doa


خودت گفتي وعده در بهار است
بهار آمد دلم در انتظار است

بهار هرکسي عيد است و نوروز

بهار عاشقان ديدار يار است

اللهم عجل لوليک الفرج

ارسال شده در: 06 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 69 دفعه

.....
كشتي نساز اى نوح، طوفان نخواهد آمد * بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد


شايد به شعر تلخـم خـرده بـگيري اما * جايي كه سفره خاليست، ايمان نخواهد آمد


رفتي كلاس اول، اين جمله راعوض كن * آن مرد تـا نيايد، باران نخواهد آمد

كشتي نساز اى نوح، طوفان نخواهد آمد * بر شوره زار دلها، باران نخواهد آمد


شايد به شعر تلخـم خـرده بـگيري اما * جايي كه سفره خاليست، ايمان نخواهد آمد


رفتي كلاس اول، اين جمله راعوض كن * آن مرد تـا نيايد، باران نخواهد آمد

عاقبت يک روز مغرب محو مشرق مي شود


عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود


شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير

مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

ارسال شده در: 06 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 72 دفعه


مجنون شدم که راهي صحرا کني مرا
گاهي غبار جاده ي ليلا، کني مرا
کوچک هميشه دور ز لطف بزرگ نيست
قطره شدم که راهي دريا کني مرا
پيش طبيب آمده‌ام، درد مي‌کشم
شايد قرار نيست مداوا کني مرا
من آمدم که اين گره ها وا شود همين!
اصلا بنا نبود ز سر وا کني مرا
حالا که فکر آخرتم را نمي­کنم
حق مي­دهم که بنده دنيا کني مرا
من، سالهاست ميوه ي خوبي نداده‌ام
وقتش نيامده که شکوفا کني مرا
آقا براي تو نه ! براي خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کني مرا
من گم شدم ؛ تو آينه‌اي گم نمي‌شوي
وقتش شده بيائي و پيدا کني مرا
اين بار با نگاه کريمانه‌ات ببين
شايد غلام خانه زهرا کني مرا

ارسال شده در: 06 خرداد 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: دلنوشته خواندن 68 دفعه

...
ابا صالح دلــــم سامان نـــدارد.... مگر هجر تــو را پايـــان نـــدارد

ابا صالـــح بيـــا دردم دوا کــن..... مرا از ديدنـــت حاجــت روا کن

ابا صالح مـــرا با روسيــــاهي .... به خود راهم بده با يک نگاهي

ابا صالح فقيــــرم من فقيـــرم ..... بده دستي که دامانت بگيـــرم

ابا صالح تو خوبي مـن بدم بــد ..... مرا از درگهــــت ردم مکــن رد

اباصالح چه خوش زيبنده باشد ..... کـه تو لعل لبت پر خنـده باشد

ابا صالح عزيـــــز آل ياسيـــــن ..... بيا درجمع ما يک لحظه بنشين

ارسال شده در: 06 خرداد 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: دلنوشته خواندن 66 دفعه

اي بهار دلها
اي کاش مي دانستيم در دعا براي ظهورت چه اسراري نهفته است و چه برکات و آثاري بر آن مترتب است.
اول مظلوم عالم شکايت خويش از مردم روزگارش را به نخلستان مي برد و درد دل با چاه مي گفت. اي کاش مي دانستيم در کدام نخلستان سر بر کدامين چاه غربت از بي وفايي و غفلت ما شِکوه مي کني! نمي دانم چه شکوهي در ظهورت نهفته است و تو چه عظمتي داري که امير مومنان (ع) آن عدل مجسّم آروزي برپايي دولت تو و شوق ديدن حکومتت را بر دل دارد؟
اي کاش عزاداران، سينه زنان و گريه کنان بر سالار شهيدان مي دانستند که هم اينک حضرت ابا عبداله الحسين (ع) تعزيه دار غربيت وسوگوار مظلوميت توست تا آن جا که مي فرمايد:
«مهدي ما در عصر خويش مظلوم است»4


تا تاکيدي باشد بر اين فرمايش شما بر ان منتظر عاشق که :
«من مظلومترين فرد عالم ام»?

صحراي کربلاي غربت توست و عرصه ي ابتلاي مردمان و اين تويي که هر صبح و شام آواي «هل من ناصر ينصرني» سر مي دهي و يار و مددکار مي طلبي. دردا که هلهله اي ايادي شيطان و امواج سپاه کفر و نفاق، شنيدن صداي استغاثه تو را مشکل ساخته است!افسوس که پرده هاي غفلت و معصيت، گوش جانمان را سنگين و ناشنوا ساخته است!
اي کاش «هل من معين» ات را مي شنيديم و تو را لبيک مي گفتيم. تازه در اين ميدان از ما سر و جان نخواسته اي. سخن از شمشير و نيزه و خنجر نيست. فقط فرموده اي براي ظهورم دعا کنيد. واي بر ما ! و اي بَدا بحال ما که از انجام همين وظيفه ي ساده نيز طفره رفتيم .........

سلام بر مهدي ! آن پدر مهربان! آن برادر همزاد! آن همدل همراه و آن پناه مردمان در حوادث هولناک. هدف نهايي از ظهور تو رساندن انسان به نهايت درجه ي عبوديت و معرفت الهي و فراگيري مهر و محبت رحماني است. شمشير قهر و انتقام تو، براي از ميان برداشتن معاندان و مستکبراني است که بويي از مهر و محبت نبرده اند و فراگير شدن رافت و رحمت در جهان و رسيدن انسان به سعادت را بر نمي تابند. همانان که موانع مهرگستري در جهانند و بايد از شمشير قهر مهدوي که تجلي قهر الهي است، از ميان بروند.
پس برادرم، خواهرم! بيا تا معرفت وشناخت خويش را نسبت به آن يگانه ي دوران و آن مير مهربان ارتقاء بخشيم و از خداوند متعال توفيق جرعه نوشي از جام محبت، معرفت، ولايت، رافت و دعاي خير حضرتش را طلب نماييم.
« اللّهُمَّ هَب لَنا رَاَفَتَهُ وَ رَحمَتَهُ وَ دُعاءَهُ وَ خَيرُه»

ارسال شده در: 06 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 73 دفعه


آقا جان از وصال بگو
ديگر دلتنگي هايمان مخصوص شب هاي جمعه نيست. روزبه روز و لحظه به لحظه دلتنگ آمدنت هستيم. آقاجان تنها اميد ادامه زندگيمان تپش هاي قلب شماست. گويي بي قراري دلهاي ما از شوق ديدار شماست. آقا بگو كه آمدنت نزديك است!

آقاجان ديگر از انتظار نگو از وصال بگو. از پايان جمعه هاي بي تو بگو! آقاجان بگو كه به زودي هدهد صبا خبر از آمدنتان را نويد مي دهد. بگو كه مي آيي و مرهم دل هاي شكسته و خسته ي ما مي شوي.

بگو كه ديگر غريب نيستيم.

آقاجان، مولاي من، بگو كه روزي با تو به زيارت خانه خدا مي روم و تنها نيستم. بگو كه با هم به زيارت جدتان حسين بن علي(ع) مي رويم و يك دل سير براي مظلومي حسين(ع) مي گرييم. بگو كه به ديدار مولايمان در كوفه مي رويم و ايشان را نويد مي دهيم كه ديگر جولان دهي ظالمان تمام شد. به ديدار خانوم فاطمه زهرا(س) مي رويم و شما مزار غريب بي بي را نشانمان مي دهي. ما هم يك دل سير با مادرمان درد و دل مي كنيم. آقاجان خيلي كارها داريم كه بعد از آمدنت انجام دهيم. فقط به شوق ديدار شما، سختي ها را تحمل مي كنيم. بگو كه ميايي و اشك هاي شبانه و غريبانه ي ما را پايان مي دهي. الهي به اميد ظهور آقاي خوبان.

ارسال شده در: 05 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 84 دفعه


اي گل نرگس

دلم براي تو امشب تنگ است اي گل نرگس!

ببين زمانه چه ننگ است اي گل نرگس!

غمي به گوشه قلبم كمين همي كرده است

زمانه با من بر سر جنگ است اي گل نرگس!

فسرده ام و اينك غمي به دل دارم

غمم به سختي سنگ است اي گل نرگس!

تپيد اين دل من در هواي ديدارت

بيا كه ناز تو براي من همچو چنگ است اي گل نرگس!

اگر تو بيايي بنفشه مي خندد!

بهار با تو قشنگ است اي گل نرگس!

ارسال شده در: 05 خرداد 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: دلنوشته خواندن 76 دفعه

براي عدالت مي نويسم

مي نويسم، براي روزهايي که عطر عدالت، کوچه هاي دلتنگي را لبريز کند و نسيم شادي بخش شاپرک ها چتري براي دلخوشي شمعداني ها باشند.

به اميد روزي که يک بار ديگر، صداي دلنشين بلال، از مأذنه هاي شهر بلند شود و خستگي را، از تن منتظران بزدايد.

به اميد روزي مي نويسم که پيچک هاي عاشق، از روشناي پنجره ها بالا روند و دست در دست ابرها با آسمان پيوند بخورند.

دلخوشيم براي فردايي که بهار، پيراهن سبز خود را بر تن کند و پروانه ها، تمام کوچه باغ ها را با بال هاي طلايي خودشان جارو کنند و زمين، از دست هاي مهربان باران، فراواني بنوشد و آن گاه است که مطمئن مي شوم،

«هزار آيينه مي رويد به هرجا مي نهي پا را همين قدر از تو مي دانم، هوايي کرده اي ما را
ميان چشم هايت ديده ام قد مي کشد باران ... و اندوهي که وسعت مي دهد بي تابي ما را»


آقاي مهربان! هزار و اين همه سال است که خنده ها، از لب ها گرفته شده و کوچه هاي اميد، در حسرت يک بهار ماندگار تکيده. احساس ها در خود فراموشي خاموش مي شود، وقتي که پرچم هاي رنگارنگ تزوير، بر فراز ويراني هاي تمدّن در اهتزاز باشد.

مهربان همدم! روزگار بدي شده است. براي تمامي عاشقانت. از خود مي بريم و با گناه پيوند مي خوريم و در گرداب معاصي دست و پا مي زنيم و کسي به داد دلِ تنگ ما نمي رسد.

... تو مي داني، بسيار سخت است که باشيم و از نيامدنت گلايه نکنيم. سخت است که تو را براي چهار فصل اميد، نخوانيم و در خود بپوسيم.

در روزگاري که پرستوها، از سرزمينِ وجودشان کوچ مي کنند و تحمل سوز تازيانه هاي فراق را ندارند، جان مي کَنيم. درياها در رکودي به وسعت يک باور، مي ميرند و از دلِ درياها مرداب ها جان مي گيرد و ماهي هاي سرخ عاشق، در حسرت امواج خروشان دريا، پولک هاي طلايي خود را در تُنگ کوچک تنهايي شان مي شويند و فرياد مي زنند که:


«اي آخرين ترانه و اي آخرين بهار بازآ که بي حضور تو تلخ است روزگار
مولاي سبزپوش من، اي منجيِ بزرگ تعجيل کن که تاب ندارم در انتظار.» 

ارسال شده در: 05 خرداد 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: دلنوشته خواندن 83 دفعه


اي تجلي مهر خداوند در زمين! شوره زار خشک دل هاي خسته مان در انتظار نوازش نرم نگاه پر مهر توست!

سوار سبزپوش آرزوهاي ما! روايت گر فتح و پيروزي مسلمانان! وارث بدر و حنين! ذوالفقار حيدر در دستان توست و نرمي کلام مصطفي از زبان تو جاري مي شود.

يا حُجّةُ اللّه علي خلقه!

هلا نگاه تو باران ترين باران ها
ببار بر در دل تبدار اين بيابان ها

بگو که پنجره بر دوش، تا کجا آخر
سکوت و صبر تو و پرسش خيابان ها

چه قدر اين دل بر باد رفته ام خوانده است
تو را زحنجره زخمي نيستان ها

ارسال شده در: 05 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 82 دفعه


زمان گذشت...
زمان گذشت و قلبم گواهي مي دهد که به يقين تو مي آيي.

تو مي آيي و آيينه هاي زنگار گرفته قرن ها جهالت و سکوت و روزمرگي را دوباره جلا خواهي داد.

تو مي آيي و قلب هاي سياه شده از تنهايي را دوباره با حضور روشني بخش خود نوراني خواهي کرد.

تو مي آيي و دلم را خويشاوند تمام پنجره هاي جهان مي کني.

تو مي آيي و چشمان جهان را به آبشاران زلال معنويت پيوند مي زني.

تو مي آيي و فريادهاي فرو خفته ستمديدگان جهان را معنا مي بخشي.

تو مي آيي و گوش جهان را که از فريادهاي گوشخراش شياطين کفر و الحاد کر شده است، با زمزمه روح بخش محبتت نوازش مي کني.

تو مي آيي و من خوب مي دانم که روزي از همين دريچه که سال هاست بسته مانده است، جوانه اي خواهد روييد؛ جوانه اي سبز که از خيال هميشه منتظر من به سمت آسمان هاي آبي حضور تو سر بر خواهد آورد.

تو مي آيي و زمين در زير پاي تو از شادي مي شکفد.

تو مي آيي و رودهاي احساس، از دستان پر مهر نسيم، بر منتظران واقعي ات جاري مي شوند.

ارسال شده در: 05 خرداد 99 توسط : نظرات: 1نظر مجموعه: دلنوشته خواندن 84 دفعه

تقویم

« ژانویه 2021 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو