doa


به مناسبت شهادت حضرت امام صادق علیه السلام

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

بسم الله الرحمن الرحیم


مقدمه*


علم در ايّام حضرت امام صادق عليه السّلام انتشار پيدا كرد، به حدّى كه برتر و بيشتر از آن متصوّر نبود. شيعيان پدرانش از هر راه و كوره جادّه و عقبه‏ هاى دور و دراز به سوى وى شتافتند.
حضرت به همه ايشان با خوشروئى و انبساط إقبال نمود و با انس و محبّت به آنان راه را براى همه گشود، در تربيت ثقافى و فرهنگى آنان از هر گونه سعى و جدّيّتى بليغ دريغ ننمود، در تعليم و واقف ساختن آنها بر أسرار علوم، محلّ خالى بجاى نگذاشت، و از دقايق حكمت و حقايق امور سيراب و سرشارشان كرد.
از اصحاب حضرت امام صادق عليه السّلام جماعت انبوه و تعداد كثيرى، پيشوايان هدايت، و چراغهاى رخشان ظلمت برانداز، و درياهاى علم، و ستارگان راهنما بوده‏ اند. از آنان كسانى كه أسمائشان و احوالشان در كتب تراجِم تدوين يافته است چهار هزار مرد از اهل عراق و حجاز و فارس و سوريا بوده‏ اند.
ايشان داراى مُصَنَّفات مشهورى نزد علماء اماميّه مى‏باشند و از جمله آنها «اصول أرْبَعَمائة» مى‏باشد، آنها عبارتند از أرْبَعَمِائةِ مُصَنَّفٍ لِارْبَعِمِائةِ مُصَنِّفٍ. (چهارصد كتاب تصنيف شده از چهارصد تن تصنيف كننده) كه همه آنها از فتاواى امام صادق عليه السّلام و در عهد و زمان خود آن حضرت نوشته گرديده است.
همان كتاب‌ها مدار علم و عمل پس از حضرت بوده است، تا اينكه جمعى از أعلام امَّت آنها را در كتب خاصّه خود به جهت تسهيل طالبان، و سهولت تناول، و دست به دست گشتن آن، تلخيص نموده ‏اند. اين اصول، اساس و بنيان‏ كتب أربعه حديث شيعه هستند:
«كافى» از ثقة الإسلام كُلَيْنى، و «مَنْ لَا يَحْضُرُهُ الْفَقِيهُ» از شيخ صدوق، و «تهذيب» و «اسْتِبْصار» از شيخ الطَّائفه طوسى طَيَّبَ اللهُ مَرَاقِدَهُمْ.


سير علوم و تاريخ شيعه در عصر امام جعفر صادق عليه السّلام‏


امام جعفر صادق عليه السّلام در اثر هم‌عصر بودن با دو دولت مروانيّه و عبَّاسيّه با اشكالات و ابتلائات و مرارتهاى شديد مواجه گشت. از هر دو ناحيه أنواع اذيّتها و آزارها و أقسام تضييق و ضَغْط و فشار را متحمّل گرديد.
چه بسيار وى‏ را از دار هجرت رسول الله (مدينه طيّبه) به نزد فرعون زمانش بدون جرم و جنايتى كشاندند غير از اين جرم كه وى صاحب خلافت و امامت حقَّه بوده است؛ يك بار او را با پدرش امام باقر عليه السّلام به شام در ايّام بنى مروان بردند، و چند بار به عراق در ايّام بنى عباس كشانيدند: يكبار در عصر سَفَّاح به حِيرَه و سه بار در ايّام منصور به حِيرَه، كوفه، و بغداد.
بهترين ايّامى كه بر شيعه سپرى گرديد، آن عصرى بود كه در زمان آن حضرت، فَتْرَتى روى داد كه در اواخر دولت بنى مروان و اوائل دولت بنى عباس اتّفاق افتاد. چرا كه در آن فترت، مروانيّين به قتال و كشتار با يكدگر، و به از دست دادن شهرها و شكستن قدرت مدائن از دستشان گرفتار بوده‏ اند، و عباسيّين به پاك كردن شهرها از آنان گاهى، و گاه دگر به برقرارى أمن از مروانيان اشتغال داشتند.
شيعه اين فرصت را مغتنم شمرد تا آنكه از مناهل علم و عرفان حضرت آبيارى و سيراب گردد. بنابراين از هر ناحيه و جهتى براى أخذ احكام و معارف دين از وى قافله‏ ها در حركت آمدند.
همان طور كه كتب شيعه بدان گواه است در هر علمى و فنّى از آن حضرت روايت حديث شده است، و تنها گروه شيعه اقتصار بر روايت از او ننموده‏ اند، بلكه ساير فرق نيز روايت حديث از وى نموده ‏اند به طورى كه كتب حديث و رجال از شيعه و غيرهم از اين حقيقت پرده مى‏گشايد.
رسالت و اداء وظيفه شيعه در أثناء اين فَترت انتشار حديث بوده است. شيعه در اين عَصر به وَلاء اهل البيت سخن بلند كرد، و تعدادشان در نواحى مختلفه بر صدها هزار تن بالا زد.
چون پايه‏ هاى حكومت و سلطنت منصور، استوار گرديد و كثرت شيعيان را در آفاق بدانست و إعلان و تجاهرشان را به ولاء آل محمد- عليه و عليهم السلام- ادراك كرد، بر مصدر و منشأ معارف و علومشان و امام عصرشان- امام صادق عليه السّلام- تنگ گرفت. چون به خوبى فهميده بود كه تمام شيعيان را با وجود كثرتشان و انتشارشان در بلاد و نواحى نمى‏تواند ريشه كن كند، لهذا اراده كرد تا ريشه را قطع كند كه در اثر آن شاخه خشك مى‏گردد. چه بسيار اوقاتى او را به عراق آورد و در برابر خود واقف ساخت، و بدين كار مى‏خواست از منزلتش در ميان مردم بكاهد. و چه بسيار اوقاتى او را با كلماتى مخاطب ساخت كه قلم از نگاشتنش قاصر است‏.
منصور بدين افعال شنيعه و اذيَّتها و مكاره و مواقفى كه عرش از عظمت آن مى‏لرزد اكتفا ننمود، بلكه توسّط عاملش در مدينه به وى سمّ خورانيد. و عليهذا حضرتش- روحى فداه- با سمّ منصور رحلت كرد.


نماياندن شالوده اسلام توسط امام صادق عليه السّلام‏


كارى را كه امام صادق عليه السّلام نمود آن بود كه با علوم خود عالم را به اسلام‏ واقعى و دين حقيقى آشنا فرمود. زنگار كدورت از چهره دگرگون گرديده آن برگرفت. آن شريعت حقَّه را كما هو حَقُّه نشان داد.
وَه چه كارى است صَعْب. چرا كه در اصول و فروع آن تغيّر و تبدّل راه يافته و مدت يك قرن جميع امَّت از عالم و جاهل، و عالى و دانى، و خرد و كلان، و پير و جوان با آن خو گرفته و انس و الفت يافته و اينك همه و همه را به طور عموم شمولى بدون استثناء (غير از اندك افرادى) بايد نه با تعبّد، كه از تعبّد در اينجا كارى ساخته نيست، بلكه با منطق و برهان، و قلم و بيان، و ارشاد به كيفيّت استدلال به آيات قرآن و أخذ احكام از فرقان، به آن دين اصيل راهنمائى نمود، و شيرازه افكار و مناهج و مذاهبى را كه براى به دست آوردن آن مى‏پيموده‏ اند گسيخت، و نشان داد كه راه و روش وصول به دين راستين اين است و بس.
لهذا راهى را كه امام جعفر صادق عليه السّلام پيمود و آن دين را نشان داد، همچون رهنمونى كه در ميان بيابان خشك و سوزان قافله را به مكان آب و گياه رهبرى كند، امَّت را به دينِ آورده شده پيامبر و شريعت مرسله از جانب خدا رهنمون گرديد.
از اينجاست كه بدين مذهب كه اوَّلين مذهبى بود در ميان مذاهب گوناگون، مذهب جعفرى گويند. نه توهّم شود كه آن حضرت تأسيس دينى نموده، و يا به دين اسلام رنگ خاصّى را زده است.


كار امام صادق عليه السّلام آفتابى نمودن اسلام حقيقى بود


حضرت موظّف است كه: اين رسالت الهيّه را به اتمام برساند و آن مستلزم صرف وقتها و ماهها و سالها و ده‏ها سال است كه:
از يكايك آيات قرآن پرده بردارى نمايد،
از يكايك مَنْهَج و مَمْشى‏ و رويّه و سنَّت جدَّش، توضيح و تفسير و تشريح به عمل آورد، و تمام مواقع و مواضع خلاف را مُبَيَّن سازد،
و همه راستيها و درستيهاى أجداد گرامش را با آن تحمّل شدائد كمر شكن بيان كند، تا حق مطلب روشن گردد.
و اين مطلبى نيست كه با يك حديث و يكصد حديث خاتمه پذيرد، و يا با يك مجلس، و يا يك‌صد مجلس درس پايان پيدا كند. اين به جلسات ساليانه و ماهيانه متوالى و متداوم نيازمند است. حضرت هم خوب متوجّه اين مهم و اين بارگران مسؤوليّت است.


چرا امام صادق عليه السّلام به كار حكومت نپرداخت‏


در اينجا ممكن است بعضى اشكال نمايند كه به چه علّت حضرت از قبول بيعت امتناع ورزيدند؟! به چه جهت از تحمل اين بار كه بار الهى بوده است، شانه خالى كرده اند؟!
اگر شرط امامت، تنصيص از جانب رسول الله است، ايشان به اتفاق جميع امَّت منصوص بوده ‏اند. اگر شرط، وصيّت امام پيشين است، حضرت امام محمد باقر عليه السّلام وصيّت به امامتش فرموده بودند. اگر شرط أعلميّت است، إجماعاً و اتّفاقاً آنحضرت أعلم امَّت بوده‏ اند.
وانگهى زمينه فراهم و ملَّت آماده قبول و پذيرش. امَّت اسلام در خراسان به نفع علويّون كاخ استبداد و بيدادگرى امويان را در هم فرو ريخته، و با جنگهاى متوالى و مداوم شكست بر ناصيه‌شان نشسته است. يعنى يگانه دشمن خونخوار و سفّاك و تنها خصم ستيزه‌گر مستبد آنان «بنى امَيَّه» و خاندان و پيروان و شيعيانشان را از صفحه روزگار برانداخته‏ اند.
اگر امام صادق عليه السّلام در اين موقع به مسند خلافت مى‏نشست، و إحقاق حقوق ضايع شده و از ميان رفته را مى‏نمود بهتر نبود؟ اگر به ضعفاء و مستمندان كه يك قرن است حقوقشان ضايع گرديده است رسيدگى مى‏كرد بهتر نبود؟
جواب اين اشكال‌ها و پاسخ اين سوال‌ها چندان مشكل نيست.
حضرت به رأى العيان مى‏بيند كه اگر بيعت را قبول كند آن طور نيست كه جهان اسلام در برابر وى خاضع و تسليم و مطيع باشند، و فقط در انتظار يك فرمان او مدَّتها نشسته باشند.  
اوَّلًا: گروه امويّون كه باقيمانده ‏اند در هر گوشه و كنار جهان عَلَم مخالفت و جنگ را برافراشته، و تا آخرين قطره خون خود را براى عدم اعتلاء حكومت او مى‏ريزند.
ثانياً: عبّاسيّون كه خود را بنى أعمام و وارثان پيامبر مى‏دانند، با هزار و يك دليل قدم به عرصه ظهور گذارده، مدّعى وارثيّت محراب و منبر، و سلاح و شمشير، و عصا و پيكان، و عَلَم و رايت مى‏گردند، با همين عناوين پانصد سال بر أريكه خلافت نشستند، و علويّون و بنى فاطمه را محكوم همين أباطيل و تُرَّهات مى‏نمودند، و بيعت و امارت و حكومت غاصبانه خود را مستند به براهين شاعرانه مى‏كردند. شُعرايشان بر اين منوال شعر مى‏سرودند و قصائد مى‏گفتند.
عبّاسيّون تنها به اقامه دليل و برهان اكتفا نمى‏كردند، بلكه با سَيف و سِنان، طغيان خود را ظاهر مى‏نمودند. در اين صورت حضرت بايد در تمام مدّت حيات كه باز معلوم نبود در كدام كارزارى شهيد گردد، عمر و وقت و فرصت خود را در جنگها براى سركوبى معاندان و مخالفان سپرى كند.
ثالثا:ً بعضى از علويّين نيز كه دعوى امارت داشتند، علم مخالفت بر مى‏ افراشتند؛ يا حضرت بايد با آنها هم جنگ نمايد، و يا بايد بديشان مقام و مسندى از استاندارى، و فرماندارى ولايات و بلاد، و مقامات قضاوت، و نماز جمعه و جماعت، و تصدّى امور بيت المال و أمثالها را به عنوان حقّ السّكوت بذل كند و نثارشان نمايد. انتخاب صورت دوم براى ولىِّ خدا كه كارها را بر أساس حق بجاى مى‏آورد متصوّر نيست، و صورت اوَّل هم موجب قتل و كشتارهاى بيجا و اتلاف نفوس در غير مسير حقيقى است.
حضرت يك مأموريّت الهى خاصّى دارند كه احياى شريعت مندرسه مى‏باشد. اگر بالفرض تمام دشمنان و مخالفان ولايت را سركوب و منكوب نمودند، و بر مقرِّ امارت مستقر گرديدند، تازه نهايت كارى را كه مى‏توانند انجام دهند رسيدگى به امور عامّه، فصل خصومتها و رفع منازعات شخصيّه، و امر و فتوى براى حلال و حرام مردم مى‏باشد. امَّا تحقيقاً آن مسأله به داد شريعت فرسوده و آئين واژگون گرديده رسيدن، به زمين مى‏ماند. چرا كه همان طور كه ذكر شد آن نياز مبرم به ساليان دراز درس و تعليم و تربيت شاگرد و بحث و نقد و حلّ و إبرام دارد. فلهذا اين موجب شد كه حضرت كمر براى آن امر خطير ببندند، و تمام ساعات و لحظات خود را در آن مدت مديد صرف مدرسه علم و فهم و بيان و قلم بفرمايند.
اين امر از جهت اهميّت قابل مقايسه با امر خلافت نمى‏باشد، و در درجه والائى از اهميّت قرار دارد. حضرت كاملًا خود را بر سر دو راهى مشاهده كردند: قبول خلافت و رسيدگى به امور ولايت مردم، و ردّ بيعت و رسيدگى به زنده كردن اسلام فرسوده و خراب شده. و شِقِّ دوم را انتخاب نمودند، زيرا كه آن در رتبه اصل نبوّت رسول اكرم صلّى الله عليه و آله و سلّم، و امامت أمير المؤمنين عليه السّلام و شهادت سيّد الشهداء عليه السّلام حائز عظمت بود. شِقِّ دوم حيات روح نبوّت و ولايت و سِرِّ شهادت را نويد مى‏داد، گرچه مستلزم مشقّات طاقت فرسا و از دست دادن حقوق ظاهريّه و امارت دنيويّه بوده است.
حضرت باغى در مدينه داشت واسع براى پذيرائى واردين و محلّ تدريس جالسين و اهل سؤال كه از نواحى متفاوته به محضر أنورش حضور مى‏يافته‏ اند. شبانه روز خود را براى مسائل علمى و مباحثات علمى و مناظرات علمى و همه گونه تحقيقات علمى وقف فرمود تا بتواند از عهده أعْباء مسؤوليّت عظيم و ارائه دين راستين برآيد، و آبشخوارى به سوى شريعه ماء فرات و گواراى فهم آيات قرآنيّه و سنَّت نبويّه در پيش راه مردم گم گشته قرار دهد.
به قدرى اين عمل، مهم و خطير و داراى جوانب و اطراف به نظر آمد كه حضرت در مدت سى سال تمام غير از اوقاتى كه به عراق آمده‏ اند بدان اشتغال داشته‏ اند، مضافاً به آنكه در مدّت سفرهاى خارج از مدينه نيز اشتغالات علمى حضرت بر همان اساس بوده است.
با تربيت چهار هزار شاگرد در فنون مختلفه، و نگاشته شدن چهارصد تأليف از چهارصد مؤلِّف در اصول مختلفه، و با بيان شرح و تفصيل و تفسير، و بيان تأويل حقايق آيات و واقعيّت سنَّت، حضرت صادق عليه السّلام به منظور خويشتن نائل گشت.
با إرائه احكام مستدلّ و قوانين صحيحه، راه جور و اعتساف دربار خلفا و درباريانشان را مسدود فرمود. با فلسفه الهيّه و حكمت عاليه و عرفان به عوالم غيب و تجرّد، راه مردم چشم بسته و گوش بسته و مُهر بر دل نهاده را به سوى آسمانهاى ملكوت باز كرد. راه عبوديّت را در برابر ربوبيّت حضرت حقّ عزّ اسمه نشان داد، و مردم پس از دوران رسول خدا و آن اصحاب بيدار دل و شب زنده دارش الآن به صفوف عابدان در شب و عالمان در روز پيوسته‏ اند، و پس از أيَّام أمير المؤمنين اينك با أمثال اصحاب زاهد و عابد و ناسك و سالك و عارف وى‏ همچون عثمان بن مظعون و ابن التَّيِّهان برخورد مى‏كنند.
اينجاست كه بدون اختيار لسان براى درود به آن حضرت به حركت آمده توأماً با قلب و فكر، هم زمزمه و بدين ترانه مترنّم مى‏باشد كه:
    وَ سَلَامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيّاً.
     «مقام سلام و امن خداوندى براى اوست در روزى كه پا به جهان گذارد، و در روزى كه رخت از اين جهان بر مى‏بندد، و در روزى كه زنده در پيشگاه خداوندى مبعوث مى‏گردد».

علل احضارهاى بى جهت منصور، آن حضرت را


منصور خود را داراى شخصيّت علمى مى‏ديد، و براى خود مقام فقه و اجتهاد قائل بود. و طبعاً با آن نفس خبيث و روحيّه حسادت خيز نمى‏توانست تحمّل شخصيّت برجسته علمى و تقوائى و عرفانى را در مقابل خود بنمايد، گرچه آن شخصيّت هيچ گناهى ندارد، و أبداً و أبداً نه به منصور، و نه به دربار وى، و نه به رياست او ديده نمى‏دوزد، و نخواهد دوخت. اما خود وجود آن‏ حضرت- فقط و فقط صِرْفُ الوُجُود حضرت- مزاحم است. منصور چنين وزنه‏ اى را نمى‏تواند تحمّل كند.
در سفرهائى كه آن امام همام را احضار مى‏كرده است، پس از منطق قوى و برهان راستين حضرت كه بر او مُدلَّل و مُبرهن مى‏گشت كه امام در صدد توطئه براى او نيست و معذلك امام را با تجليل و تكريم عودت به مدينه مى‏داد، ولى باز هم هر چند بار يك مرتبه امام را بدون اندك حُجَّتى احضار مى‏نمايد، و بدون رويت گناه و مستمسكى باز مى‏گرداند.
منصور چندين بار مى‏گويد: جعفر بن محمد مانند استخوانى مى‏باشد كه هر چه مى ‏انديشم نمى‏توانم او را تحمل كنم. او استخوان گلوگير من است.
منصور به هر قسم كه قدرت دارد در صدد خاموش كردن نور حضرت و شمع فضيلت او مى‏باشد. معلوم است كه تمام مراتب قدرت‌هاى اعتبارى و مكنت‌ها و ارزش‌ها را امام به خاطر مصلحت مى‏تواند رها كند و بدانها بسپارد، ولى آيا مى‏تواند علم خود را هم انكار كند و بدانها تحويل دهد؟!
امامت امام به علم اوست. ميزان امامت أعلميّت در امّت است. اگر امام در مسأله‏اى بگويد: نمى‏دانم، ديگر او امام نيست. امام كسى است كه مى‏داند. فلهذا چون جهل در مسأله مساوق با سقوط امامت است چه بسيارى از امامان به واسطه بيان يك حكم واقعى در برابر جبّاران و ستمكاران روزگار جان خود را داده‏ اند و بايد هم بدهند. تقيّه در موارد علم معنى ندارد، بيان يك حكم حقيقى بسيارى از امامان را مقتول و شهيد ساخته است‏.



* این مقاله اقتباس و تلخیصی است از کتاب امام شناسی، ج 16و17، از علامه سید محمدحسین حسینی طهرانی.

1

ارسال شده در : 27 تیر 96 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 959 دفعه

نظر دادن

محتوای بیشتر در این بخش:

تقویم

« ژوئیه 2019 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو