه «خدیجه» رهسپار شد.
آیات یاد شده، برنامه اجمالی رسول گرامی را روشن می‌کند، و به طور آشکار می‌رساند که اساس آیین او را قرائت و خواندن، علم و دانش و به کار بردن قلم تشکیل می‌دهد.
جهان‌بینی یک انسان مادی‌
ترقی روزافزون دانش‌های طبیعی، قدرت تعمق در مسائل معنوی و خارج از حدود قلمرو علوم طبیعی را، از بسیاری دانشمندان ربوده و شعاع فکرشان را محدود کرده است. اینان چنین تصور می‌کنند که جهان همین جهان ماده است و هستی غیر از ماده چیز دیگری نیست و هر چیزی که با اصول و قوانین مادی‌گری نتوان آن را تفسیر کرد، امری است موهوم و باطل.
این گروه به خاطر پیش داوری در مسائل مربوط به «وحی» و ماوراء طبیعت و منحصر ساختن ابزار شناخت به حس و تجربه، منکر جهان وحی‌اند و به بهانه اینکه حس و تجربه و آزمایش، آنان را به آن رهبری نمی‌کند و از وجود چنین موجوداتی گزارشی نمی‌دهد، زیر چاقوی تشریح خود، یک چنین موجودی را نمی‌بینند، یا در آزمایشگاه‌ها اثری از این موجودات مشاهده نمی‌شود، منکر شده‌اند و در نتیجه چون ابزار فعلی شناخت (حس و تجربه) آنان را به سوی آن‌ها هدایت نمی‌کند، پس به ناچار وجود خارجی ندارد.
این طرز تفکر، بسیار محدود، ناقص و آمیخته با غرور است و در آن «عدم وجدان» به غلط «عدم وجود» را نتیجه داده است و چون با ابزار فعلی به حقایقی- که دانشمندان خداپرست معتقدند- نمی‌رسند، نتیجه می‌گیرند که پس همه آن‌ها بی‌اساس است.
بی‌تردید مادی‌ها به حقیقت گفتار دانشمندان خداپرست (حتی در مسأله اثبات صانع تا چه رسد به عوامل دیگر مافوق طبیعت) پی نبرده‌اند و هرگاه در محیط مناسب، دور از غرض و تعصب، هر دو گروه به گفت‌وگو بپردازند؛ تصور می‌رود که فاصله مادی و الهی به زودی از بین برود و این اختلاف که دانشمندان را به دو گروه تقسیم کرده است، برداشته شود.
خداپرستان، ده‌ها گواه و دلیل قطعی بر وجود خدا اقامه و ثابت کرده‌اند که همین علوم طبیعی ما را به خالق دانا و توانا هدایت می‌کند و همین نظام شگفت‌انگیز که در درون و برون تمام موجودات مادی حکم‌فرماست؛ دلیل قاطع بر وجود پدیدآورنده این نظام است و تمام جهان مادی از «کهکشان» تا «اتم» روی قوانین منظم و مرتبی پیش می‌روند و هیچ‌گاه طبیعت کور و کر نمی‌تواند مبتکر و پایه‌گذار این نظام بدیع گردد و این همان برهان «نظم هستی» است که اساس ده‌ها کتاب و نوشته است که از طرف دانشمندان خداپرست منتشر شده است و از آنجا که «برهان نظم» برای عموم طبقات مفهوم و قابل استفاده است؛ در نوشته‌های عمومی غالبا روی همین دلیل تکیه شده و هر کس از طریقی آن را پرورانده است و دلیل‌های دیگر که چندان جنبه عمومی ندارند، در کتاب‌های فلسفی و کلامی به طور مشروح از آن‌ها بحث شده است. درباره روح مجرد و عوالم مافوق طبیعت، بیان‌ها و دلایلی وجود دارد که به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:
روح مجرد
اعتقاد به روح، از مسائل دشواری است که توجه دانشمندان را به خود جلب کرده است. گروهی که می‌خواهند همه چیز را زیر چاقوی تشریح ببینند، آن را انکار کرده، فقط به روانی معتقدند که جنبه مادی دارد و تحت قوانین طبیعی کار می‌کند.
وجود روح و روان غیر مادی، از مسائلی است که از طرف خداپرستان و معتقدان به عوالم روحانی، به دقت بررسی شده است. آنان گواه‌های فراوانی برای وجود چنین «موجود غیر مادی» آورده‌اند که اگر در یک محیط مناسب، توأم با آشنایی کامل به اصول ادلّه الهی بررسی شود؛ کاملا تصدیق می‌گردد و آنچه دانشمندان خداشناس درباره فرشته، روح، وحی و الهام می‌گویند، همه روی اساسی است که قبلا آن را با گواه‌های محکم پی‌ریزی کرده‌اند.


وحی یا شعور مرموز
اعتقاد به وحی، اساس تمام رسالت‌ها و ادیان آسمانی است و پایه آن داشتن روح نیرومندی است که بتواند معارف الهی را، بدون واسطه یا از طریق فرشته‌ای دریافت کند. دانشمندان، درباره وحی چنین گفته‌اند:
وحی عبارت از این است که خداوند به یکی از بندگان برگزیده خود، راه‌های هدایت و انواع علوم را بیاموزد، ولی از یک طریق مرموز و خارج از متعارف.  
به طور مسلم، زندگی هر انسانی از «ناآگاهی» شروع شده و کم کم وارد محیط آگاهی می‌گردد و به تدریج روزنه‌هایی به درون خارج از ذهن پیدا می‌کند.
نخست، از طریق حواس ظاهری به حقایقی دست می‌یابد؛ سپس بر اثر تکامل دستگاه تعقل و تفکر، کم کم به حقایقی که از قلمرو حس و لمس بیرون می‌باشد پی می‌برد و در نتیجه یک فرد عقلانی و استدلالی می‌گردد و از یک رشته حقایق کلی و قوانین علمی آگاه می‌شود.
گاهی در میان افراد بشر «ابر آگاهانی» پیدا می‌شوند که با روشن‌بینی خاصی از طریق الهام، از مطالبی آگاه می‌گردند که هرگز از طریق استدلال راهی به کشف آن‌ها وجود ندارد.
از این جهت، دانشمندان ادراک بشر را به این سه نوع (ادراک توده مردم، ادراک استدلال گران و متفکران و ادراک عارفان و روشن‌بینان) تقسیم کرده‌اند.
تو گویی ظاهربینان به کمک حس، روشن‌فکران به مدد استدلال و روشن‌بینان به یاری الهام و اشراق از جهان بالا به کشف حقیقت می‌پردازند.
نوابغ اخلاقی، مغزهای دانشمندان و فیلسوفان تأیید می‌کند که یافته‌ها، ساخته‌ها و پرداخته‌های بی‌سابقه آنان بیشتر بر اثر جرقه‌های روشن‌بخش و الهام‌آمیزی است که به ذهن آنان خطور کرده و سپس آن‌ها به یاری شیوه‌های تجربی و عینی و با روش استدلالی و تأملی به پرورش تکمیل و تحقیقی آن‌ها مبادرت جسته‌اند.
شاهراه‌های سه‌گانه معرفت‌
از این بیان استفاده می‌شد که بشر برای نیل به مقصود، سه شاهراه در اختیار دارد:
توده مردم غالبا از طریق نخست، گروهی از راه دوم و افراد انگشت شماری بر اثر تکامل روحی از راه سوم استفاده می‌نمایند.
1 - تجربی و حسی: مقصود از این قسم، آن رشته ادراکاتی است که از طریق حواس بیرونی وارد قلمرو  ذهن می‌گردند؛ مثلا هر یک از دیدنی‌ها، چشیدنی‌ها، بوییدنی‌ها و ...  با ابزار ویژه خود در مدار ادراک‌های ما قرار می‌گیرند و امروزه بشر با اختراع تلسکوب، میکروسکوپ، رادیو، تلویزیون و ... کمک شایان تقدیری به ادراک‌های حسی بشر کرده و او را بر دور و نزدیک مسلط ساخته است.
2 - تعقلی استدلالی: متفکران جهان، با به کار انداختن دستگاه تعقل و اندیشه، از یک رشته مقدمات بدیهی و روشن و ثابت در علوم حسی، یک رشته قوانین کلی خارج از حس را کشف می‌کنند و قلّه‌هایی از معرفت و کمال را تسخیر می‌نمایند. قوانین کلّی علوم، مسائل فلسفی و آگاهی‌های مربوط به صفات و افعال خدا و مسائلی که در علم عقاید و مذاهب مطرح می‌گردد، همگی مولود دستگاه تفکر و نتیجه به کار افتادن نیروی عقل انسانی است.
3 - الهام: این راه در  ورای دستگاه حس و تعقل قرار دارد و نوعی واقعیت‌شناسی است که امکان آن از نظر علم و دانش قابل انکار نیست. البته نظام جهان‌بینی محدود مادی نمی‌تواند چنین ادراک غیر حسی و تعقلی را بپذیرد، اما از نظر اصول علمی، راهی برای انکار آن وجود ندارد.
در جهان‌بینی مادی، راه دریافت حقایق و آگاهی از جهان خارج، به دو راه نخست منحصر می‌باشد؛ در صورتی که در جهان‌بینی شرایع بزرگ و فلاسفه و عرفان الهی، راه سومی نیز وجود دارد که پایه مذاهب و تعالیم آسمانی را تشکیل می‌دهد. در این راه نه تنها دلیلی بر انکار نیست، بلکه به دلایلی- که در مسأله «وحی» گفته شد- راه سوم واقعیتی محقق و پای‌برجا است و با فزونی گسترده‌ای در میان افرادی دیده می‌شود که خود را رهبران آسمانی و برگزیدگان الهی می‌دانند و روح و روان آنان طراوت و صفای خاصی دارد.
هرگاه ارتباط بشر با خداوند به صورت فردی و اختصاصی برقرار گردد؛ در دل شخص، بدون به کار بردن حواس ظاهری و اعمال دستگاه تعقل حقیقتی القا می‌شود؛ به این نوع دریافت و القا، الهام و احیانا اشراق می‌گویند.
هرگاه ارتباط انسان با جهان ماورای طبیعت طوری شود که نتیجه آن دریافت یک رشته تعالیم عمومی و دستورات همگانی باشد؛ در این صورت به چنین دریافتی، وحی و به آورنده آن، فرشته وحی و به گیرنده آن، پیامبر گفته می‌شود.
الهام درباره فرد گیرنده ممکن است اطمینان‌بخش باشد، در عین حال برای دیگران قانع‌کننده نیست.
از این‌رو، دانشمندان تنها وحی را سرچشمه مطمئن برای معرفت عمومی می‌دانند. وحیی که بر پیامبران که نبوت آنان با دلایل قطعی از معجزه و غیره ثابت گردیده است، نازل می‌گردد.
اقسام وحی‌
روح بر اثر کمالاتی که دارد می‌تواند از راه‌های گوناگون با عوالم روحانی تماس بگیرد. ما در اینجا خلاصه این طرق را- که در روایات پیشوایان اسلام وارد شده است  می‌آوریم:
1- گاهی حقایق آسمانی را به طور الهام دریافت می‌کند و آنچه که بر قلب او القا می‌شود، حکم علوم بدیهی را پیدا می‌کند که شک و تردید در آن راه نمی‌یابد.
2- جمله‌ها و کلماتی را از جسمی (مانند کوه و درخت) می‌شنود، مانند شنیدن موسی علیه السّلام سخن خدا را از درخت.
3- حقایق در عالم رؤیا برای او بسان روز روشن کشف می‌شود.
4- فرشته‌ای از طرف خدا مأمور می‌شود که کلام مخصوصی را به او برساند. قرآن از این طریق، برای رسول گرامی نازل شده است و خود قرآن نیز در «سوره شعراء» آشکارا می‌فرماید:
روح الامین [جبرئیل] آن [قرآن] را بر قلب تو نازل کرده است، تا از گروه ترسانندگان بوده باشی.
افسانه‌های دروغین‌
نویسندگان، زندگانی کسانی را که شخصیت جهانی دارند، تا حدود امکان ضبط می‌کنند. حتی برای تکمیل نگارش خود رنج سفر، بر خود هموار می‌کنند.
تاریخ، شخصیتی مانند پیامبر اسلام را سراغ ندارد که خصوصیات زندگی او بسان وی مضبوط باشد و یاران و علاقه‌مندان او تمام جزئیات زندگی وی را ثبت و ضبط کنند.
این علاقه، همان‌طور که به ضبط حوادث و جزئیات زندگی پیامبر بزرگ اسلام کمک نموده، احیانا سبب شده است که پیرایه‌هایی نیز به کتاب زندگی وی بسته شود.
البته این کارها از دوستان نادان دور نیست، تا چه رسد به دشمنان دانا. از این نظر بر نویسنده زندگی شخصیتی، لازم است که در تحلیل حوادث زندگی وی حزم و احتیاط را از دست ندهد و از سنجش حوادث، با موازین دقیق تاریخی غفلت نورزد.
دنباله نزول وحی‌
روح بزرگ پیامبر با نور وحی نورانی شد. آنچه را از فرشته (جبرئیل) آموخته بود، در صفحه دل ضبط کرد. پس از این جریان، همان فرشته او را خطاب کرد: ای محمد! تو رسول خدایی و من جبرئیلم. گاهی گفته می‌شود که این ندا را هنگامی شنید که از کوه «حراء» پائین آمده بود؛ این دو پیشامد او را در اضطراب و وحشت فرو برد، از آن جهت که وظیفه بزرگی را عهده‌دار شده است.
البته این اضطراب تا حدی طبیعی بود و منافاتی با یقین و اطمینان او، به درستی آنچه به او ابلاغ شده ندارد، زیرا روح هر اندازه توانا باشد، هر اندازه وابسته به دستگاه غیب و عوالم روحانی باشد؛ باز در آغاز کار، وقتی با فرشته‌ای که تا حال با او روبه‌رو نشده است مواجه گردد، آن هم در بالای کوه، چنین اضطراب و وحشتی به او رخ می‌دهد و بعدها این اضطراب از بین می‌رود.
اضطراب و خستگی فوق العاده، سبب شد که راه خانه «خدیجه» را پیش گیرد.
وقتی وارد خانه شد، همسر گرامی آثار اضطراب و تفکر را در چهره‌اش دید. جریان را از او پرسید. آنچه را که اتفاق افتاده بود، برای «خدیجه» شرح داد. او با دیده احترام به او نگریست و در حق او دعا کرد و گفت: خدا تو را یاری خواهد کرد.
سپس رسول اکرم  , احساس خستگی کرد، رو به خدیجه نموده و فرمود:
« مرا بپوشان» خدیجه او را پوشانیده و اندکی در خواب فرو رفت.

برگرفته از کتاب فروغ ابدیت آیة الله جعفر سبحانی

ارسال شده در: 05 تیر 01 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله خواندن 338 دفعه

مسابقات

آرشیو