doa


ویزگیهای فردی امام جواد علیه السلام
پدر بزرگوار امام نهم حضرت علی بن موسی الرضا (علیهما السّلام) و مادرشان با نام مبارک خیزران شناخته میشد. در ماه مبارک رمضان سال 195ق متولد و در آخر ذى قعده سال 220 در سن بیست و پنج سالگی  به شهادت رسیدند و در بغداد، قبرستان قریش کنار قبر جد بزرگوارشان حضرت موسى بن جعفر (علیهما السّلام) دفن شدند.(1) نام مبارک امام نهم محمّد، کنیه ‏ایشان ابو جعفر و کنیۀ مخصوص شان ابو علی است، القاب مبارک شان، مختار، متوکل، متقى، زکى و تقى، منتجب و مرتضى و قانع و جواد و عالم می باشد.(2)
 خلفای عباسی معاصر امام نهم (علیه السلام)
پیشوای نهم در مجموع دوران امامت شان با دو خلیفۀ عباسی، یعنی مأمون (193-218) و معتصم (218-227) معاصر بودند و هر دو نفر، حضرت  جواد (علیه السلام) را به اجبار از مدینه به بغداد احضار کردند و طبق شیوۀ سیاسی ای که مأمون در مورد امام رضا (علیه السلام) به کار برده بود، آن حضرت را در پایتخت زیر نظر قرار دادند.(3)

برخی از خصیصه های اخلاقی امام علیه السلام
دستگيرى از نيازمندان
یکی از اصول اخلاقی امامان علیهم السلام توجه به نیازهای مردم و برطرف کردن مشکلات آنان است. زیرا انسانها در فراز و نشیب زندگی و در کوران ها و حوادث تلخ به یکدیگر نیاز پیدا میکنند و نمیتوانند به تنهایی مشکل خود را حل کنند امامان علیهم السلام تا سرحد ایثار از همه امکانات خود برای حل مشکلات مردم استفاده میکردند و رسیدگی به نیازمندی های آنان را وظیفه توانمندان میدانستند. حضرت امام جواد علیه السلام در این رابطه میفرمایند:
نعمت برکسی فزونی نمی یابد، مگر آنکه نیاز مردم به او فراوان میگردد پس اگر کسی از تحمل این بار گران سر باز زند آن نعمت رو به زوال خواهد رفت.(4)

جود و بخشش
در بخشندگی امام جواد علیه السلام همین کافی است که وی از نظر جـود و سـخاوت در مرتبه اى قرار داشت كه اين صفت از ويژگيهاى بارز آن حضرت قرار گرفت و به (جوادالائمه ) ملقّب گشت.

تواضع و فروتنی
یکی دیگر از ویژیگیهای مهم اخلاقی که در زندگانی امامان علیهم السلام دیده میشود تواضع و فرتنی است. امامان علیهم السلام از متواضع ترین مردم زمانه خود بودند و فروتنی را از افتخارات خود میدانستند در همین زمینه امام جواد علیه السلام میفرمایند:
(اَلتَّواضُعُ زِينَةُ الْحَسَبِ).(5)
فروتنی زینت و شرافت حسب و نصب است.
آن حضرت در زندگی با نهایت فروتنی و مهربانی با زیردستان و مردم رفتار میکرند. خادم آن حضرت نقل میکند که در روزگار زندگانی امام جواد علیه السلام حج گزاردم و به سوی مدینه رفتم و داخل خانه امام علیه السلام شدم آن حضرت را دیدم که بر سکویی ایستاده و جایی را که بر آن مینشیند فرش نکرده اند. چون هیبت زده و مدهوش شده بودم خواستم از غیر پلکان به طرف سکو بالا بروم که امام علیه السلام به پلکان اشاره کرند بالا رفته و سلام کردم آن حضرت پاسخ سلام مرا داند آنگاه به من دست داد. من دست او را بوسیدم و برصورتم گذاشتم. حضرت امام جواد علیه السلام مرا با دست خود نشاندند و بخاطر حیرت و دهشتی که بر من وارد شده بود دست او را گرفتم و آن حضرت هم دست خود را در دست من گذارد و چون آرام یافتم دستشان را رها کردم.(6)

علاقۀ شدید امام رضا (علیه السلام) به امام جواد (علیه السلام)
از همان ابتدای تولد امام جواد (علیه السلام) ابراز علاقۀ امام رضا (علیه السلام) به آن حضرت همه را متعجب کرده بود که در این رابطه  به برخی از این روایات اشاره می شود :
موقعى که امام محمّد تقى (علیه السلام) متولد شدند، امام رضا (علیه السّلام) به یاران خود فرمودند: امشب پسرى شبیه حضرت موسى بن عمران که دریاها را شکافت براى من متولّد شده‏ است از بانویی پاک؛ زیرا که او طاهره و مطهّره خلق شده. آن گاه فرمودند: پدر و مادرم فداى آن شهیدى که اهل آسمان براى او گریه می کنند (منظور امام جواد علیه السلام است)...(7)
 از کلثم بن عمران روایت شده که گفت: به امام رضا (علیه السّلام) گفتم: شما که بچه دوست دارید پس دعا کنید تا خدا پسرى به شما مرحمت فرماید؟ فرمودند: به من فقط یک پسر نصیب می شود که وارث من خواهد بود. وقتى امام جواد (علیه السّلام) متولد شدند، امام رضا (علیه السّلام) در تمام شب بالاى گهواره ایشان با آن حضرت گفت وگو می کردند، ایشان را نوازش می فرمودند، چون چند شب متوالى این عمل را انجام می داند من عرض کردم: فدایتان شوم قبل از این هم براى مردم فرزندانى متولد شده آیا همه مردم بچه‏ ها را این طور عادت می دادند؟! حضرت امام رضا (علیه السلام) فرمودند: واى بر تو این عمل عادت دادن نیست بلکه من فرزندم را وادار به علم و دانش می نمایم.(8)
یحیی صنعانى گفت در مکه خدمت حضرت رضا (علیه السّلام) رسیدم مشغول پوست کندن موز بودند که به حضرت جواد (علیه السّلام) می دادند، گفتم فدایتان شوم همین است آن مولود مبارک؟ حضرت امام رضا (علیه السّلام) فرمودند: آرى یحیى! این همان مولودى است که در اسلام با برکت‏تر از او براى شیعیان ما متولد نشده است.(9)

شهادت امام جواد (علیه السلام)
امام جواد علیه السلام در سال 220 هجری و در شهر بغداد در ماه ذی قعده و در سن 25 سالگی با مسمومیت به شهادت رسیدند. امام رضا (علیه السلام) در مورد فرزندشان فرمودند: فرزندم به ناحق به شهادت می‌رسد. اهل آسمان برای او می گریند و خداوند متعال بر دشمن او و کسی که بر او ستم روا داشته است، خشم می گیرد و طولی نمی کشد که او را به عذاب دردناکی مبتلا می‌کند.(10)

چگونگی شهادت امام نهم حضرت جواد الأئمه (علیه السلام)
معتصم خلیفۀ ستم گر عباسی که از سویی برادر مأمون و از سوی دیگر عموی ام فضل دختر مأمون که همسر امام علیه السلام نیز بود پیوسته نقشه هایی را برای به شهادت رساندن امام نهم (علیه السلام) طراحی می کرد معتصم که به خوبی از انحراف و کوردلی این زن شوم آگاه بود وی را بعنوان مجری پلید این توطئه وارد عرصه کرد و او نیز با قلبی بسیار  تاریک و قصاوت زده سمیّ را در انگور جا سازی کرد و در پیش روی آن حضرت نهاد که امام جواد (علیه السلام) از آن انگور خورد... امام علیه السلام به آن زن شیطان صفت فرمودند: سوگند به خدا، خداوند آن چنان تو را به دردی در ناحیه رحم دچار سازد که جبران پذیر نباشد و به بلایی گرفتارت کند که قابل کتمان نباشد. بر اثر همین نفرین ام الفضل بیمار شد و به درک واصل شد.(11)
پاسخ به یک شبهه در مورد شهادت امام جواد علیه السلام :
با اینکه امام جواد علیه السلام علم غیب داشتند و طبعا ورود سم را در انگور میدانستند چرا باز از آن میوه سمی تناول فرمودند؟
در پاسخ به این شبهه باید توجه داشت که امامان علیهم السلام در این امور مأمور به تبعیت از ظاهر هستند یعنی با اینکه علم به حقیقت و واقع دارند اما باید مطابق ظاهر رفتار کنند.(همچنان که آیات قرآن به این امر در مورد پیامبر اکرم صل الله علیه و اله تأکید دارد) توضیح آنکه پيامبران و ائمه عليهم السلام در زندگي اجتماعي خودشان و ظيفه داشتند كه همانند انسان هاي معمولي رفتار كنند و وظيفه نداشتند كه به علم باطني و دانشي كه خداوند به آن ها اعطاء كرده بود ، عمل كنند ؛ مثلاً پيامبر اسلام صلي الله عليه وآله وسلم با اين كه علم غيب داشتند ؛ اما در قضاوت هاي خود در بين مردم به علم غيب عمل نمي كردند ؛ بلكه بر طبق موازين شرعي ، از مردم شاهد و بينه مي خواستند و شاهد و بينه بر طبق ادعاي هر كس بود ، به نفع او رأي مي داد ؛ چنانچه مرحوم كليني رحمت الله عليه در كتاب شريف كافي اين روايت صحيح السند را نقل مي كند.(12)
در نتيجه ائمه عليهم السلام و ظيفه دارند كه همانند مردم عادي و همانند يكي از آن ها زندگي كند . اگر قرار باشد كه امام عليه السلام به علم الهي خود ، حدود ، ديات قصاص و... را اجرا كند ، نظام اجتماعي به هم خواهد خورد ضمن اين كه ائمه عليهم السلام براي تمامي مردم در تمامي شئونات زندگي الگو و نمونه هستند و مردم نيز وظيفه دارند كه به آن بزرگواران اقتدا كرده و از نحوه زندگي آن ها الگو برداري كنند ، اگر قرار باشد كه آن ها زندگي غير عادي داشته باشند و بر طبق علم غيب رفتار كنند ، نمي توانند براي مردم الگو باشند و مردم نمي توانند از آن ها الگو برداري كنند.(13)



منابع :
(1). کلینی، الکافی، ج 1، ص 492.
(2). شیخ مفید، الإرشاد، ج‏2، ص273.
(3). بحار الأنوار، ج‏50، ص16.
(4).پیشوائی، مهدی ،سیرۀ پیشوایان،ص530.
(5). بحارالانوار، ج 78، ص 79.
(6). بحارالانوار، ج 77، ص 133.
(7). الامام الجواد، قزوينى ، ص 166 و بحارالانوار، ج 50، ص 106.
(8). ترجمه إثبات الوصیة، ص 406.
(9). همان، ص 406.
(10). الکافی، ج 6، ص361.
(11). بحارالانوار، ج 50، ص 15.
(12). بحارالانوار، ج 50، ص 16.
(13). الكافي - الشيخ الكليني - ج 7 - ص 414 .

ارسال شده در: 29 تیر 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 53 دفعه


هشتمين اختر آسمان ولايت حضرت امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) است. ایشان درروز يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى، از مادرى به نام«طاهره» ديده به جهان گشودند.كنيه ایشان ابو الحسن و لقبشان رضا است.
ایشان پس از شهادت پدر بزرگوارشان در زندان بغداد، درسن سى وپنج سالگى عهده دار مقام ولايت ورهبرى گشتند ومدت امامت آن حضرت بيست سال به طول انجاميد، كه ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشيد وپنج سال معاصر با خلافت محمد امين وپنج سال ديگر معاصربا خلافت عبداللّه مأمون، بود.
سرانجام حضرتشان روز بيست ونهم ماه صفر درسال 203 هجرى قمرى به شهادت رسیدند. وهنگام شهادت پنجاه و چهار سال وسه ماه ونوزده روز عمر داشتند.
ستمگريهاى بنى اميه وبنى عباس، زمينه بسيار مساعدى فراهم ساخته بود كه در جامعه آن روز، حكومتى نمونه مانند آنچه كه در صدر اسلام وجود داشت، تشكيل شود و تحت نظارت ومديريت ورهبرى شخصيتهاى بزرگى از خاندان امام على (عليه السلام) اداره گردد. مقام والا، انديشه هاى بزرگ ومحبوبيت فوق العاده ائمه بزرگوار شيعه (علیهم السلام) موجب گشته بود كه خلفاى اموى وعباسى پيوسته پيشوايان شيعه را به تبعيد وزندان بفرستند تامردم نتوانند آنچنان كه بايد از آن ذوات مقدس استفاده كنند، حتى آنان راضى نبودند كه اين چهره ها برا ى مردم شناخته شوند، زيرا بيم آن داشتند كه اگر مردم با آنها آشنا شوند، بى اختيار زمام امور به دست آنان بيفتد.
با توجه به مطالب بالا مى بينيم كه عبداللّه بن مأمون پس از كشتن برادر خود محمد امين، به فكر مى افتد كه بزرگترين شخصيت علوى را از مدينه به مرو بياورد تا زندگى ایشان را تحت نظر بگيرد. آوردن امام از مدينه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود، اما ماهيت واقعى آن جز ايجاد محدوديت هرچه بيشتر براى امام چيز ديگرى نبود. از اين جهت امام برا ى تفهيم ماهيّت اين دعوت، هيچ يك از خاندان خويش را همراه خود نياوردند تا از اين طريق به مسلمانان تفهيم كنند، اين سفر نوعى تبعيد است نه سفرى مقرون به رضايت.ولى مأمون براى خنثى كردن هدف امام دستور داد گروهى از رجال واشراف از جمله والى مدينه، ملازم ركاب امام باشندوحتى مسير سفر امام نيز معين گشت وقرار شد كه امام از طريق مدينه، بصره، خرمشهر، اهواز، رى و نيشابور به مرو وارد شوند. وحضرتشان در دهم شوال سال 201 وارد مرو شدند. امام درمسير خود با استقبال گرم شخصيتها و مردم روبرو بودند.وقتى به شهر نيشابور رسيدند، از ایشان درخواست كردندكه حديثى را از محضرشان بشنوند، امام درحالى كه دركجاوه خود قرار داشتند، حديثى را مطرح كردند وآن را از پدران خود تا امام على (عليهم السلام) واز امیر المؤمنین (علیه السلام) به پيامبر ( صلی الله علیه و آله ) واز پيامبر به جبرئيل تا خدا نقل نمودند واز آن جا كه در سراسر اين حديث پيشوايان پاك قرار دارند، آن حديث را «سلسلة الذهب» ناميدند.
متن آن حديث چنين است: «كَلِمَةُ لاإلهَ إلاّاللّهَ حِصْنِي فَمَنْ قَالَها دَخَلَ حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أمِنَ مِنْ عَذَابِي» يعنى: خداوند متعال می فرماید گفتن لإاله إلا اللّه دژ جاودانى من است وهركس آن را بگويد وارد دژ من مى گردد، وهركس وارد دژ من شد ازعذاب من ايمن مى گردد.
محدثان ونويسندگانى كه دربرابر كجاوه امام قلم به دست گرفته بودند وآن حديث را ضبط مى كردند تصور كردند، كه در اينجا حديث پايان يافته است زيرا امام پس از گفتن آن جمله پرده كجاوه را افكندند و درداخل آن قرار گرفتند ولى آنان دوباره ديدند كه حضرت رضا (عليه السلام) پرده كجاوه را عقب زدند و جمله ديگرى نيز افزودند وآن اينكه:«لكِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها» يعنى: لکن به یک شرایطی این اقرار به توحید اثر گذار خواهد بود که من از جمله آن شروطم ، توضیح کلام اینکه اقرار به توحيد در صورتى ايمن بخش ونجات آفرين است كه ديگر شرايط به آن ضميمه گردد ويكى از شرايط آن است كه بشر از حكومت معصوم كنار نرود وحكومت معصوم را كاملاً بپذيرد ودر حقيقت، امام مسئله ولايت وحكومت معصوم را تكميل كننده توحيد مى داند زيرا در غير اين صورت حكومت طاغوتها سبب مى شود كه همان توحيد نيز از ميان برود.
امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون وديگر درباريان قرار گرفتند و درنخستين جلسه، مأمون دومطلب رابه ایشان پيشنهاد كرد. نخست پافشارى نمود كه خلافت را بپذيردند،ومأمون به نفع امام كنار رود، آنگاه كه از پذيرش امام مأيوس شد، مسئله ولايتعهدى را مطرح كرد وامام نيز تحت شرايطى آن را پذيرفتند.
اكنون سئوال مى شود كه چرا امام پيشنهاد نخست را نپذيرفتند وچرا پيشنهاد دوم را پذيرفتند؟
علّت نپذيرفتن پيشنهاد نخست بسيار روشن است،زيرا برفرض اينكه پيشنهاد مأمون، يك پيشنهاد جدى بود، وجنبه امتحانى وآزمونى نداشت، اگر امام با پيشنهاد او موافقت مى كردند، مأمون زندگى ایشان را زير نظر مى گرفت وجاسوسانى بر ایشان مى گمارد واجازه نمى داد يك قدم اصلاحى برداردند، به گواه اينكه او در دوره ولايتعهدى الزامى اجازه ندادكه امام نماز عيد را كه خود مأمون برگزارى آن را به امام پيشنهاد كرده بود، با مردم بگزارند. در اين صورت چگونه امام مى توانست پس از پذيرش خلافت، گامى اصلاحى وتربيتى وعلمى بيدار گرانه بردارند.
اگر امام خلافت را مى پذيرفتند، با ایشان همان معامله را انجام مى دادند كه با امام على(علیه السلام) انجام دادند وخلافت ظاهرى ایشان را دركشمكشها وجنگها خلاصه مى كردند. سرانجام مأمون حيله گر وسياست باز با زمينه هاى مختلف، امام را مجبور مى كرد تا خلافت را با ر ديگر به مأمون واگذار كنند، آنگاه به مردم چنين وانمود مى كردند كه او خليفه بر حق است، زيرا شخصيت بزرگى مانند امام رضا (عليه السلام) خلافت را به او (يعنى مأمون ) واگذار كرده اند، پس خلافت من يك نوع خلافت مشروع است.
امام چرا ولايتعهدى را پذيرفتند؟
اين مطلب را مى توان از دو راه تحليل نمود:
1ـ امام ولايتعهدى رابا همان شروطى پذيرفتند كه امام مجتبى (عليه السلام) صلح با معاويه را پذيرفتند ولذا مى بينيم يكى از شروط را اين قرار مى دهند كه مسئوليت هيچ امرى را نخواهند پذيرفت وهيچ عزل ونصبى به ایشان مربوط نخواهد بود.واز اين طريق پذيرفتن مقام را پذيرشى صورى وبه اصطلاح بى بو وخاصيت قلمداد مى كنند كه آثار ساختگى آن برهمگان آشكار شود.
2ـ اگر پيشنهاد دوم را اما م نمى پذيرفتند، تهديد به قتل ومرگ مى شدند، بلكه قتل امام آن هم بدون اينكه موجى درجامعه بر ضد حاكم وقت پديد آورد قطعى مي شد، به گواه اينكه وقتى امام از پذيرفتن مقام ولايتعهدى امتناع فرمودند، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درميان شش نفر قرار داد ويكى از اعضاى شورا جد شما على علیه السلام بود وضمناً دستور داد كه هر كس از قبول آن خود دارى كند كشته شود، شما هم ناچاريد كه آنچه را من مى خواهم بپذيرید واز آن گريزى ندارید»(1).
اتفاقاً درزمان خود امام اين سئوال مطرح بود وكراراً به ایشان مراجعه كرده وسئوال مى كردند.وقتى محمّد بن عرفه از امام انگيزه پذيرش ولايتعهدى را پرسيد، امام فرمودند:«جدم امير مؤمنان علیه السلام عضويت شورا را پذيرفتند»(2).
ونيز وقتى ريّان بن الصلت ازامام پرسيد كه: چرا ولايتعهدى را پذيرفتید ؟امام در پاسخ او گفتند: «خدا مى داند كه من راضى به آن كار نبودم وقتى بر سر دو راهى قبول ولايتعهدى ويا كشته شدن قرار گرفتم آن را پذيرفتم».(3)
( بر گرفته از کتاب اصول عقايد اسلامى و نگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم علیهم السلام ؛ آقای جعفر سبحانی )


پی نوشت ها :
1 . ارشاد مفيد ص 290 ومقاتل الطالبين ص375.
2 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.
3 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.

ارسال شده در: 11 تیر 99 توسط : نظرات: 3نظرها مجموعه: آثار ارسالی خواندن 107 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله فرجک


آخرين برگ از زندگى امام على (عليه السلام) قسمت دوم
در سوگ على (عليه السلام)
پس از شهادت امام (عليه السلام)، حسن بن على (عليهما السلام) به خطبه ايستادند وخدا را ستودند وبر او ثنا گفتند وبر پيامبر درود فرستادند وسپس گفتند: «أَلا إِنَّهُ قَدْمَضى فِي هذِهِ اللَّيْلَةِ رَجُلٌ لَمْ يُدْرِكْهُ الأَوَّلُونَ وَ لَنْ يَرى مِثْلَهُ الآخِرُونَ. مَنْ كانَ يُقاتِلُ وَ جِبْرِئِيلُ عَنْ يَمِينِهِ وَ ميكائِيلُ عَنْ شِمالِهِ.وَاللّهِ لَقَدْ تُوفِّيَ فِي اللَّيْلَةِ الّتي قُبِضَ فِيهَا مُوسَى بْنُ عِمْرانَ وَرُفِعَ فِيها عِيسَى بْنُ مَرْيَمَ وَأُنْزِلَ الْقُرْآنُ. أَلا وَ انَّهُ ما خَلَفَ صَفْراءَ وَ لا بَيْضاءَإِلاّ سَبْعَمِائَةَ دِرْهَم فُضِّلَتْ مِنْ عَطائِهِ أَرادَ أَنْ يَبْتاعَ بِها خادِماً لأَهْلِهِ».(1)

امشب مردى درگذشت كه پيشينيان به حقيقت او نرسيده اند وآيندگان هرگز ماننداو را نخواهند ديد. كسى كه چون نبرد مى كرد جبرئيل در طرف راست وميكائيل در طرف چپ او بودند. به خدا سوگند، در همان شبى وفات يافت كه موسى بن عمران درگذشت وعيسى به آسمان برده شد وقرآن نازل گرديد. بدانيد كه او زر وسيمى از خود برجا نگذاشت مگر هفتصد درهم كه از مقرّرى او پس انداز شده بود ومى خواست با آن مبلغ براى خانواده اش خادمى بخرد.
سپس قعقاع بن زراره برخاست وگفت:
«رِضْوانُ اللّهِ عَلَيْكَ يا أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ، فَوَاللّهِ لَقَدْ كانَتْ حَياتُكَ مِفْتاحَ خَيْر وَلَوْ أَنَّ النّاسَ قَبَلُوكَ لأَكَلُوا مِنْ فَوقِهِمْ وَعَنْ تَحْتِ أَرْجُلِهِمْ وَ لكِنَّهُمْ غَمَّطُوا النِّعْمَةَ وَ آثَرُوا الدُّنْيا عَلَى الآخِرَةِ».(2)
رضوان خدا بر تو باد اى اميرمؤمنان به خدا سوگند زندگيت كليد هر خير بود، واگر مردم ترا مى پذيرفتند از بالاى سر وزير پاى خود مى خوردند ونعمت خدا آنان را فرا مى گرفت; ليكن اينان نعمت را ناسپاسى كردند ودنيا را بر آخرت برگزيدند.
ابوالأسود دوئلى ابيات زير را در رثاى على (عليه السلام) سروده است:
أَلا أَبْلِغْ مُعاوِيَةَ بْنَ حَرْب *** فَلا قَرَّتْ عُيُونُ الشَّامِتِينا
أَفِي شَهْرِ الصِّيامِ فَجَعْتُمُونا *** بِخَيْرِ النّاسِ طُرّاً أَجْمَعِينا؟
قَتَلْتُمْ خَيْرَ مَنْ رَكِبَ الْمَطايا *** وَذَلَّلَها وَمَنْ رَكِبَ السَّفِينا
***
وَمَنْ لَبِسَ النِّعالَ مِنْ حَذاها *** وَمَنْ قَرَءَ الْمَثانِيَ وَالمُبِينا
إِذَا اسْتَقْبَلْتَ وَجْهَ أَبِي حُسَيْن *** رَأَيْتَ النُّورَ فَوْقَ النّاظِرينا
لَقَدْ عَلِمَتْ قُرَيْشُ حَيْثُ كانَتْ *** بِأَنَّكَ خَيْرُهُمْ حَسَباً وَ دِيناً(3)
به معاوية بن حرب بگوييد كه چشمهاى شماتت كنندگان روشن مباد. آيا در ماه رمضان ما را به سوگ بهترينِ تمام مردم نشانديد؟ بهترين كسى را كشتيد كه بر دامها سوار شد وآنها را رام كرد، بهترين كسى كه نعلين بپا كرد وبهترين كسى كه آيات مثانى وكتاب مبين را خواند. اگر به روى پدر حسين بنگرى فروغ او را مشاهده مى كنى كه بر فرازِ سرِ بينندگان پرتو انداخته است.اى على-علیه السلام-، قريش هركجا باشد دانسته است كه تو در حَسَب ودين بهترينِ آنان هستى.
از جمله كسانى كه در باره على (عليه السلام) مرثيه گفته است صعصعة بن صوحان است كه در بلاغت وحاضر جوابى معروف بوده است. او چنين در سوگ امير المؤمنين (عليه السلام) سخن گفت:
پدر ومادرم فداى تو باد اى امير مؤمنان وگوارا باد بر تو (كرامتهاى الهى). همانا تو پاكيزه مولد وشكيبا ومجاهد بودى وبه آنچه آرزو داشتى رسيدى وبا خدا معامله پر سودى كردى وبه سوى پروردگار خود شتافتى واو تو را با خوشى ونويد پذيرفت وفرشتگان بر تو گرد آمدند ودر جوار مصطفى (صلى الله عليه وآله وسلم) ساكن شدى وخداوند تو را در جوار او قرار داد ومنزلتى مانند منزلت او به تو عطا كرد و از جام خود سيراب فرمود. از خداى خود (كه پيروى از تو را بر مامنّت نهاد وتوفيق داد كه به روش تو عمل كنيم ودوستِ دوستانت بوده ودشمنِ دشمنانت باشيم) مسئلت مى كنيم كه ما را با تو محشور سازد، زيرا به مرتبه اى رسيدى كه پيش از تو كسى به آن نرسيد ومقامى را به دست آوردى كه پيش از تو كسى به دست نياورد.تو در راه خدا پيشاپيش پيامبر به بهترين صورت جهاد كردى ودين خدا را استوار كردى وسنّت را محكم ساختى وفتنه را خاموش كردى واسلام به تو پايدار شد ودين به تو انتظام پذيرفت ومناقبى در تو گرد آمد كه در غيرِ تو جمع نشده است. پيش از هر كسى دعوت پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) را اجابت كردى وپيروى او را بر هر چيز ديگر مقدّم داشتى وبه يارى او پيشقدم شدى وبا جان خود در راه خدا فداكارى كردى وشمشير خود را براى يارى او از نيام بركشيدى. هر ستمكار سرسختى به وسيله تو شكست خورد وهر كافرى به دست تو خوار شد. كفر وشرك وستم با دست تو بركنده شدند وگمراهان وسركشان را هلاك كردى. پس گوارا باد بر تواى اميرالمؤمنين آنچه را كه خداوند از اين مناقب وفضائل بر تو ارزانى داشت. نزديكترين مردم به پيامبر بودى وقبل از همه ايمان آوردى ودر علم وفهم از همه برتر ودر يقين كاملتر واز همه شجاعتر ودليرتر وسوابق تو در اسلام از همه بيشتر است. پس خداوند ما را از اجر تو محروم نسازد، زيرا تو كليد خيرات بودى ودر بديها را به روى ما بستى.امّا با شهادت تو درهاى بدى به روى ما باز شد ودرهاى خير بسته گرديد. اگر مردم سخنان تو را مى شنيدند خيرات از بالاى سر و از پايين پاى آنان روان مى شد، ولى افسوس كه دنيا را بر آخرت ترجيح دادند.
خوارج وديگر دشمنان اسلام از اين جنايت هولناك ابن ملجم خوشحال بودند و از اقدام وى تمجيد مى كردند.يكى از خوارج به نام عمران بن حطّان وقاشى در باره ابن قثم گفته است:
يا ضَرْبَةُ مِنْ تَقِىّ ما أَرادَ بِها *** إِلاّ لِيَبْلُغَ مِنْ ذِي الْعَرْشِ رِضْواناً
إِنّي لأَذْكُرُهُ يَوْماً فَأَحْسِبُهُ *** أَوْفَي البَرِيَّةِ عِنْدَ اللّهِ مِيزاناً
چه ضربتى از پرهيزگارى كه جز رسيدن به رضوان الهى از آن قصدى نداشت. من وقتى او را به ياد مى آورم تصوّر مى كنم كه نزد خداوند كفّه ترازويش از همه سنگينتر است.
وقاضى ابو طيّب طاهر بن عبد اللّه شافعى در پاسخ او چنين سروده است:
يا ضَرْبَةُ مِنْ شَقِىّ ما أَرادَ بِها *** إِلاّ لِيَهْدِمَ لِلإسْلامِ أَرْكاناً
إِنّي لأَذْكُرُهُ يَوْماً فَأَلْعَنُهُ *** دُنْيا وَأَلْعَنُ عِمْراناً وَحَطّاناً
عَلَيْهِ ثُمَّ عَلَيْهِ الدّهْرَ مُتَّصِلاً *** لَعائِنُ اللّهِ إِسْراراً وَإِعْلاناً
فَأَنْتُما مِنْ كِلابِ النَّارِ جاءَبهِ *** نَصُّ الشَّرِيْعَةِ بُرهاناً وَ تِبياناً (4)
چه ضربتى از تبهكارى كه جز ويران كردن پايه هاى دين از آن قصدى نداشت. من روزى كه او را به ياد مى آورم يك دنيا به عمران وحطان لعن مى كنم. بر او باد پيوسته لعنتهاى خداوندى در آشكار ونهان، وشما از سگهاى دوزخ هستيد كه نصّ شريعت بر آن شاهد وگواه است.
بدين طريق شعله هاى پر فروغ حيات انسان والايى كه در كعبه زاده شد ودر مسجد به شهادت رسيد خاموش شد. انسانى كه، پس از رسول اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم)، جهان براى او همتايى نديده ونخواهد ديد. نه درجهاد وايثار براى او نظيرى بود، نه در علم وآگاهى از اسرار هستى، نه در ديگر فضائل، تا آنجا كه وجود شريفش مجموعه اى از اضداد بود كه هرگز در شخصى گرد نمى آيند:
جُمِعَتْ فِي صِفاتِكَ الأَضْدادُ *** فَلِهذا عَزَّتْ لَكَ الأَنْدادُ
زاهِدٌ حاكِمٌ حَلِيمٌ شُجاعٌ *** فاتِكٌ ناسِكٌ فَقِيرٌ جَوادٌ
در تو صفات گوناگون گرد آمده اند و از اين رو براى تو همتايى نمى توان يافت.تو انسانى وارسته وسياستمدار وبردبار وشجاع وعابد وجرىء وتهيدست وسخاوتمند وايثارگر هستى.
نگارنده در همين جا دامن سخن را، با كمال شرمندگى، كوتاه مى كند ومى داند كه نتوانسته است حتّى نيمرخى ناقص از چهره ملكوتى وممتاز اميرالمؤمنين امام على (عليه السلام) را ترسيم كند.امّا خوشحال است كه به وظيفه خود عمل كرده وبا در دست داشتن يك بسته نخ بى ارزش در عِداد خريداران يوسف در آمده است، شايد كه روزى مشمول شفاعت او گردد.
( برگرفته از کتاب فروغ ولایت آقای جعفر سبحانی )

 



پی نوشت ها :
1 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 213.
2 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 213
3 . مروج الذهب، ج2، ص 428; تاريخ طبرى، ج4، ص 116; كامل ابن اثير، ج3، ص 394; اغانى، ج11، ص 122. ابوالفرج اصفهانى در مقاتل الطالبيين(ص 43) اين اشعار را كه جزئى از يك مرثيه 21 بيتى است به امّ الهيثم بنت الاسود نسبت داده است.
4 . مروج الذهب، ج2، ص 427. ابيات ديگرى نيز در جواب اين دو بيت عمران بن حطان گفته شده كه مسعودى آنها را در كتاب خود آورده است.

 

ارسال شده در: 22 ارديبهشت 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 116 دفعه

بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا صاحب الزمان عجل الله فرجک


آخرين برگ از زندگى امام على (عليه السلام) قسمت اول
آخرين خطبه امام (عليه السلام)
نوفل بن فضاله مى گويد: در آخرين روزهاى زندگى امام (عليه السلام) جعده مخزومى سكّويى از سنگ براى آن حضرت نصب كرد وامام بر روى آن قرار گرفتند، در حالى كه پيراهنى از پشم بر تن داشتند وبند شمشير ونعلين ایشان از ليف خرما بود وپيشانى ایشان از كثرت سجده به سان زانوى شتر پينه بسته بود. آن حضرت به سخنرانى پرداختند وسخنان خود را چنين آغاز كردند :
«اَلْحَمْدُللّهِ الّذي إِلَيْهِ مَصائِرُ الْخَلْقِ وَ عَواقِبُ الأَمْرِ. نَحْمَدُهُ عَلى عَظِيمِ إِحْسانِهِ وَ نَيِّرِ بُرْهانِهِ وَ نَوامِي فَضْلِهِ وَ امْتِنانِهِ. أَيُّهَاالنّاسُ، إِنِّي قَدْ بَثَثْتُ لَكُمُ الْمَواعِظَ الّتي وَعَظَ الأَنْبِياءُ بِها أُمَمَهُمْ وَ أَدَّيْتُ إِلَيْكُ ما أَدَّتِ الأَوْصياءُ إِلَى مَنْ بَعْدَهُمْ وَ أَدَّبْتُكُمْ بِسَوطِي فَلَمْ تَسْتَقِيمُوا وَ حَدَوْتُكُمْ بِالزَّواجِرِ فَلَمْ تَسْتَوْسِقُوا.للّه أَنْتُمْ! أَتَتَوَقَّعُونَ إِماماً غَيْرِي يَطَأُ بِكُمُ الطَّرِيقَ وَ يُرْشِدُكُمُ السَّبِيلَ؟
...ما ضَرَّ إِخْوانُنا الّذينَ سُفِكَتْ دِما ؤُهُمْ ـ وَ هُمْ بِصِفِّينَ ـ أَلاّ يَكُونُوا اليَوْمَ أَحْياءً؟ يُسِيغُونَ الْغُصَصَ وَ يَشْرَبُونَ الرَّنْقَ! قَدْ ـ وَاللّهِ ـ لَقُوا اللّهَ فَوَفاهُمْ أُجُورَهُمْ وَ أَحَلَّهُمْ دارَ الأَمْنِ بَعْدَ خَوْفِهِمْ. أَيْنَ إِخْوانِيَ الّذينَ رَكِبُوا الطَّريقَ وَمَضَوا عَلى الْحَقِّ؟ أَینَ عَمّارُ؟ وَ أَيْنَ ابْنُ التِّيهان؟ وَأَيْنَ ذُوالشَّهادَتَيْنِ؟ وَأَيْنَ نُظَراؤُهُمْ مِنْ إِخْوانِهِمُ الّذينَ تَعاقَدُوا عَلى الْمُنِيَّةِ؟»
 سپاس خدايى را سزاست كه سرانجامِ بندگان وامور جهان به سوى اوست. او را در برابر احسان بزرگش وبرهان روشنش وكرم فزاينده اش ستايش مى كنيم.
اى مردم، من پندهاى پيامبران را در ميان شما پخش كردم وآنچه را كه جانشينان آنان به آيندگان رسانده بودند به شما رساندم. با تازيانه ام شما را ادب كردم، امّا پند نگرفتيد. شما را با سخنان بازدارنده به پيش راندم، ولى به هم نپيوستيد. شما را به خدا، آيا در انتظار پيشوايى جز من هستيد كه راه را براى شما هموار سازد وشما را به راه حق رهبرى كند؟
برادران ما كه خون آنان در صفّين ريخته شد زيانى نكردند، زيرا چنين روزى را نديدند تا جام هاى غصه را سربكشند واز آبِ گل آلود اين نحو زندگانى بنوشند. به خدا سوگند كه آنان به لقاى خدا راه يافتند وخدا نيز پاداش آنان را كامل ساخت ودر ديار امن خود آنان را جاى داد.
كجا رفتند برادران من كه در راه حق گام برداشتند ودر آن راه جان سپردند؟ كجاست عمّار؟ كجاست ابن تيهان؟(1)كجاست ذوالشّهادتين؟(2) كجايند همانند آنان وبرادرانشان كه برعزم ونيّت خود استوار بودند؟
نوفل مى گويد: در اين لحظه امام با دست خود بر محاسن خود زدند وهاى هاى گريستند وآن گاه فرمودند:
«أَوَّهِ عَلى إِخْوانِي الّذينَ تَلَوُا الْقُرآنَ فَأَحْكَمُوهُ وَ تَدَبَّرُوا الْفَرْضَ فَأَقامُوهُ، أَحْيَوُا السُّنَّةَ وَأَماتُوا البِدْعَةَ. دُعُوا لِلْجِهادِ فَأَجابُوا وَثقُوا بِالْقائِدِ فَاتَّبَعُوهُ».
دريغا، دريغ، برادرانى كه قرآن را خواندند وآن را استوار كردند ودر فرائض آن انديشيدند وآنها را بپا داشتند. سنّتها را زنده كردند وبدعتها را ميراندند. به جهاد با دشمن دعوت شدند ودعوت را پاسخ گفتند. به رهبر خود اعتماد واز او پيروى كردند.
آن گاه با صداى بلند فرياد زدند:
«اَلْجِهادُ الْجِهادُ عِبادَاللّهِ! أَلا وَ إِنِّي مُعَسْكِرٌ فِي يَوْمِي هذا، فَمَنْ أَرادَ الرَّواحَ إِلَى اللّهِ فَلْيَخْرُجْ».
بندگان خدا ، بر شما باد جهاد وپيكار، من امروز اردو مى زنم وهر كس كه خواهان رفتن به سوى ميدان جهاد است آماده خروج شود.(3)
اين سخنان حماسى وشور آفرين امام (عليه السلام) دلهاى مرده عراقيان را آنچنان زنده ساخت كه در اندك زمانى قريب چهل هزار نفر براى جهاد در راه خدا وجنگ با دشمن در ميدان صفّين آماده شدند. امام (عليه السلام) براى فرزند خود حسين (عليه السلام) وقيس بن سعد وابو ايّوب انصارى پرچمهايى بستند وهر يك را در رأس ده هزار نفر آماده حركت كردند وبراى افراد ديگر نيز پرچمهايى بستند وهر يك را در رأس گروهى آماده حركت نمودند، امّا افسوس كه هنوز هفته به سر نيامده بود كه با شمشير عبدالرّحمان بن ملجم از پاى در آمدند.
چون خبر قتل امام (عليه السلام) به سپاهيانى كه در بيرون كوفه بودند رسيد همه آنان به كوفه بازگشتند وهمگان به صورت گوسفندانى در آمدند كه چوپان خود را از دست داده باشند كه گرگان به سرعت آنان را مى ربايند.
اكنون هنگام آن رسيده است كه آخرين برگ از زندگى امام على (عليه السلام) ، يعنى نحوه شهادت آن حضرت را ورق بزنيم.

شهادت در محراب عبادت
جنگ نهروان پايان يافت وامام على (عليه السلام) به كوفه مراجعت فرمودند، ولى عدّه اى از خوارج كه در نهروان توبه كرده بودند دوباره زمزمه مخالفت سردادند وبناى فتنه وآشوب گذاشتند.
امام على (عليه السلام) براى آنان پيام فرستادند وآنان را به آرامش دعوت كردند واز مخالفت با حكومت برحذر داشتند، ولى چون از هدايت ايشان نااميد شدند با قدرت آن گروه ماجراجو وطغيانگر راتار ومار كردند ودر نتيجه برخى از آنان كشته وزخمى شدند وعدّه اى هم پا به فرار گذاشتند. يكى از فراريان خوارج، عبدالرّحمان بن ملجم از قبيله مراد بود كه به مكّه گريخت.
فراريان خوارج مكّه را مركز عمليات خود قرار دادند وسه تن از آنان به نامهاى عبدالرّحمان بن ملجم مرادى وبرك بن عبد اللّه تميمى(4) وعمرو بن بكر تميمى (5) در يكى از شبها گرد هم آمدند و اوضاع آن روز وخونريزيها وجنگهاى داخلى را بررسى كردند و از نهروان وكشتگان خود ياد كردند وسرانجام به اين نتيجه رسيدند كه باعث اين خونريزى وبرادر كشى امام على (عليه السلام) ومعاويه وعمروعاص هستند واگر اين سه نفر از ميان برداشته شوند مسلمانان تكليف خود را خواهند دانست وبه ميل خود خليفه اى انتخاب خواهند كرد. پس اين سه نفر با هم پيمان بستند وآن را به سوگند مؤكَّد كردند كه هر يك از آنان متعهد كشتن يكى از سه نفر گردد.
ابن ملجم متعهّد قتل امام على (عليه السلام) شد وعمرو بن بكر عهده دار كشتن عمروعاص گرديد وبرك بن عبداللّه نيز قتل معاويه را به عهده گرفت .(6)نقشه اين توطئه به طور محرمانه در مكّه كشيده شد وبراى اينكه هر سه نفر در يك وقت هدف خود را عملى سازند، شب نوزدهم ماه مبارك رمضان را تعيين كردند وهر يك براى انجام مأموريت خود به سوى شهر مورد نظر خود حركت كرد.عمروبن بكر براى كشتن عمروعاص به مصر رفت وبرك بن عبد اللّه براى قتل معاويه به سوى شام حركت كرد وابن ملجم نيز راهى كوفه شد.(7)

برك بن عبداللّه در شام به مسجد رفت ودر شب موعود در صف اوّل به نماز ايستاد ودر حالى كه معاويه سر به سجده داشت با شمشير به او حمله كرد ولى، در اثر اضطراب روحى ودستپاچگى، شمشير او به خطا رفت وبه جاى سر بر ران معاويه فرود آمد ومعاويه زخم شديدى برداشت. او را فوراً به خانه اش منتقل كردند وبسترى شد. وقتى ضارب را در پيش او حاضر كردند معاويه از او پرسيد:چگونه بر اين كار جرأت كردى؟ گفت :امير مرا معاف دارد تا مژده اى به او بدهم. معاويه گفت:مژده تو چيست؟ برك گفت: على-علیه السلام- را امشب يكى از همدستهاى من كشته است واگر باور ندارى مرا توقيف كن تا خبر آن به تو برسد، واگر كشته نشده باشد من تعهّد مى كنم كه بروم واو را بكشم وباز نزد تو آيم. معاويه او را تا رسيدن خبر قتل على (عليه السلام) نگه داشت وچون خبر مسلَّم شد او را رها كرد وبنابه نقل ديگر همان وقت او را به قتل رساند.(8)

طبيبان چون زخم معاويه را معاينه كردند گفتند:اگر امير اولادى نخواهد مى توان با دوا معالجه كرد وگرنه محل زخم بايد با آتش داغ شود.معاويه از داغ كردن با آتش ترسيد وبه قطع نسل راضى شد وگفت: يزيد وعبداللّه براى من كافى هستند.(9)

عمرو بن بكر نيز در همان شب در مصر به مسجد رفت ودر صف اوّل به نماز ايستاد . از قضا در آن شب عمروعاص راتب شديدى عارض شده بود كه از التهاب وكسالت آن نتوانسته بود به مسجد برود وخارجة بن حنيفه(حذافه)(10) را براى اداى نماز به مسجد فرستاده بود وعمرو بن بكر او را به جاى عمروعاص كشت وچون جريان را دانست گفت:«أَرَدْتُ عَمْراً وَأَرادَ اللّهُ خارِجَة»(11). يعنى: من كشتن عَمرو را خواستم وخدا كشتن خارجه را. امّا عبدالرحمان بن ملجم مرادى در روز بيستم ماه شعبان سال 40 هجرى به كوفه آمد. گويند چون امام على (عليه السلام) از آمدنش با خبر شد فرمودند: آيا رسيد؟ همانا جز آن چيزى بر عهده من نمانده واكنون هنگام آن است.

ابن ملجم در خانه اشعث بن قيس فرود آمد ويك ماه در خانه او ماند وهر روز، با تيز كردن شمشير، خود را آماده مى كرد.(12) در آنجا با دخترى به نام قُطام، كه او نيز از خوارج بود، مواجه شد وعاشق او گرديد. طبق نقل مسعودى، قطام دختر عموى ابن ملجم بود وپدر وبرادرش در واقعه نهروان كشته شده بودند. قطام از زيباترين دختران كوفه بود وچون ابن ملجم او را ديد همه چيز را فراموش كرد ورسماً از وى خواستگارى نمود.(13)
قطام گفت:من با كمال ميل تو را به همسرى خود مى پذيرم مشروط بر اينكه مهريه مرا مطابق ميل من قرار دهى. عبدالرحمان گفت:بگو بدانم مقصودت چيست؟ قطام كه عاشق را تسليم ديد، مهر را سنگين كرد وگفت:سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز وقتل على بن ابى طالب-علیه السلام.
ابن ملجم: تصور نمى كنم مرا بخواهى وآن وقت قتل على-علیه السلام- را به من پيشنهاد كنى!
قطام: تو سعى كن او را غافلگير كنى. در آن صورت، اگر او را بكشى هر دو انتقام خود را گرفته ايم وروزگار خوشى خواهيم داشت واگر در اين راه كشته شوى جزاى اخروى وآنچه خداوند براى تو ذخيره كرده است از نعمتهاى اين جهان بهتر وپايدارتر است.
ابن ملجم:بدان كه من جز براى اين كار به كوفه نيامده ام.(14)
شاعر در باره مهريه قطام گفته است:
فَلَم أَرَ مَهْراً ساقَهُ ذُو سَماحَة *** كَمَهْرِ قُطام مِنْ فَصِيح وَأَعْجَم
ثَلاثَةُ آلاف وَ عَبْدٌ وَقِينَةً *** وَقَتْلُ عَلِيّ بِالْحِسامِ الْمُصَمَّمِ
فَلامَهْرَ اَعْلى مِنْ عَلِيّ وَ إِنْ عَلا *** وَلا قَتْلَ إِلاّ دُونَ قَتْلِ ابْنِ مُلْجَم(15)
من نديدم مَهرى را كه صاحب كرمى، اعمّ از عرب وعجم، آن را عهده دار شود مثل مهر قطام وآن عبارت بود از سه هزار درهم ويك غلام ويك كنيز و قتل على بن ابى طالب(عليه السلام) به تيغ تيز برنده.وهيچ مهرى گرانتر از على(عليه السلام) نيست هرچند گرانمايه باشد وهيچ جنايتى بدتر از جنايت ابن ملجم نخواهد بود.
قطام گفت:من جمعى را از قبيله خود با تو همراه مى كنم كه تو را در اين باره يارى دهند وهمين كار راهم كرد ومرد ديگرى از خارجيان كوفه به نام وردان بن مجالد از همان قبيله تيم الرباب را با وى همراه ساخت.
ابن ملجم كه مصمّم به قتل امام على (عليه السلام) بود با يكى از خوارج به نام شبيب بن بجره كه از قبيله اشجع بود ملاقات كرد وبه او گفت: آيا طالب شرف دنيا وآخرت هستى؟!پرسيد: منظورت چيست؟گفت: به من در قتل على بن ابى طالب-علیه السلام- كمك كن. شبيب گفت: مادرت به عزايت بنشيند، مگر تو از خدمات وسوابق وفداكاريهاى على (علیه السلام) در زمان پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) اطلاع ندارى؟
ابن ملجم گفت:واى بر تو، مگر نمى دانى كه او قائل به حكميت مردم در كلام خدا شد وبرادران نمازگزار ما را به قتل رساند؟ بنابراين، به انتقام برادران دينى خود، او را خواهيم كشت.(16)
شبيب پذيرفت وابن ملجم شمشيرى تهيه كرد وآن را با زهرى مهلك آب داد وسپس در موعد مقرّر به مسجد كوفه آمد. آن دو در آنجا با قطام، كه در روز جمعه سيزدهم ماه رمضان معتكف بود، ملاقات كردند و او به آن دو گفت كه مجاشع بن وردان بن علقمه نيز داوطلب شده است كه با آنان همكارى كند. چون هنگام عمل فرا رسيد قطام سرهاى آنان را با دستمالهاى حرير بست وهر سه شمشيرهاى خود را به دست گرفتند وشب را با كسانى كه در مسجد مى ماندند به سر بردند ودر مقابل يكى از درهاى مسجد كه معروف به «باب السده» بود نشستند.(17)
امام (عليه السلام) در شب شهادت
امام (عليه السلام) در ماه رمضان آن سال پيوسته از شهادت خود خبر مى دادند. حتى در يكى از روزهاى ميانى ماه، هنگامى كه بر فراز منبر بودند، دست به محاسن شريفشان كشيدند وفرمودند:«شقيترينِ مردم اين موها را با خونِ سرم رنگين خواهد كرد». همچنين فرمودند:
ماه رمضان فرا رسيد وآن سَرور ماههاست. در اين ماه در وضع حكومت دگرگونى پديد مى آيد. آگاه باشيد كه شما در اين سال در يك صف (بدون امير) حج خواهيد كرد ونشانه اش اين است كه من در ميان شما نيستم.(18)
اصحاب آن حضرت مى گفتند: او با اين سخن خبر از مرگ خود مى دهد ولى آن را درك نمى كنيم.(19) به همين جهت، آن حضرت در روزهاى آخر عمر خود، هر شب به منزل يكى از فرزندان خود مى رفتند. شبى را در نزد فرزندشان امام حسن(عليه السلام) وشبى در نزد فرزندشان امام حسين (عليه السلام) وشبى در نزد دامادشان عبد اللّه بن جعفر شوهر حضرت زينب (عليها السلام) افطار مى كردند وبيش از سه لقمه غذا تناول نمى فرمودند. يكى از فرزندانشان سبب كم خوردن ایشان را پرسيدند. امام (عليه السلام)فرمودند:«امر خدا مى آيد ومن مى خواهم شكمم تهى باشد. يك شب يا دو شب بيشتر نمانده است». پس در همان شب ضربت خوردند.(20)
در شب شهادت افطار را ميهمان دخترشان امّ كلثوم بودند. در هنگام افطار سه لقمه غذا خوردند وسپس به عبادت پرداختند واز اوّل شب تا صبح در اضطراب وتشويش بودند. گاهى به آسمان نگاه مى كردند وحركات ستارگان را در نظر مى گرفتند وهرچه طلوع فجر نزديكتر مى شد تشويش وناراحتى آن حضرت بيشتر مى شد ومى فرمودند: «به خدا قسم، نه من دروغ مى گويم ونه آن كسى كه به من خبر داده دروغ گفته است; اين است شبى كه مرا وعده شهادت داده اند».(21)
اين وعده را پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله وسلم) به ایشان داده بودند. على (عليه السلام) خود نقل مى كنند كه پيامبر (صلى الله عليه وآله وسلم) در پايان خطبه اى كه در فضيلت واحترام ماه رمضان بيان فرمودند گريه كردند. عرض كردم:چرا گريه مى كنید؟ فرمودند: براى سرنوشتى كه در اين ماه براى تو پيش مى آيد:«كَأَنِّي بِكَ وَ أَنْتَ تُصَلِّي لِرَبِّكَ وَ قَدِ انْبَعَثَ أَشْقَى الأَوَّلينَ وَ الآخِرينَ شَقِيقُ عاقِرِ ناقَةِ ثَمُودَ فَضَرَبَكَ ضَرْبَةً عَلى فَرْقِكَ فَخَضَّبَ مِنْها لِحْيَتَكَ»(22). يعنى :گويا مى بينم كه تو مشغول نماز هستى وشقيترين مردم جهان، همتاى كشنده ناقه ثمود، قيام مى كند وضربتى بر فرق تو فرود مى آورد ومحاسنت را با خون رنگين مى سازد.
بالأخره آن شب هولناك به پايان رسيد وامام على (عليه السلام) در تاريكى سحر براى اداى نماز صبح به سوى مسجد حركت كردند. مرغابيانى كه در خانه بودند در پى او رفتند وبه جامه اش آويختند. بعضى خواستند آنها را از او دور سازند. فرمودند:«دَعُوهُنَّ فَإِنَّهُنَّ صَوائِحُ تَتْبَعُها نَوائِحُ» يعنى: آنها را به حال خود بگذاريد كه فرياد كنندگانى هستند كه نوحه گرانى در پى دارند.(23)
امام حسن (عليه السلام) گفتند: اين چه فال بدى است كه مى زنید؟ فرمودند:اى پسر، فال بد نمى زنم، ليكن دل من گواهى مى دهد كه كشته خواهم شد.(24) اُمّ كلثوم از گفتار امام (عليه السلام) پريشان شدند وعرض كردند: دستور بفرماييد كه جعده به مسجد برود وبا مردم نماز بگزارد.
حضرت فرمودند: از قضاى الهى نمى توان گريخت. آن گاه كمربند خود را محكم بستند ودر حالى كه اين دو بيت را زمزمه مى كردند عازم مسجد شدند.
أُشْدُدْ حَيازِيمَكَ لِلْمَوْتِ *** فَإِنَّ الْمَوتَ لاقِيكا
وَلا تَجْزَعُ مِنَ الْمَوْتِ *** إِذا حَلَّ بِوادِيكا(25)
كمر خود را براى مرگ محكم ببند، زيرا مرگ تو را ملاقات خواهد كرد. واز مرگ، آن گاه كه به سوى تو در آيد، جزع وفرياد مكن.
امام (عليه السلام) وارد مسجد شدند وبه نماز ايستادند وتكبير افتتاح گفتند و پس از قرائت به سجده رفتند. در اين هنگام ابن ملجم در حالى كه فرياد مى زد:«للّهِ الْحُكْمُ لا لَكَ يا عَلِيُّ»، با شمشير زهر آلود ضربتى بر سر مبارك امام على (عليه السلام) وارد آورد. از قضا اين ضربت بر محلى اصابت كرد كه سابقاً شمشير عمرو بن عبدود بر آن وارد شده بود(26) وفرق مبارك آن حضرت را تا پيشانى شكافت.
مرحوم شيخ طوسى در «امالى» حديث ديگرى از امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) از پدران گراميشان از امام سجاد (عليه السلام) نقل مى كند:
ابن ملجم در حالى كه امام على (عليه السلام) در سجده بودند، ضربتى بر فرق مبارك آن حضرت وارد ساخت.(27)
مفسّر معروف شيعه ابوالفتوح رازى در تفسير خود نقل مى كند:امام على (عليه السلام) در نخستين ركعت از نمازى كه ابن ملجم ایشان را ضربت زد، يازده آيه از سوره انبياء راتلاوت كردند.(28)
دانشمند معروف اهل تسنّن سبط ابن جوزى مى نويسد:هنگامى كه امام در محراب قرار گرفتند چند نفر به ایشان حمله كردند وابن ملجم ضربتى بر آن حضرت فرود آورد(29) وبلافاصله با همراهانش گريختند.
خون از سرمبارک حضرت على (عليه السلام) در محراب جارى شد ومحاسن شريفشان را رنگين كرد. در اين حال آن حضرت فرمودند:«فُزْتُ وَ ربِّ الْكَعْبَةِ»: به خداى كعبه سوگند كه رستگار شدم.سپس اين آيه را تلاوت فرمودند:(مِنْها خَلْقْناكُمْ وَ فِيها نُعِيدُكُمْ وَ مِنْها نُخْرِجُكُمْ تارَةً أُخْرى).(30)
امام على (عليه السلام) وقتى ضربت خوردند فرياد زدند:او را بگيريد. مردم از پى ابن ملجم شتافتند وكسى به او نزديك نمى شد مگر آنكه او را با شمشير خود مى زد. پس قثم بن عبّاس پيش تاخت واو را بغل گرفت وبه زمين كوبيد.
زمانی که ابن ملجم دستگیر شد. دست بسته و سربرهنه او را نزد امام حسن مجتبی علیه السلام آوردند. امام به او فرمودند: "ای معلون، امیرالمؤمنین علیه السلام و پیشوای مسلمانان را کشتی. آیا این پاداش آن است که ایشان تو را پناه دادند و به خویش نزدیک فرمودند...؟".
و رو به پدر کردند و گفتند: "پدر جان، این دشمن خدا و دشمن شما ابن ملجم است که هم اکنون در اختیار ماست". امام، چشمانشان را باز کرده و با صدایی ضعیف فرمودند:
"کار شگفتی کردی و گناه بزرگی را مرتکب شدی. آیا من نبودم که به تو مهربانی کردم و تو را در بخشش بر دیگران ترجیح دادم؟ پس چرا پاداشم را چنین دادی؟".
سپس امام روی به فرزندشان کرد ند و درباره قاتلشان سفارش به نیکی کردند و فرمودند: "او را غذا بدهید و به او آب بنوشانید. اگر زنده ماندم، صاحب خون خویش هستم. اگر خواستم او را می کشم و اگر نخواستم از او می گذرم. اگر از دنیا رفتم، او را قصاص کنید ولی در حقش زیاده روی نکنید که خداوند اسرافکاران را دوست ندارد" (31)
حسنين (عليهما السلام) به اتّفاق بنى هاشم، امیرالمؤمنین (عليه السلام) را در گليم گذاشتند وبه خانه بردند. بار ديگر ابن ملجم را به نزد آن حضرت آوردند. اميرالمؤمنين (عليه السلام) به او نگريستند وفرمودند: اگر من از دنیا رفتم او را قصاص کنید، همانگونه كه به من ضربت زده، واگر زنده ماندم می دانم با او چه کنم زیرا ما خاندانی هستیم که بر گناهکار و ستمگر خویش چیزی جز بخشش و بخشایش نمی افزاییم. فرزند مرادى گفت: من اين شمشير را به هزار درهم خريده ام وبه هزار درهم ديگر زهر داده ام.(32)
در اين موقع امّ كلثوم به او گفتند:اى دشمن خدا، امير المؤمنين علیه السلام را كشتى؟ آن ملعون گفت: اميرالمؤمنين-علیه السلام- را نكشته ام، بلكه پدر شما را كشته ام. اُمّ كلثوم گفتند: اميدوارم كه آن حضرت از اين جراحت شفا يابد.
ابن ملجم باز با وقاحت گفت: مى بينم كه براي ایشان گريان خواهید بود. واللّه كه من ایشان را ضربتى زده ام كه اگر آن را در ميان اهل زمين قسمت كنند همه را از پای در می آورد.(33) قدرى شير براى آن حضرت آوردند. كمى از آن شير را نوشيدند وفرمودند به زندانى خود(ابن ملجم) نيز از اين شير بدهيد و او را اذيّت نكنيد.
هنگامى كه امام (عليه السلام) ضربت خوردند پزشكان كوفه به بالين ایشان گرد آمدند. در بين آنان از همه ماهرتر اثير بن عمرو بود كه جراحات را معالجه مى كرد. وقتى او زخم را ديد دستور داد شُش گوسفندى را كه هنوز گرم است براى او بياورند.سپس رگى از آن بيرون آورد ودر محل ضربت قرار داد وآن گاه كه آن را بيرون آورد گفت:ياعلى وصيّتهاى خود را انجام دهید، زيرا اين ضربت به مغز رسيده ومعالجه مؤثّر نيست. در اين هنگام امام (عليه السلام) كاغذ ودواتى خواستند ووصيّت خود را خطاب به دو فرزندشان امام حسن وامام حسين (عليهما السلام) نوشتند.
اين وصيّت، گرچه خطاب به وجود مقدس حسنين (عليهما السلام) است ولى در حقيقت براى تمام بشر تا پايان عالم است. اين وصيّت را عدّه اى از محدّثان ومورّخانى كه قبل از مرحوم سيّد رضى وبعد از او مى زيسته اند با ذكر سند نقل كرده اند.(34) البتّه اصل وصيّت بيشتر از آن است كه مرحوم سيّد رضى در نهج البلاغه آورده است. اينك قسمتى از آن را مى آوريم:
أُوصِيكُما بِتَقْوَى اللّهِ وَ أَنْ لا تَبْغِيَا الدُّنْيا وَ إِنْ بَغَتْكُما وَ لا تَأْسَفا عَلى شَيْء مِنْها زُوِيَ عَنْكُما وَ قُولا بِالحَقِّ وَ اعْمَلا لِلأَجْرِ وَ كُونا لِلظّالِمِ خَصْماً وَلِلْمَظْلُومِ عَوْناً.
شما را به تقوى وترس از خدا سفارش مى كنم واينكه در پى دنيا نباشيد، گرچه دنيا به سراغ شما آيد وبر آنچه از دنيا از دست مى دهيد تأسّف مخوريد. سخن حق را بگوييد وبراى اجر وپاداش (الهى) كار كنيد ودشمن ظالم وياور مظلوم باشيد.
أُوصِيكُما وَجَمِيعَ وَلَدِي وَأَهْلِي وَ مَنْ بَلغَهُ كِتابِي بِتَقْوَى اللّهِ وَ نَظْمِ أَمْرِكُمْ وَصَلاحِ ذاتِ بَيْنِكُمْ، فَإِنّي سَمِعْتُ جَدَّكُمْ(صلى الله عليه وآله وسلم)يَقُولُ: «صَلاحُ ذاتِ الْبَيْنِ أَفْضَلُ مِنْ عامَّةِ الصَّلاةِ وَالصِّيامِ».

من، شما وتمام فرزندان وخاندانم وكسانى را كه اين وصيتنامه ام به آنان مى رسد به تقوى وترس از خداوند ونظم امور خود و برقرار کردن آشتی و پیوند میان افراد سفارش مى كنم، زيرا كه من ازجدّ شما (صلى الله عليه وآله وسلم) شنيدم كه مى فرمود:اصلاح ميان مردم از يك سال نماز وروزه برتر است.
اللّه اللّه فِي الأَيْتامِ فَلا تَغِبُّوا أَفْواهَهُمْ وَلا يَضِيَعُوا بِحَضْرَتِكُمْ.وَاللّه اللّهَ فِي جِيرانِكُمْ فَإِنَّهُمْ وَصِيَّةُ نَبِيِّكُمْ.ما زالَ يُوصِي بِهِمْ حَتّى ظَننّا أَنَّهُ سَيُوَرِّثُهُمْ.
خدا را خدا را در مورد يتيمان; نكند كه گاهى سير وگاهى گرسنه بمانند; نكند كه در حضور شما، در اثر عدم رسيدگى از بين بروند.
خدا را خدا را كه در مورد همسايگان خود خوشرفتارى كنيد، چرا كه آنان مورد توصيه وسفارش پيامبر شما هستند. وى همواره نسبت به همسايگان سفارش مى فرمود تا آنجا كه ما گمان برديم به زودى سهميه اى از ارث برايشان قرار خواهد داد.
وَاللّه اللّهَ فِي الْقُرآنِ لا يَسْبِقُكُمْ بِالْعَمَلِ بِهِ غَيْرُكُمْ.وَ اللّهَ اللّهَ فِي الصَّلاةِ فَإِنَّها عَمُودُ دِينِكُمْ.وَ اللّهَ اللّهَ فِي بَيْتِ رَبِّكُمْ لا تَخَلُّوهُ ما بَقِيتُمْ فَإِنَّهُ إِنْ تُرِكَ لَم تُناظَرُوا.
خدا را خدا را در توجه به قرآن; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند. خدا را خدا را در مورد نماز، كه ستون دين شماست. خدا را خدا را در مورد خانه پروردگارتان; تا آن هنگام كه زنده هستيد آن را خالى نگذاريد، كه اگر خالى گذارده شود مهلت داده نمى شويد وبلاى الهى شما را فرا مى گيرد.
وَاللّهَ اللّهَ فِي الْجِهادِ بِأَمْوالِكُمْ وَأَنْفُسِكُمْ وَ أَلْسِنَتِكُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ. وَعَليْكُمْ بِالتَّواصُلِ وَالتَّباذُلِ وَإِيّاكُمْ وَالتَدابُرِ وَ التَّقاطُع. لا تَتْرُكُوا الأَمْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ فَيُوَلّى َعَلَيْكُمْ شِرارُكُمْ ثُمَّ تَدْعُونَ فَلا يُسْتَجابُ لَكُمْْ.
خدا را خدا را در مورد جهاد با اموال وجانها وزبانهاى خويش در راه خدا. وبر شما لازم است كه پيوندهاى دوستى ومحبّت را محكم كنيد وبذل وبخشش را فراموش نكنيد واز پشت كردن به هم وقطع رابطه برحذر باشيد. امر به معروف ونهى از منكر را ترك مكنيد كه اشرار بر شما مسلّط مى شوند وسپس هرچه دعا كنيد مستجاب نمى گردد.
سپس فرمود: اى نوادگان عبد المطّلب، نكند كه شما بعد از شهادت من دست خود را از آستين بيرون آوريد ودر خون مسلمانان فرو بريد وبگوييد اميرمؤمنان كشته شد واين بهانه اى براى خونريزى شود.
...أَلا لا تَقْتُلُنَّ بِي إِلاّ قاتِلِي. أُنْظُرُوا إِذا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَة، وَ لا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ، فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللّهِ (صلى الله عليه وآله وسلم) يَقُولُ:«إِيّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُورِ».(35)
آگاه باشيد كه به قصاص خون من تنها قاتلم را بايد قصاص کنید. بنگريد كه هرگاه من از اين ضربت جهان را بدرود گفتم او را تنها يك ضربت بزنيد تا ضربتى در برابر ضربتى باشد. وزنهار كه او را مثله نكنيد(گوش وبينى واعضاى او را نبريد)، كه من از رسول خدا شنيدم كه مى فرمود:«از مثله كردن بپرهيزيد، گرچه نسبت به سگ گزنده باشد».
فرزندان امام (عليهم السلام) خاموش نشسته بودند و در حالى كه غم واندوه گلوى آنان را مى فشرد به سخنان دلپذير وجانپرور آن حضرت گوش فرا مى دادند. امام در پايان اين وصيت از هوش رفتند وچون مجدداً چشمان خود را باز كردند فرمودند:اى حسن، با تو سخنى چند دارم. امشب شب آخر عمر من است. چون درگذشتم با دست خود مرا غسل بده وكفن كن وخود شخصاً مباشر اعمال كفن ودفن من باش وبر جنازه من نماز بخوان ودر تاريكى شب جنازه مرا دور از شهر كوفه مخفيانه به خاك بسپار تا كسى از آن با خبر نشود.
امیر المؤمنین على (عليه السلام) پس از این حادثه دو روز زنده بودند ودر شب جمعه نخستين روز از دهه آخر ماه رمضان (شب بيست ويكم سال 40 هجرى) در سن63 سالگى بدرود حيات گفتند. فرزند گراميشان امام حسن (عليه السلام) ایشان را با دست خود غسل دادند وبر او نماز خواندند در نماز هفت تكبير گفتند وسپس فرمودند:«أَما إِنَّها لا تُكَبَّرُ عَلى أَحَد بَعْدَهُ». يعنى: بدانيد كه پس از امیر المؤمنین على (عليه السلام) بر جنازه هيچكس هفت تكبير گفته نمى شود. امام على (عليه السلام) در كوفه در جايى بنام «غرى» (نجف اشرف فعلى) دفن شدند. دوران خلافتشان چهار سال وده ماه بود.(36)
( برگرفته از کتاب فروغ ولایت آقای جعفر سبحانی )
پی نوشت ها :
1 . ابوهیثم بن تیهان از اولین کسانى است که قبل از هجرت پیامبر(ص), در مکه به نداى توحیدى آن حضرت لبیک گفت و با آن حضرت پیمان وفادارى بست. هنگامى که رسول خدا(ص) از دنیا رفتند و خلیفه اول به مسند خلافت تکیه زد, دوازده نفر از بزرگان اصحاب پیامبر(ص) و نخبگان سابقه دار اسلام, مخالفت خویش را با این خلافت اعلام داشتند. نیمى از آنان از مهاجران و بقیه از گروه انصار بودند; خالدبن سعید, سلمان فارسى, ابوذر غفارى, مقداد بن اسود, عمار بن یاسر و بریده اسلمى, جزو مهاجران و ابوهیثم بن تیهان, سهل بن حنیف, عثمان بن حنیف, خزیمه بن ثابت (ملقب به ذوالشهادتین), ابى بن کعب و ابوایوب انصارى جزو انصار بودند. الخصال، ص۶۰۷-۶۰۸.    الخصال، ص۴۶۲.    بحار الانوار، ج۲۸، ص۱۸۹-۱۹۰.    الیقین، ص۳۳۶.ابوهیثم در جنگ صفین به سال ۳۷ ق. به تنظیم صفوف لشکر امام- علیه‌السّلام - پرداخت. او پس از شهادت عمار و بر پایه گزارشی دیگر، پس از خطبه امام علی - علیه‌السّلام - در دعوت به جنگ وشتاب به سوی بهشت ، نخستین کسی بود که به میدان رفت و جنگید و به شهادت رسید. پس از شهادتش، امام- علیه‌السّلام - بر او نماز گزاردند و وی را به خاک سپردند. حضرت علی- علیه‌السّلام - از او در کنار بزرگانی همچون عمار و خزیمه ذوالشهادتین یاد کرده اند که بر راه حق استوار ماندند این حاکی از جایگاه ممتاز او نزد ایشان است.المناقب، ص۲۲۴.    شرح نهج البلاغه، ج۵، ص۱۹۰.    انساب الاشراف، ج۲، ص۳۱۹.    المناقب، ص۲۳۳.    الفتوح، ج۳، ص۱۷۷.    انساب الاشراف، ج۳، ص۳۱۹.    نهج البلاغه، ج۲، ص۱۰۹، خطبه ۱۸۲
2 . خزيمة بن ثابت، يكى از ياران با وفاى رسول خدا صلى الله عليه وآله و از كسانى است كه بر پيمان خود تا آخر عمر پابرجا ماند. او از حاضران در جنگ بدر و ساير جنگ‌ها بود، رسول خدا شهادت او را به منزله دو شهادت به حساب آورد، به همين خاطر به «ذوالشهادتين» مشهور شد. او در جنگ صفين در ركاب اميرمؤمنان عليه السلام حاضر بود و در اين جنگ به شهادت رسيد. خزیمة بن ثابت، همچون برخی دیگر از اصحاب، پس از رحلت پیامبر اسلام به همراه اکثر بنی هاشم در امر خلافت به حضرت علی -علیه السلام- رجوع کرد و خلافت ابوبکر را نپذیرفت و در این‌باره با ابوبکر محاجه کرد. خزیمه شهادت داد که پیامبر در روز غدیر خم فرمود، من کنت مولاه فهذا علی مولاه و به ولایت و برادری و جانشینی حضرت علی-علیه السلام- گواهی داد. یعقوبی، ج۲، ص۱۷۹؛ ابن بابویه، ص۵۳؛ طوسی، اختیار معرفة‌الرجال، ۱۳۴۸ش، ص۳۸، ۴۵.



3 . نهج البلاغه، خطبه 177، طبع عبده.
4 . دينورى در الاخبار الطوال (ص 213) نام برك بن عبد اللّه را نزال بن عامر ونام عمرو بن بكر را عبد اللّه بن مالك صيداوى نوشته است ومسعودى در مروج الذهب (ج2، ص 423) برك بن عبد اللّه را حَجّاج بن عبد اللّه صريمى ملقَّب به برك وعمرو بن بكر را زادويه نوشته است.
5 . دينورى در الاخبار الطوال (ص 213) نام برك بن عبد اللّه را نزال بن عامر ونام عمرو بن بكر را عبد اللّه بن مالك صيداوى نوشته است ومسعودى در مروج الذهب (ج2، ص 423) برك بن عبد اللّه را حَجّاج بن عبد اللّه صريمى ملقَّب به برك وعمرو بن بكر را زادويه نوشته است.
6 . مقاتل الطالبيين، ص 29; الامامة والسياسة، ج1، ص 137.
7 . تاريخ طبرى ، ج6، ص 83; كامل ابن اثير، ج3، ص 195; روضة الواعظين، ج1، ص 161.
8 . شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج6، ص 114.
9 . مقاتل الطالبيين، ص 30; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج6، ص 113.
10 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 212.
11 . همان، ج2، ص 312.
12 . همان، ج2، ص 312.
13 . مروج الذهب، ج2، ص 423.
14 . الاخبار الطوال، ص 213، مروج الذهب، ج2، ص 423.
15 . الاخبار الطوال، ص 214، كشف الغمة ، ج1، ص 582; مقاتل الطالبيين، ص 37.مسعودى در مروج الذهب(ج2، ص 424) دو بيت اخير را به ابن ملجم نسبت داده است.
16 . كشف الغمة، ج1، ص 571.
17 . مروج الذهب، ج2، ص 424، تاريخ طبرى، ج6، ص 83; شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد، ج6، ص 115; كامل ابن اثير، ج3، ص 195; مقاتل الطالبيين، ص 32; البداية والنهاية، ج7، ص 325; الاستيعاب، ج2، ص 282; روضة الواعظين، ج1، ص 161.
18 . ارشاد مفيد، ص 151(چاپ اسلاميه); روضة الواعظين، ج1، ص 163.
19 . ارشاد مفيد، ص 151(چاپ اسلاميه); روضة الواعظين، ج1، ص 163.
20 . ارشاد، ص 151; روضة الواعظين، ج1، ص 164; كشف الغمّة، ج1، ص 581.
21 . روضة الواعظين، ج1، ص 164.
22 . عيون اخبار الرضا، ج1، ص 297، (چاپ قم).
23 . تاريخ يعقوبى، ج2، ص 212; ارشاد، ص 652; روضة الواعظين، ج1، ص 165; مروج الذهب، ج2، ص 425.
24 . كشف الغمّة، ج1، ص 584.
25 . مروج الذهب، ج2، ص 429; مقاتل الطالبيين، ص 31.
26 . كشف الغمّة، ج1، ص 584.
27 . بحار الأنوار، نقل از امالى، ج9، ص 650(طبع قديم).
28 . تفسير ابو الفتوح رازى، ج4، ص 425.
29 . تذكرة الخواص، ص 177(چاپ نجف).
30 . سوره طه، آيه 55:شما را ازخاك آفريديم ودر آن بازتان مى گردانيم وبار ديگر از آن بيرونتان مى آوريم.
31 . النجوم الظاهرة 1 : 119 .
32 . كشف الغمّة، ج1، ص 586; تاريخ طبرى، ج6، ص 185.
33 . مقاتل الطالبيّين، ص 36; الاخبار الطوال، ص 214; طبقات ابن سعد، ج2، ص 24; كامل ابن اثير، ج3، ص 169; تاريخ طبرى، ج6، ص 85; عقد الفريد، ج4، ص 359; كشف الغمّة، ج1، ص 586.
34 . ابو حاتم سجستانى، المُعَمّرون والوصايا، ص 149; تاريخ طبرى، ج6، ص 85; تحف العقول، ص 197; من لا يحضره الفقيه، ج4، ص 141; كافى، ج7، ص 51; در مروج الذهب، (ج2، ص 425) قسمتى از آن نقل شده است; مقاتل الطالبييّن، ص 38.
35 . نهج البلاغه، نامه شماره 47.
36 . مناقب آل ابى طالب، ج3، ص 313.تذكرة الخواص، ص 112; تاريخ يعقوبى، ج2، ص 213.

ارسال شده در: 17 ارديبهشت 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 111 دفعه


بسم الله الرحمن الرحیم
السلام علیک یا اباصالح المهدی ارواحنا لک الفدا


جنگ و صلح در مکتب سلیمانی
کلمه صلح زیبا و البته همیشه بهتر از جنگ است. اما برخی آنقدر صدای صلح را بالا می برند و خطر جنگ را فریاد می زنند که امکان تفکر و واقع بینی در جامعه از بین می رود.
مکتب سلیمانی، مکتب عاشورا و صلح حسنی است. قطعا فعلی که امام در هر زمانی انجام  می دهد بهترین عمل و خیر محض برای تمام مخلوقات است و از آن بهتر متصور نیست چرا که امام خلیفة الله است و به امر خداوند عمل می کند  بنا بر این امر و فعل خداوند برای عالم بهترین است هر چند ظاهر امر ، سوراخ کردن کشتی یا قتل کودکی یا تعمیر دیوار خانه یتیمی باشد. همچنان که امام حسن (علیه السلام) در جواب کسانی که به صلح ایشان اعتراض می کردند فرمودند:
وای بر شما، چه می دانید از آنچه من برای شما انجام دادم؟ به خدا سوگند آنچه من انجام دادم (صلح با معاویه) برای شیعیان من، بهتر است از هر چه بر آن خورشید می تابد و بر آن غروب می کند، آیا نمی دانید من امام شما هستم و پیرویم بر شما واجب است؟ (آیا نمی دانید) من یکی از دو سید و سالار جوانان بهشت به نص رسول الله (صلی الله علیه و اله) هستم؟ گفتند: بلی می دانیم. امام (علیه السلام) فرمودند: آیا دانسته اید این موضوع را که حضرت خضر (علیه السلام) هنگامی که کشتی را سوراخ، دیوار را بازسازی و پسر بچه ای را کشتند، موجب خشم و ناراحتی حضرت موسی (علیه السلام) گردیدند؟زیرا حکمت و فلسفه  چنین اموری بر موسی پنهان و نا آشکار بود ، در حالی که آنها نزد پروردگار متعال حکیمانه و بر صواب بود  ؟ (کمال الدین و تمام النعمه شیخ صدوق صفحه 316).
سؤالی که در اینجا مطرح و در مکتب سلیمانی به راحتی می توان جواب آن را دریافت کرد این است که: در این برهه از تاریخ که به نظر اندیشمندان و بزرگان، جهان به سرعت به سمت آخر الزمان پیش می رود و حوادث و تحولات اساسی در عالم در حال اتفاق افتادن است، آیا باید با پیروی از صلح امام حسن (علیه السلام) با دشمنان آشتی نماییم یا شرایط به گونه ای است که باید در مقابل تهدیدها و تحریم های آنها ایستادگی کرد و دست از مبارزه برنداشت؟
مکتب سلیمانی که درس آموخته مدرسه امامت به تفسیر و تدریس خمینی کبیر است، به ما می آموزد: شرایط زمان ما با شرایط زمان حکومت امام مجتبی (علیه السلام) تفاوت های زیادی دارد. چرا که در آن زمان جامعه اسلامی از کمی عِده و عُده و بصیرت رنج می برد . به گونه ای که امام جامعه برای بقاء افراد، تن به صلح هوشمند با مستکبر دادند تا جایی که فرمودند:
من خار کننده مؤمنان نیستم بلکه عزت دهنده آنان می باشم. زیرا هنگامی که دیدم شما (شیعیان) را توان برابری با آنان (سپاه شام) نیست، امر حکومت را واگذاردم تا من و شما (علی رغم میل آنها) باقی بمانیم. همان طور که شخص دانایی یک کشتی را عیب دار می کند تا برای مالکان و سر نشینان باقی بماند (و از دست برد غارت گران محفوظ باشد) . داستان من و شما این چنین است تا بتوانیم میان دشمنان و مخالفان باقی بمانیم.

لازم است برای روشن شدن بهتر موضوع در اینجا اشاره ای به مهمترین دلایل صلح امام مجتبی (علیه السلام) با معاویه نماییم:
1- نبود یاران راه و سربازان مطییع
در شرایطی که معاویه تمام تلاشش را برای قبضه بدون هزینه حکوت به کار گرفته بود و در این راه از هیچ تلاشی از جمله نفوذ در حلقه یاران امام مجتبی (علیه السلام) وتطمیع و دادن وعده مقام به آن ها فرو گذار نمی کرد، وجود یاران سست عنصر و ضعیف الایمان ( که بخش زیادی از لشکر حضرت را تشکیل می دادند) باعث پراکندگی آنان از اطراف امام و پیوستن آن ها به سپاه دشمن می گردید. تا جایی که امام حسن (علیه السلام) فرمودند : سوگند به خداوند حکومت را به معاویه نسپردم مگر اینکه یارانی نیافتم.(احتجاج طبرسی جلد 2 صفحه 71)
2- دنیا زدگی و عدم دینداری
امام مجتبی (علیه السلام): معاویه ما را به چیزی فرا خوانده که عزت و عدالت در آن نیست. اگر زندگی دنیا را می خواهید، می پذیریم و این خار در چشم را تحمل می کنیم و اگر مرگ را می خواهید آن را در راه خدا ارزانی می داریم. راوی می گوید: همه فریاد زدند: «بل البقیة و الحیاة» « ما باقی ماندن و زندگی را خواهانیم » .   (بحار الانوارجلد 44 صفحه 21)
3- مصمم نبودن برای مبارزه
وقتی جاریة بن قدامه نزد حضرت آمد و تقاضای حرکت به سمت دشمن کرد امام فرمودند: اگر این مردم مثل تو بودند رهسپارشان می کردم ولی نیستند .    (بحار الانوار ج 34 ص 18)
4- پیمان شکنی و خیانت به امام
عناصر سست عنصر و دنیا زده لشکر امام مجتبی علیه السلام نه تنها سدی در برابر دشمن نبودند و دل در گرو اطاعت از ایشان نسپرده بودند که گاهی خود عامل دشمن می شدند و کاری را که او نمی توانست انجام دهد،انجام می دادند. به عنوان مثال بارها وجود نازنین و مظلوم امام حسن علیه السلام توسط همین به ظاهر یاران مورد سوء قصد قرار گرفتند، زمانی کعب پای نازنینشان و دگر بار ران پایشان به وسیله عصا و خنجر زهر آلود مورد حمله قرار گرفت.                                                                  امام حسن (علیه السلام): من بارها به شما گفتم که شما وفا ندارید و بنده دنیایید. (بحار الانوار ج34 ص20)

اما مردان و زنان زمان ما خود را به امام زمانشان ارواحنا فداه اثبات کرده اند.
قرار گرفتن انسان هایی مانند حاج قاسم سلیمانی به جای عبید الله بن عباس ها و قرار گرفتن  مادران چهار شهید داده و جوانان شجاع و عاشقی چون شهید حججی به جای مردمان آن زمان نشان از آن است که زمانه ما زمانه نبود یاران مطیع و زمانه مصمم نبودن برای مبارزه نیست که رهبرمان به مانند امام حسن علیه السلام مجبور به صلح باشند . بلکه در میان مردمان مصلحت اندیش دنیازده ،  مؤمنان و صالحانی یافت می شوند که با بصیرت ، دست از یاری رهبر در جهت آماده سازی و فراهم نمودن زمینه ظهور  امام زمان عجل الله تعالی فرجه بر نمی دارند و تا پای جان آماده فداکاری هستند .
مکتب سلیمانی به ما می آموزد:
اولاَ:  باید دشمن شناس بود و دشمن را دید و به وجود آن باور داشت. انسانهای آگاه بر خلاف انسانهای ساده لو دشمن را ولو از پشت نقاب لبخند و ژست دفاع از حقوق بشر می بینند و می دانند که جنتلمن های اتو کشیده حقوق بشری همان تروریست های فرودگاه بغداد و صبرا و شتیلا هستند.
ثانیا: اعتماد به نفس باید داشت. ایمان به داشته های خود و نصرت الهی باید داشت. مرعوب ظاهر دشمن نباید شد و با ضربه زدن به نقاط ضعف دشمن پیش رفت.
ثالثاَ: باید شجاعت در فکر و تصمیم گیری و اقدام و عمل داشت. نباید در برابر دشمن ضعیف و منفعل بود و منتظر باشیم تا دشمن برای ما  تصمیم سازی کند. باید دلیرانه جمجمه ها را به خداوند سپرد و سلیمانی وار پیش رفت. و در عین حال باید اهل درد بود، باید در شادی و غم مردم جهان با آنها بود. باید فهمید این مردم هستند که زمینه برچیده شدن مستکبرین و برقراری حکومت عدل الهی را فراهم می کنند.
واین درس را مردم ما خوب می دانند. در طول چهل ساله انقلاب بارها آن را تمرین کرده و با آگاهی و بصیرت  و با روحیه عاشورایی قدم در راه گام دوم انقلاب یعنی حرکت با سرعت به سمت ظهور دولت عدل امام عصر ارواحنا فداه گذاشته اند. تشکیل هسته های مقاومت  در سراسر جهان و از طرفی افول سریع قدرت های استکباری  و زانو زدن آنها در مقابل عزت و شکوه یاران سلیمانی،نه تنها نوید بخش آن است که صلح امام حسن (علیه السلام) در این زمان اتفاق نخواهد افتاد بلکه نشان از عزم جدی آزادی خواهان برای پاک سازی جهان از طاغوتها و استقبال از حکومت جهانی منجی عالم بشریت حضرت بقیة الله ارواحنا فداه دارد.

ارسال شده در: 17 ارديبهشت 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 102 دفعه

در وراي ابتلائات و بیماری‌ها، باید دست تدبیر خدا را مشاهده کنیم و ببينيم که  خدا با ما چه کار دارد.
در متن بلاها و بیماری‌ها، ما باید به ازدیاد در ایمان و توکل برسیم.

استاد سید محمدمهدی میرباقری:

«در ورایِ ابتلائات و بیماری‌ها، دست تدبير خدا قرار دارد. خداي متعال از ما متوقع است که همان‌طور که در خوشی‌ها دست خدا را مي‌بينيم، در ابتلائات هم دست خدا را ببينيم. اگر کسي اهل ديدنِ دست خدا باشد، در خوشي‌ها که ببيند، در بلاء هم مي‌بيند و در هر دو، اين دست را و کار خدا را ستايش مي‌کند. ما باید در وراي اين صحنه‌های ظاهری، دست تدبیر خدا را مشاهده کنیم و ببينيم خدا با ما چه کار دارد.

امام حسين(ع) تعبیری در دعاي عرفه دارند که: «إِلَهِي عَلِمْتُ بِاخْتِلَافِ الْآثَارِ وَ تَنَقُّلَاتِ الْأَطْوَارِ أَنَّ مُرَادَكَ مِنِّي أَنْ تَتَعَرَّفَ إِلَيَّ فِي كُلِّ شَيْ‏ءٍ حَتَّى لَا أَجْهَلَكَ فِي شَيْ‏ءٍ». یعنی: آثار تو مختلف است، شب مي‌رود و روز مي‌آيد، بيماري مي‌رود و سلامت مي‌آيد، خوشحالي مي‌رود و غصه مي‌آيد، جواني مي‌رود و پيري مي‌آيد، و من از این اختلاف آثار دانسته‌ام که تو از من اين را مي‌خواهي که در هيچ چیز از تو غافل نشوم؛ مي‌خواهي خودت را در همه چيز به من نشان بدهي تا در همه چيز، تو را ببينم.

پس، ما بايد در بلاء هم دست الهي را ببينيم و بدانيم خداي متعال با ما يک کاري مي‌کند و ما را تربيت مي‌کند و به ما بيدارباش مي‌دهد تا غافل نباشيم.
خداوند متعال مي‌فرمايد: ما وقتي پيامبران را به قریه‌ها مي‌فرستاديم، اهل اين روستاها را با سختي گرفتار مي‌کرديم تا اهل تضرع شوند («وَ ما أَرْسَلْنا في‏ قَرْيَةٍ مِنْ نَبِيٍّ إِلاَّ أَخَذْنا أَهْلَها بِالْبَأْساءِ وَ الضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَضَّرَّعُونَ»). خداي متعال از ما انتظار دارد که با وجود اين سختي‌ها، در مقابل خدا خاشع و متواضع بشويم و دست‌به‌دامنِ خدا شویم و از او بخواهيم که ما را نجات بدهد.
البته اسباب طبيعي سر جاي خودش کار می‌کند، ولي همۀ اين اسباب، در دست قدرت خداوند است. در مناجات شعبانيه مي‌خوانيم: "وَ بِيَدِكَ لا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي وَ نَقْصِي وَ نَفْعِي وَ ضَرِّي". همه نفع و ضرر ما در دست اوست و خداي متعال به هيچ وجه نمي‌خواهد ما را اذيت کند، بلکه مي‌خواهد ما بيدار و هوشيار شويم.
اميدوارم طوری با واقعه اخیر برخورد کنيم که وقتي اين حادثه گذشت، بر ايمان و اعتقاد ما و بر توکل‌مان به خداي متعال اضافه شده باشد و شهد شيرين بلا را چشيده باشيم.» (۱۳۹۸/۱۲/۱۹)

نکتۀ تکمیلی:
توحید» به‌معنای نادیده گرفتن «اسباب» نیست؛ دنیا عالَم اسباب است.
اما در ورای این اسباب، باید دست خداوند را دید و همۀ خوف و اميدمان به او باشد؛ «وَ بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي‏ وَ نقْصِي‏ وَ نفْعِي وَ ضُرِّي‏».

باید از حوادث و خطرات، رهنمون شویم به‌سمت توحید. باید از شرک‌های خفیّ رهایی یابیم.

استاد سید محمدمهدی میرباقری:
قرار نيست ما با موحد شدن، اسباب را رها کنيم؛ اينجا عالم اسباب است. ولي به اسباب نبايد تکيه کرد که اين باعث شرک مي‌شود. اينکه ما بر زمين تکيه داريم و سفتي آن، محل اتکاء است، نبايد ما را غافل کند و گمان کنیم که زمين ما را نگه داشته است، بلکه خداوند است که ما را نگاه داشته است. مگر همين زمين سفت نرم نشد و قارون را در خودش فرو برد؟! ما بايد همه خوف و اميدمان به خدا باشد. آيا ما اين‌گونه‌ايم؟ يا اينکه تا پول همراهمان هست آسوده‌ايم ولي امان از روز نداري و اضطراب‌هاي آن.

حضرت ابراهيم(ع) هاجر و فرزندش اسماعيل(ع) را در کوير گذاشت و رفت در حالي که آنجا هيچ خبري نبود. بيابان برهوت بود. قرآن مي‌گويد «رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُون». يعني خدايا من اهل خودم را در اين بيابان غيرقابل کشت سکني دادم تا اقامه صلاة در اينجا شود؛ تو خودت دل‌هاي خوبان خودت را به سمت آنها متمايل کن (که در روايت داريم: اينها شيعيان هستند) و از ثمره و محصول آماده به آنها برسان.
عجيب است! او در دل کوير ثمره کار ديگران را مي‌خواهد و البته خدا مي‌تواند. حقيقت همين است که خدا رزاق است.

ما شرک‌هاي مختلفي داريم. ترس‌هايمان را نگاهي بياندازيم! به چه چيزي احساس فقر نداريم؟! و البته عذاب‌ها و رنج‌هاي ما همه براي همين شرک‌هاست. اگر به وادی توحيد رفتيم آنجا وادي امن است «لَا إِلَهَ‏ إِلَّا اللَّهُ حِصْنِي‏ فَمَنْ دَخَلَهُ أَمِنَ مِنْ عَذَابِي‏». حتي ترس ما از زلزله و... از همين‌جا سرچشمه مي‌گيرد. مگر سفتي زمين ما را نگه داشته بود که حالا با لرزش آن، ما را ترس بر مي‌دارد؟!
نقل شده است که در حجره‌ای که آيت‌الله قاضی درس توحید می‌دادند لرزشی اتفاق افتاد و شاگردان فرار کردند. بعد که به درس برگشتند ديدند که استاد هیچ حرکتی نکرده و سر جای خودش نشسته و می‌گويد: برگرديد شاگردان مکتب توحيد!

بايد به  انقطاع از اسباب رسيد و الوهيت خداوند را فقط ديد و به آن متوسل شد. لکن جدا شدن ما از اين اسباب، با ترس همراه است. اينکه عده‌اي در دنيا به پوچي و خودکشي و ... مي‌رسند به‌خاطر همين است که جداشدن اين اسباب را مي‌بينند و متوجه مي‌شوند که اين اسباب اگر کاره‌اي هم باشند مدتي کوتاهي است. لذا ترس و ياس و نااميدي آنها را فرا مي‌گيرد. لکن اينها به اين نمي‌رسند که با بريدن از اينها بايد به خدا گره خورد. يعني از سستي اين عالم به تکيه‌گاه عالم رهنمون نمي‌شوند و به او تکيه نمي‌کنند. حال ما به برکت رسول الله(ص) از شرک جلي رها شده‌ايم لکن شرک‌هاي خفی در ما کم نيست. اينها که در فضاي تهديد و تحريم دشمنان اسلام مي ترسند و عقب مي نشينند به‌خاطر همين است. شرک است که فکر کنيم که دنيا رزق ما به دست قدرت‌هاست و آنها ضامن سلامتي و امنيت ما هستند. مگر از اينها کاري بر ما آيد؟! «وَ بِيَدِكَ لَا بِيَدِ غَيْرِكَ زِيَادَتِي‏ وَ نقْصِي‏ وَ نفْعِي وَ ضُرِّي‏».

همه گناه‌ها هم ريشه در شرک دارد که قبيح هستند. قلب مشرک است وقتي دروغ مي‌گويد. کاسب اگر دروغ مي‌گويد به‌خاطر همين است که خدا را رزاق نمي‌بيند. بايد برسيم به اينکه آب و زمين و... کاره‌اي نيستند. لذا بايد در ابتداي هر چيزي بسم الله بگوييم تا استعانت خود از اسماء الهي و خداوند را نشان دهيم و متذکر آن باشيم وگرنه غفلت است. دست زدن به مکروهات هم در درونش شرک‌هاي خفي دارد. اگر گفتند فلان چيز مکروه است و مطلوب خدا نيست چرا مي‌خوريم؟ مگر با غير آن تأمين نمي شويم؟! اگر کسي نگاه آلوده مي‌کند فکر مي‌کند در آن، نيازش مرتفع مي‌شود، لکن نگاه کنترل نشده، ما را تأمين مي‌کند يا خدا؟»

ارسال شده در: 12 فروردين 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 143 دفعه

جريان‏هاى فكرى، سياسى و فرهنگی در عصر امام حسن عليه السلام‏

جمع‌آوری کننده :عبدالمجید بحرینی

مقدمه

نخستين مولود امامت در نيمه ماه رمضان، سال سوم هجرى در مدينه چشم به جهان گشود. (ارشاد، ص 187) رسول گرامى اسلام با شنيدن خبر ولادت نواده‏اش بسيار شادمان شد و به خانه فاطمه عليها السلام رفت تا ميلاد نوزاد را به دخترش فاطمه عليها السلام و برادرش على عليه السلام تهنيت گويد.

چون به خانه رسيد فرمود: اسماء! پسرم را بياور. اسماء نوزاد را كه در پارچه‏اى زرد رنگ پيچيده بود نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آورد. رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مگر به شما نگفته بودم كودك را در پارچه زرد رنگ نپيچانيد. اسماء پارچه سفيدى بر نوزاد پيچيد و به پيامبر صلى الله عليه و آله بازگردانيد. حضرت در گوش راست كودك اذان و در گوش چپش اقامه گفت. سپس از على عليه السلام پرسيد: چه نامى بر نوزاد نهاده‏اى؟ عرضه داشت: من بر رسول خدا صلى الله عليه و آله پيشى نمى‏جويم. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز بر امر پروردگارم سبقت نخواهم جست. در اين هنگام جبرئيل فرود آمد و از سوى خدا فرمان داد نام او را «حسن» بگذارد.

رسول خدا صلى الله عليه و آله در هفتمين روز ولادت نواده‏اش به خانه فاطمه عليها السلام رفت و با قربانى گوسفندى فرزندش را عقيقه كرد و نيز موى سر كودك را تراشيد و هم وزن آن به نيازمندان صدقه داد.

امام حسن عليه السلام بعد از شهادت على عليه السلام در رمضان سال چهل‏ويك هجرى به امامت رسيد. «امامت الهى» امامان عليهم السلام در انديشه شيعى و «حاكميت سياسى» آنان را بايد از هم جدا دانست؛ بدين‏معنا كه امامت آنان با بعثت الهى و با اعلام امام على عليه السلام منعقد گرديد- و بدين‏رو پيروى از آنها بر شيعيان واجب شد- اما حاكميت سياسى آنها كه از فروع امامت است، تجلى آن به شرايط اجتماعى همانند آمادگى عمومى و نبود موانع براى حاكميت سياسى باز مى‏گردد. از اين رو، بيعت عمومى عراقيان و جمعى از بزرگان انصار و مهاجر در كوفه با امام حسن عليه السلام بر اساس ديدگاه رايج و عرف مرسوم بين مسلمانان صورت گرفت كه حدود شش ماه زمامدار سياسى مسلمانان بود، اما با كناره‏گيرى ايشان از حاكميت سياسى، امامت ايشان تا پايان حياتشان (سال 49 هجرى) ادامه داشت. آنچه در این مقاله مورد به آن پرداخته خواهد شد بررسی جریان های فکری و سیاسی در عصر امام حسن علیه السلام است.

جريان‏هاى فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام‏

جريان‏هاى فرهنگى، فكرى و سياسى در عصر امام حسن عليه السلام را مى‏توان به دو جريان عمده تقسيم كرد: جريان شيعى و جريان غيرشيعى.

الف) جريان شيعى‏

جريان شيعى كه در شهرهاى عراق (عمدتاً كوفه) و اندكى هم در بصره و حجاز بود، از شاگردان و ياران امام على عليه السلام و تعدادى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله ... بودند. ( الأخبار الطوال، ص 221 و 222) آنان بعد از شور و جنبش اولى در حكومت شش‏ماهه امام حسن عليه السلام بعد از صلح داراى گرايش‏هاى مختلف شدند: عده‏اى به دليل برخوردهاى تجاوزكارانه معاويه خواهان آن بودند كه به نبرد با معاويه ادامه دهند، از همين‏رو نسبت به صلح امام عليه السلام ناخشنود بودند؛ همانند حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزاعى.(همان) گرچه اين دسته امامت حضرت را نفى نمى‏كردند، به مبارزات قهرآميز خود ادامه دادند؛ آن‏هم به شكل سياسى و افشاى ماهيت معاويه و حكومت او. به همين‏روى، معاويه با قساوت تمام حجر و ياران او را در عراق به قتل رساند و براى انهدام گروه شيعيان عراق نيز فرماندارى خونريز را منصوب نمود.

دسته‏اى ديگر از شيعيان نيز همراه امام به مدينه آمده و با ايشان و امام حسين عليه السلام جريانى فكرى و فرهنگى را بنيان نهاده بودند؛ همانند مسلم بن عقيل، ميثم تمار، سبحان بن مرد خزاعى و سفينه كه از خواص آن حضرت بودند.

ب) جريان غيرشيعى‏

حاكميت يافتن بنى اميه بر سرزمين اسلامى زمينه ساز تقويت و پيدايى جريان‏هايى بود كه در مقابل انديشه‏هاى شيعى، به توجيه و مشروعيت‏بخشى به سلطه امويان روى آوردند و از همين رو مورد حمايت امويان قرار گرفتند. برخى ديگر جريان‏هايى بودند كه ريشه در گذشته داشتند و كم‏وبيش در اين دوره به حيات خويش ادامه دادند. با توجه به مجموع گروه‏هاى فعال آن روز مى‏توان در جناح غير شيعى سه جريان عمده فكرى و سياسى را برشمرد كه بدانها مى‏پردازيم.

1. عثمانيه‏

جريان عثمانيه بعد از كشته شدن عثمان بن عفان خليفه سوم در قيامى عمومى (با دسيسه امويان، تشويق عايشه و رهبرى طلحه و زبير) شكل گرفت. آنان در عصر امام مجتبى عليه السلام به دليل پيوند با دولت اموى از جايگاه ممتازى برخوردار بودند. اين گروه در بيعت عمومى مردم عراق با امام حسن عليه السلام از بيعت با حضرت خوددارى كردند.( ابوالفرج اصفهانى، الاغانى، ج 11، ص 116.) همچنين در سپاه شام و در زمان آن حضرت كه به «عثمانى»( محمد بن مكرم( ابن‏منظور)، مختصر تاريخ دمشق، ج 8، ص 52.) شهرت داشتند. تظاهر معاويه به خونخواهى عثمان، اين جريان را به معاويه علاقه‏مند ساخت و معاويه نيز به‏شدت آنان را مورد حمايت قرار داد. اين گروه در ترويج انديشه‏ها و تبليغات ضد اهل‏بيت و جريان شيعى فعال بودند.

2. خوارج‏

بقاياى خوارج با جذب عناصر جديد در عصر امام حسن عليه السلام به يكى از جريان‏هاى سياسى و فكرى تبديل شدند. اينان از آن رو كه نبرد با بنى‏اميه و معاويه را ضرورى مى‏شمردند، همواره براى دولت امويان مزاحمت‏هايى ايجاد مى‏كردند، از اين‏رو بخشى از توان دولت معاويه و دولت‏هاى بعد از او صرف مقابله با خوارج گرديد.

اين جريان نيز به سبب مخالفتى كه با امام على عليه السلام داشتند، از بيعت و همراهى با امام حسن عليه السلام امتناع كردند و تنها به‏منظور انتقام از معاويه در سپاه امام عليه السلام جاى گرفتند؛ تا جايى كه به دليل عدم‏اعتقاد به امامت و خلافت امام حسن عليه السلام، در فروپاشى سپاه امام عليه السلام (در حمله به معاويه) نقش مهمى ايفا كردند. با اين حال معاويه پس از صلح با امام حسن عليه السلام به سركوبى آنان پرداخت.( على بن محمد( ابن‏اثير)، الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 275.) برخى از گروه شيعيان در كوفه و بصره برخلاف نظر امام حسن عليه السلام در سركوبى خوارج ناآگاهانه با معاويه همراه شدند. امام عليه السلام نيك مى‏دانست كه معاويه در صدد حذف همه مخالفان است، آن هم توسط خودشان، بى‏آنكه خود هزينه‏اى نمايد و مهم‏تر آنكه در صدد بود تا در صورت همكارى امام، تصويرى مشروع از حاكميت خود ترسيم كند، ولى امام عليه السلام با هوشمندى چنين اجازه‏اى نداد. البته شركت فعال گروه‏هايى از شيعيان در نبرد با خوارج به دليل ظلم و ستمى بود كه خوارج در حق شيعه به‏ويژه شهادت امام على عليه السلام روا داشته بودند.

3. مرجئه‏

مرجئه از كلمه «ارجاء» برگرفته شده كه در لغت به دو معنا آمده است: يكى انجام دادن كارى پس از كار ديگر و دوم اميد داشتن به آينده.( محمدجواد مشكور، فرهنگ فرق اسلامى، ماده« مرجعه»، ص 402.) درباره نام‏گذارى اين فرقه چند وجه را ذكر كرده‏اند:

يك. اين فرقه نيت و عقيده را اصل شمردند و گفتار و كردار را بى‏اهميت دانستند.

دو. معتقد بودند همان‏گونه كه عبادت كردن با كفر سودى ندارد، گناه كردن نيز چيزى از ايمان نمى‏كاهد.

سه. ارجا به معنى اميدوار كردن است؛ زيرا اين فرقه اهل گناهان كبيره را با اداى شهادتين از طريق ايمان نوميد نمى‏ساختند و آنان را كافر نمى‏شمردند.

در مقابل عقيده خوارج، تنوع انديشه و نظرگاه‏هاى مرجئه و مواضع آنان سبب گرديد كه آنان به چندين گروه مذهبى تقسيم شوند؛( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 37- 34) آن‏گونه كه مورخان نيز درباره آنها به اتفاق‏نظر دست نيابند:

نخستين گروه از جريان مرجئه در قرن اول هجرى پس از حادثه قتل عثمان پديد آمدند. گروهى از مردم پس از كشته شدن عثمان از او حمايت كردند و برخلاف بيشتر مردم به راهى ديگر رفتند.

اين گروه پس از شهادت امام على عليه السلام به هواداران عثمان پيوستند و پس از كشته‏شدن او نيز در خونخواهى‏اش با معاويه همراه شدند. عده‏اى براى ايجاد وحدت در جامعه پيشنهاد دادند كه قضاوت در مورد حق و باطل بودن عثمان و على عليه السلام را به تأخير اندازند تا خداوند روز قيامت داورى كند. اين عقيده مرجئه اول بود كه در عقايد و انديشه‏هاى سياسى و دينى‏شان تحولاتى ايجاد كردند؛ تا آنجا كه به‏منظور توجيه دينىِ ارجاى سياسى در صدد يافتن مبانى كلامى و اعتقادى برآمدند و چنين شد كه ارجاى كلامى و مرجئه مذهبى تولد يافت. اين گروه بر اين عقيده شدند كه رتبه اعمال، متأخر از رتبه ايمان است‏( رضا برنجكار، آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى، ص 19.) و گناهان كبيره به ايمانِ انسان ضررى نمى‏رساند، از اين‏رو به همه گناهكاران حتى غاصبان خلافت پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اميد آمرزش مى‏دادند. اين جريان اعتقادى كه همه خطاها را تخطئه مى‏كرد، به مرجئه شهرت يافت. اين گروه ابتدا جريانى سياسى بودند، اما بعدها به جريانى كلامى كشيده شدند و در توجيه خلافت معاويه بيشترين خدمت را به او كردند؛ زيرا با اين عقايد، داورى درباره حقانيت و باطل بودن حكومت‏ها و حاكمان به قيامت وانهاده شد و نهى از منكر نيز تعطيل گرديد و بدين‏رو همه خطاها و خلاف‏هاى معاويه و بنى‏اميه توجيه شد. در واقع از همين روى بود كه اين جريان به‏شدت مورد حمايت‏ خلافت امويان قرار گرفت.

باب امام حسن عليه السلام‏

چنان‏كه در فصل اول بيان گرديد، امامان شيعه با همه سخت‏گيرى و شدت عمل حكومت‏ها- در اختفا و حذف انديشه شيعى و منزوى‏ساختن امامان شيعه و قطع ارتباط مردم با ايشان- توفيق يافتند با بناگذاردن تشكيلاتى منسجم به انتشار و توسعه و بالندگى انديشه شيعه و حفظ روابط عاطفى و معنوى شيعيان با امامت بپردازند. اين بزرگان با همين سازوكارها بزرگ‏ترين نهضت فكرى و فرهنگى و سياسى را در جهان اسلام بنيان نهادند. يكى از اين تشكيلات اساسى، «باب» بود كه افزون بر فعاليت در حيطه عمل و سياست، حافظ اسرار امامت و رابط مردم با امام در عرصه معرفتى نيز بود امام حسن عليه السلام نيز بابى مخصوص داشت كه در روايات از دو نفر به‏عنوان باب ايشان نام برده مى‏شود:

يكى، سفيه‏ (ابن‏شهرآشوب مازندرانى، مناقب آل ابى‏طالب، ج 2، ص 36.) و ديگرى ميثم تمار (همان، ج 3، ص 304 و ج 4، ص 28، 77 و 167.) كه از صاحبان اسرار و معرفت خاص امام مجتبى عليه السلام بودند.

رابطه امام عليه السلام با شيعيان‏

مسئوليت امامت شيعيان همواره بر عهده امام حسن عليه السلام بود و هيچ‏يك از شيعيان حتى آنان كه با صلح ايشان مخالف بودند، امامت آن حضرت را انكار نكردند. آنان مواضع خود را به صورت جريانى مخالف با رقباى خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و امامت حفظ نمودند و از پذيرش آنچه اكثريت- با ميل و يا بدون ميل- پذيرفته بودند، امتناع كردند.

دوره امامت حضرت از سال 41 تا 49 زمانى است كه در آن احساسات و عواطف شيعيان از مرحله مبارزات ناآشكار- كه از آن به آتش زير خاكستر تعبير مى‏شود- مى‏گذشت. البته گاه فرياد اعتراض به حمايت از خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله و عليه معاويه از اين سو و آن سو برمى‏خواست و حتى هيئت‏هاى كوچكى در مدينه با امام حسن و امام حسين عليهما السلام ملاقات كرده، خواهان رهبرى قيام عليه معاويه مى‏شدند، اما با نگاه امام عليه السلام و نخبگان ديگر شيعى، نهضت تشيع هنوز براى چنين اقدامى آماده نبود. به هر روى، اين نهضت سير تحول طبيعى خود را مى‏گذراند، تا اينكه بتواند حمايت همه‏جانبه بخشى از مردم مستعد را جلب كند. در عين حال، معاويه از عواطف قوى شيعيان در بخش‏هايى از حجاز و عراق به‏ويژه مردم كوفه كاملًا آگاه بود، از همين رو روش‏هاى گوناگونى را به‏منظور جلوگيرى از هرگونه شورشى اتخاذ كرد. او پس از آنكه به‏سرعت بر كوفه استيلا يافت، هواداران امام على و امام مجتبى عليهما السلام را از شهر تبعيد كرد و گروهى از مردم شام، بصره و الجزيره را كه بدو وفادار بودند، جايگزين آنان ساخت،( محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ترجمه ابوالقاسم پاينده، ج 1، ص 1920.) با اينكه اقدام او خلاف صريح مفاد صلح‏نامه بود.

امام حسن عليه السلام پس از كناره‏گيرى از خلافت، كوفه را ترك گفت و در مدينه اقامت گزيد و به‏گونه‏اى غيرعلنى هدايت شيعيان را برعهده گرفت. (عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد مدائنى، شرح نهج‏البلاغه، ج 16، ص 14.) حضور امام عليه السلام و نفوذ او در ميان شيعيان مانع از همه اقدامات و تصميماتى بود كه معاويه در سر داشت. برنامه معاويه براى تغيير در روش و آيين اسلام به‏ويژه پادشاهى كردن خلافت و موروثى نمودن آن براى خاندانش، او را بر آن داشت كه امام عليه السلام را از سر راه بردارد، از اين رو با دسيسه جعده، دختر اشعث ايشان را به شهادت رساند.

بيشتر منابع- اعم از شيعه و سنى- و مورخان و محدثان علت مرگ امام حسن عليه السلام را زهرى مى‏دانند كه جعده، همسر امام عليه السلام به او خوراند.( ابوالحسن على بن حسين مسعودى، مروج الذهب و معادن الجوهر، ج 2، ص 426.) معاويه با وعده دادن پول و ازدواج با يزيد، جعده را فريب داد و بعد از شهادت امام عليه السلام به آنچه گفته بود، عمل نكرد. (همان، ص 427.) در همان سال مخالف ديگر حكومت به نام سعد بن ابى‏وقاص نيز با زهر مسموم و كشته شد.

معاويه بعد از دريافت خبر شهادت امام عليه السلام شادى‏اش را پنهان نساخت و بى‏درنگ فرزندش يزيد را برخلاف صراحت مفاد صلح‏نامه به ولايتعهدى خود منصوب كرد.

سير علوم و تاريخ شيعه در عصر امام حسن مجتبى عليه السّلام‏

(منبع این بخش از امام شناسى علامه طهرانی،   ج‏16 ، ص   157 به بعد)

در مباحث سابق دانستيم كه: حضرت امام حسن مجتبى عليه السّلام از كسانى بوده‏اند كه دعوت به كتابت حديث و تدوين سنَّت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم داشته‏اند، و در ميان مخالفين اين امر، مشهور و مشهود بوده‏اند. ولى مع الاسف نه از خود ايشان، و نه از

حضرت امام حسين سيّد الشهداء عليه السّلام، ما در باب فقه و تفسير و سنَّت نمى‏يابيم مگر چند حديث معدود.

آيا مى‏توان گفت از آنحضرت بعد از شهادت أمير المؤمنين عليه السّلام تا زمان شهادت خودشان كه ده سال تمام به طول انجاميد، حديثى از ايشان صادر نشده است؟! و أيضاً از حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام كه ده سال ديگر نيز حيات داشتند، و تا وقعه كربلا و عاشورا مجموعاً بيست سال طول كشيده است، حديثى از ايشان صادر نشده است، با آنكه محلّ مراجعه مردم و امام امَّت بوده اند؟!

نه!! البته چنين احتمالى نمى‏رود. و آنچه به ظنّ قريب به يقين به نظر مى‏رسد آن است كه در تمام طول اين مدّت، حكومت با معاويه بن أبى سفيان- عليه الهاوية و الخِذلان- بوده است. و وى به طورى كه در جميع تواريخ مى‏يابيم چنان امر را بر مسلمين تنگ گرفت و سخت نمود تا احدى جرأت نقل و حكايت حديث را نداشت، تا چه رسد به تدوين و كتابت آن.

معاويه در سفرى كه به مدينه نمود پس از بحث با قَيس بن سَعد بن عُبَادَه و بحث با عبد الله بن عباس، دستور داد تا منادى او در مدينه ندا در داد: هر كس روايتى و يا حديثى در شأن و فضيلت أبو تراب نقل كند، ذمّه خليفه از او بَرى است. خونش و مالش و عِرْضَش هَدَر است. بنابراين كسى جرأت نقل و روايت يك حديث را هم نداشت، مضافاً به آنكه به تمام استانداران و أئمّه جمعه و جماعات شهرها و ولايات نوشت: نه تنها از فضيلت على بن أبى طالب: أبو تراب چيزى بيان نكنند، بلكه در عقب نمازها بر همه واجب است او را سَبّ كنند.

مرحوم مظفّر، اجمال و شالوده حكومت معاويه، و ستم بر حضرت امام حسن عليه السّلام را بدين گونه بازگو مى‏كند:

آن ايَّام تر و تازه و جميل و مُشْرِق به نور حق، سپرى نشد مگر آنكه به دنبالش عصر ظلم و ظلمت: دوران و عصر معاويه، بر شيعه، ناگهان با ابر سياهى سايه افكند. شيعه در آن عصر بهره‏اى جز جور و اعتساف و فشار و سركوبى نيافت. گويا معاويه فقط امارت يافته بود تا در رسالتش حكم به نابودى و هلاكت جميع شيعه بنمايد، و گويا شيعيان تشيّع را اختيار كرده‏اند تا با گردنهاى خود به استقبال تيرها و كمانهاى جور و ستم او بروند.

حضرت أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام مُضطر و مجبور شد در هنگامى كه مردم او را مخذول نمودند با معاويه صلح و متاركه جنگ بنمايد. حضرت امام باقر عليه السّلام به طورى كه در «شرح نهج البلاغة» ج 3 ص 15 وارد است، مى‏فرمايد:

وَ مَا لَقِينَا مِنْ ظُلْمِ قُرَيْشٍ إيَّانَا وَ تَظَاهُرِهِمْ عَلَيْنَا؟! وَ مَا لَقِىَ شِيعَتُنَا وَ مُحِبُّونَا مِنَ النَّاسِ؟! إنَّ رَسُولَ اللهِ صلى الله عليه و آله و سلّم قُبِضَ وَ قَدْ أخْبَرَ أنَّا أوْلَى النَّاسِ بِالنَّاسِ. فَتَمَالَاتْ عَلَيْنَا قُرَيْشٌ حَتَّى أخْرَجَتِ الامْرَ عَنْ مَعْدِنِهِ، وَ احْتَجَّتْ عَلَى الانْصَارِ بِحَقِّنَا وَ حُجَّتِنَا. ثُمَّ تَدَاوَلَتْهَا قُرَيْشٌ وَاحِداً بَعْدَ آخَرَ حَتَّى رَجَعَتْ إلَيْنَا. فَنَكَثَتْ بَيْعَتَنَا، وَ نَصَبَتِ الْحَرْبَ لَنَا، وَ لَمْ يَزَلْ صَاحِبُ الامْرِ فِى صَعُودٍ كَوُدٍ حَتَّى قُتِلَ.

فَبُوِيعَ الْحَسَنُ سَلَامُ اللهِ عَلَيْهِ، وَ عُوهِدَ ثُمَّ غُدِرَ بِهِ وَ اسْلِمَ، وَ وَثَبَ عَلَيْهِ أهْلُ الْعِرَاقِ حَتَّى طُعِنَ بِخَنْجَرٍ فِى جَنْبِهِ، وَ نُهِبَ عَسْكَرُهُ، وَ عُولِجَتْ خَلَالِيلُ امَّهَاتِ أوْلَادِهِ، فَوَادَعَ مُعَاوِيَةَ، وَ حَقَنَ دَمَهُ وَ دِمَاءَ أهْلِ بَيْتِهِ، وَ هُمْ قَلِيلٌ حَقَّ قَلِيلٍ.

و روايت شده است كه: امام ابو جعفر محمد بن على الباقر عليه السّلام به بعضى از اصحاب خود گفت: اى فلان! «چه مصائبى از ستم قريش بر ما، و تظاهرشان و امدادشان به همديگر بر عليه ما را، ما تحمّل كرده‏ايم؟! و چه مصائبى از دست مردم به شيعيان ما و محبّان ما رسيده است؟!

رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم رحلت نمود در حالى كه خبر داد كه ما ولايتمان به مردم از ولايت خودشان به خودشان محكمتر و استوارتر و ثابت‏تر است. پس قريش دست به دست هم داده براى اخراج امر ولايت از معدن خود همدست و همداستان گرديدند، و با حقّ ما و با حجَّت و برهانى كه براى ما بود بر عليه انصار قيام نموده، استدلال و احتجاج نمودند. پس از آن قريش يكى پس از ديگرى امر ولايت را در ميان خود به نوبت گردانيدند تا نوبت به ما رسيد. در اين حال قريش بيعتى را كه با ما نموده بود شكست، و نيران جنگ را با ما بر پا كرد، و پيوسته دارنده اين امر ولايت و صاحب امارت در عقبه‏هاى كمر شكن و تنگه‏هاى طاقت فرسا بالا مى‏رفت، و با مشكلات فرسايش دهنده‏اى مواجه مى‏شد، تا بالأخره كشته گرديد.

و با امام حسن مجتبى عليه السّلام مردم بيعت نمودند، و با او معاهده و پيمان بستند، سپس پيمان شكنى كردند و او را يَله و رها ساختند. و اهل عراق بر وى هجوم آوردند تا به پهلوى او خنجر زدند، و لشگرش را غارت كردند و خلخالهاى كنيزانش را كه از آنها صاحب اولاد شده بود، كندند و بردند. بنابراين به ناچار او از جنگ با معاويه بر كنار رفت، و خون خود و خون اهل بيتش را حفظ كرد، با وجودى كه اهل بيتش در نهايت قلّت بودند.»

و چون حضرت امام حسن عليه السّلام با معاويه صلح كرد، شروط بسيارى را با او شرط نمود، از جمله آنكه: از سبِّ كسى كه اسلام به قدرت شمشيرش به پاخاسته است دست بردارد: آن اسلامى كه پايه هايش اينك براى معاويه و غير معاويه، قواعد حكومت و عرش فرماندهى را استوار نموده است. و از جمله آنكه: با شيعيان امرى كه موجب گزند و اذيّت باشد روا ندارد. امَّا همين كه معاويه به نُخَيْلَه رسيد، يا داخل كوفه شد و بر منبر بالا رفت، گفت: اى مردم آگاه باشيد: من به حسن بن على امورى را وعده داده‏ام كه عمل كنم؛ و تمام آن شروط زير دو قدم من مى‏باشد، اين دو قدم من!: ألَا إنِّى قَدْ مَنَّيْتُ الْحَسَنَ بْنَ عَلِىٍّ شُرُوطاً، وَ كُلُّهَا تَحْتَ قَدَمَىَّ هَاتَيْنِ! (الإمامة و السِّياسَة، ابن قتيبة دينورى ص 136)

أبو الفَرَج در «الْمَقَاتِل» مى‏گويد: معاويه نماز جمعه را در نُخَيْلَه انجام داد، و پس از آن به خطبه برخاست و گفت: إنِّى مَا قَاتَلْتُكُمْ لِتُصَلُّوا، وَ لَا تَصُومُوا، وَ لَا لِتَحُجُّوا، وَ لَا لِتُزَكُّوا! إنَّكُمْ لَتَفْعَلُونَ ذَلِكَ! إنَّمَا قَاتَلْتُكُمْ لِاتَأَمَّرَ عَلَيْكُمْ وَ قَدْ أعْطَانِىَ اللهُ ذَلِكَ وَ أنْتُمْ كَارِهُونَ!

«من با شما جنگ نكرده‏ام براى اينكه نماز بخوانيد، و نه براى اينكه روزه بگيريد، و نه براى اينكه حج بجاى آوريد، و نه براى اينكه زكوة بدهيد! شما اين كارها را انجام مى‏دهيد! من فقط با شما جنگ كرده‏ام تا اينكه بر شما حكومت كنم، و خداوند اين را به من عطا كرد، در حالى كه شما از حكومت من ناراضى مى‏باشيد!»

شريك در حديث خود مى‏گويد: هَذَا هُوَ التَّهَتُّكُ! «اين است پرده‏درى و پاره كردن ناموس خدا و احكام خدا!»

حضرت ابو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام تحقيقاً مى‏دانست: معاويه به هيچ يك از شروط او عمل نمى‏نمايد، وليكن فقط منظورش از اين شروط آن بوده است كه: غَدر و مكر او و شكستن عهود و پيمانهاى او براى مردم آشكارا گردد.

به دنبال اين شروط، معاويه چنان عمل كرد كه گويا با او شرط شده است كه مرتضى را سبّ كند، و شيعيانش را با آنچه در توان و قدرت خويشتن دارد تعقيب نمايد. معاويه تنها به سَبِّ كردن از سوى خود اكتفا نكرد تا آنكه به جميع عاملانش نوشت تا آن حضرت را بر بالاى منبرها، و بعد از هر نماز سبّ كنند.

و چون مورد عتاب و سرزنش اين امر شنيع قرار گرفت كه دست بردارد، در پاسخ گفت: لَا وَ اللهِ حَتَّى يَرْبُوَ عَلَيْهِ الصَّغِيرُ، وَ يَهْرَمَ الْكَبِيرُ. «سوگند به خدا دست از سبّ بر نمى‏دارم تا زمانى كه اطفال صِغار امَّت با سبِّ على، جوان گردند و با آن سبّ رشد و نمو و نما كنند، و تا زمانى كه با آن سبّ، بزرگان به صورت پيران فرتوت درآيند.»

روى اين اساس پيوسته سبِّ أمير المؤمنين عليه السّلام سنَّت جاريه‏اى شد تا دولت بنى اميَّه منقرض گشت غير از زمان خليفه ابن عبد العزيز در بعضى از بلاد. و از سبّ گذشته، معاويه به جميع عُمّالش نوشت: من ذمّه خود را بَرى نمودم از هر كس كه حديثى را در فضيلت ابو تراب روايت كند.

معاويه به طور مداوم و مستمرّ، شيعيان على عليه السّلام را تعقيب كرد تا هر احترامى كه بود هتك و پاره شد، و هر عمل محرَّم بر اثر اين تعقيب بجاى آورده گرديد.

مَدايِنى بنابر نقل «شرح نهج البلاغة» ج 3، ص 15 گويد: از همه مردم مصائب و ابتلائات اهل كوفه بيشتر بود به سبب آنكه شيعيان على در آنجا بسيار بودند. لهذا معاويه، زياد بن أبيه را بر آن گماشت، و بصره را با كوفه ضميمه نمود. و چون زياد عارف به شيعيان در ايَّام على عليه السّلام بود لهذا سخت شيعه را تعقيب نمود، و در زير هر سنگ و كلوخى كه يافت بكشت. و آنان را به خوف و دهشت افكند، و دستها و پاها را قطع كرد، و به چشمها ميل كشيد، و بر بالاى شاخه‏هاى نخل به دار آويخت، و همه را از عراق بيرون كرد، و فرارى داد به طورى كه يك نفر شيعه سرشناس در عراق باقى نماند.

اين بود برخى از سيره و نهج و روش معاويه با شيعه. هيچ كس نبود كه جِهاراً و عَلَناً وَلاء أبو الحسن و آل محمد را بر زبان بياورد مگر آنكه چوبه دار را با دست خود بر روى گردنش حمل مى‏نمود، و با دست خود شمشير برَّان را بر گلويش مى‏ماليد. در اين گيرودار چه چاره‏اى جويند آنان كه إعلانشان بر تشيّع معروف بوده است؟ و امكان پوشيدن و كتم آن، و يا دور كردن و دفع آن را از خود نداشته‏اند، أمثال حُجْرُ بْنُ عَدى و اصحاب او، و عَمْرُو بْنُ حَمِق خُزَاعى و همقطارانش؟!

معاويه بر اين حدّ و اندازه از شقاوت خود توقّف نكرد تا آنكه اراده نمود امام شيعه: أبو محمد امام حسن مجتبى عليه السّلام را بكشد، و به دست زنش: جُعْدَةُ بِنْتُ أشْعَث، به او سمّ خورانيد، و بدين جهت به منظور و مراد خويشتن نائل آمد.

معاويه چنان مى‏پنداشت كه: با دور كردن شيعه و حكم به هلاكت و نابوديشان و كشتن امامشان مى‏تواند بر قَضا و قَدَر غالب آيد، پس نام اهل بيت را از صفحه روزگار براندازد، و بر سخت‏ترين و جانكاه‏ترين دشمنانش يعنى شريعت رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلّم فائق آيد، و آن را بر خاك مَذَّلَت بكوبد، وليكن يَأْبَى اللهُ إلَّا أنْ يُتِمَّ نُورَه [1] «خداوند، إبا و امتناع دارد مگر اينكه نور خود را كامل و تمام گرداند.» و عليرغم اين مساعى و كوششهاى عظيمه‏اى كه معاويه و همفكرانش براى حرب با اهل بيت بجاى آوردند، شأن اهل بيت پيوسته رفعت و سناء و منزلت و علوّ مرتبت يافت، به طورى كه امروزه با ديدگانت مشاهده مى‏نمائى.

دوران معاويه در مدّت قدرتش، بيست سال طول كشيد. و به طورى براى هدم اساس اهل بيت و از بنيان كندن و از بيخ و بن برانداختن جُذُور و ريشه‏هاى آن جدّيَّت داشت تا به جائى رسيد كه كسى كه به عواقب امور علم و اطّلاعى نداشت حتماً مى‏پنداشت كه: از طرفداران و پاسداران دين حتّى يك نفر كه بتواند در آتش بدمد، ديگر باقى نخواهد ماند. و رجال منكَر چنان بر رجال معروف غلبه كرده و پيروز گرديده‏اند كه حتّى يك نفر شخص شايسته كه شناخته شده باشد در عالم باقى نخواهد ماند، وليكن چند روزى بيش نگذشته بود كه تمام اسُس و قواعد و تمام بنيانهائى كه او ساخته بود و أعقابش تشييد و تحكيم نموده بودند، فرو ريخت، و حقّ با حجّت و برهانش، و با دليل و آثارش، بلندى يافت وَ الْحَقُّ يَعْلُو وَ لَوْ بَعْدَ حينٍ. «حقّ بالا مى‏رود گرچه پس از زمانى باشد و اين امرى است محسوس و براى اهل بصيرت، بالعيان مشهود و در هر عصر و زمان معلوم. و اهل أعصار سابقه به ما خبر داده‏اند، و از حقيقت اين سِرّ پرده برانداخته‏اند.

شَعْبى كه مُتَّهَم مى‏باشد به انحراف از أمير المؤمنين على عليه السّلام، به پسرش مى‏گويد

: يا بُنَىَّ! مَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً فَهَدَمَتْهُ الدُّنْيَا، وَ مَا بَنَتِ الدُّنْيَا شَيْئاً إلَّا وَ هَدَمَتْهُ الدِّينُ. انْظُرْ إلَى عَلِىٍّ وَ أوْلَادِهِ! فَإنَّ بَنِى امَيَّةَ لَمْ يَزَالُوا يَجْهَدُونَ فِى كَتْمِ فَضَائلِهِمْ وَ إخْفَاءِ أمْرِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِضَبْعِهِمْ إلَى السَّمَاءِ. وَ مَازَالُوا يَبْذُلُونَ مَسَاعِيَهُمْ فى نَشْرِ فَضَائِل أسْلَافِهِمْ وَ كَأنَّمَا يَنْشُرُونَ مِنْهُمْ جِيفَةً!

«اى نور ديده پسرك من! هيچ چيز را دين بنا نكرده است كه دنيا بتواند آن را منهدم كند، و هيچ چيز را دنيا بنا نكرده است مگر آنكه دين آن را منهدم گردانيده است. نظر كن به على و فرزندانش كه بنى اميّه پيوسته در كتمان فضائل و إخفاء امرشان مى‏كوشيدند، و گويا بازو و زير بغل آنها را گرفته و به آسمان بالا مى‏برند، و به مردم معرّفى مى‏كنند، و پيوسته مساعى خود را در نشر فضائل أسلاف و نياكانشان مبذول داشته‏اند، و گويا جيفه و مردار آنان را نشر مى‏دهند و معرّفى مى‏نمايند!»

و عبد الله بن عُرْوَة بن زُبَيْر به پسرش مى‏گويد

: يَا بُنَىَّ! عَلَيْكَ بِالدِّينِ، فَإنَّ الدُّنْيَا مَا بَنَتْ شَيْئاً إلَّا هَدَمَهُ الدِّينُ، وَ إذَا بَنَى الدِّينُ شَيْئاً لَمْتَسْتَطِع الدُّنْيَا هَدْمَهُ. أَلَا تَرَى عَلِىَّ بْنَ أبِى طَالِبٍ وَ مَا يَقُولُ فِيهِ خُطَبَاءُ بَنِى امَيَّةَ مِنْ ذَمِّهِ وَ عَيْبِهِ وَ غِيبَتِهِ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَأخُذُونَ بِنَاصِيَتِهِ إلَى السَّماءِ!

ألَا تَرَاهُمْ كَيْفَ يَنْدُبُونَ مَوْتَاهُمْ وَ يَرْثِيهِمْ شُعَرَاوُهُمْ! وَ اللهِ لَكَأنَّمَا يَنْدُبُونَ جِيَفَ الْحُمُرِ! ( شرح نهج البلاغة» ابن أبى الحديد ج 2 ص 414.)

«اى نور ديده پسرك من! بر تو باد به ديندارى! چرا كه هر چه را دنيا آباد كند، دين‏ آن را خراب مى‏كند، و اگر دين چيزى را آباد كند، در قدرت و توان دنيا نيست كه آن را خراب كند. آيا نمى‏بينى على بن أبى طالب را و آنچه را كه خطباى بنى امَّيه در مذمّت و عيب و غيبت او مى‏گويند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا موى جلوى سر او را گرفته و به بالا برده و نشان مى‏دهند.

آيا نمى‏بينى چگونه ايشان بر مردگان خود ندبه و زارى مى‏كنند و شعرائشان مرثيه سرائى مى‏نمايند؟! قسم به خداوند هر آينه گويا بر جيفه‏ها و مردارهاى خران، ندبه و زارى مى‏نمايند!»

آرى در اين قضيّه و عكس العمل، غرابتى نمى‏باشد. چون خداوند أولياء خود را كه با نفوس و جانهاى ارزشمند، و با نفايس و تُحَف وجودى خويشتن در ذات خدا فداكارى و تضحيه و قربانى كرده‏اند رها ننموده و بى ياور نمى‏گذارد. و چگونه دشمنان خود را يارى كند در حالى كه آنان رايت جنگ با خدا و با أولياى خدا را برافراشته اند؟ إنَّ اللهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُون (آيه 128، نحل.) «خداوند حقّاً با كسانى است كه تقوى پيشه گرفته‏اند و كسانى كه حقّاً ايشان احسان كننده هستند».

فهرست منابع

1. قرآن كريم‏

2. آشنايى با فرق و مذاهب اسلامى‏، رضا برنجكار، موسسه فرهنگى طه، قم، 1378.

3. الاخبار الطّوال‏، ابوحنيفه احمد بن داود دينورى، تحقيق عبدالمنعم عامر، قاهره، 1960 م.

4. الارشاد فى معرفة حجج الله على العباد، محمد بن النعمان (الشيخ المفيد)، مكتبة بصيرتى، قم، بى‏تا.

5. الاغانى‏، ابوالفرج الاصفهانى، وزارة الثقافة و الارشاد القومى، الموسسة المصرية العامة، مصر، 1963 م.

6. امام شناسى‏، علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسينى طهرانى‏، ناشر: علامه طباطبايى‏، مشهد مقدس‏، 1428 ه. ق‏

7. الامامة و السياسة، ابومحمد عبدالله بن مسلم بن قتيبه الدينورى، تحقيق على شيرى، افست منشورات رضى، قم، 1413 ق‏

8. الكامل فى التاريخ‏، على بن محمد (ابن اثير)، دار صادر، بيروت، 1399 ق.

9. تاريخ الامم و الرسل و الملوك (تاريخ طبرى)، محمد بن جرير طبرى، ترجمه ابوالقاسم پاينده، انتشارات اساطير، چاپ دوم، تهران، 1362.

10. شرح نهج‏البلاغه‏، عزالدين هبةالله بن محمد بن ابى‏الحديد المدائنى، دار احياءالكتب العربيه، 1962 م (1378 ق).

11. فرهنگ فرق اسلامى‏، محمدجواد مشكور، با مقدمه و توضيحات كاظم مديرشانه‏چى، بنياد پژوهش‏هاى اسلامى آستان قدس رضوى، چاپ دوم، مشهد، 1372.

12. مختصر تاريخ دمشق‏، محمد بن مكرم (ابن‏المنظور)، دمشق دارالفكر، 1988 م.

13.مروج الذهب و معادن الجوهر، ابوالحسن على بن الحسين المسعودى، دارالاندلس، بيروت، 1965 م.

14. مناقب آل ابى‏طالب عليه السلام‏، ابن شهرآشوب مازندرانى، علّامه، قم، بى‏تا.

ارسال شده در: 08 خرداد 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 12029 دفعه

بررسی وقایع هنگامه تولد وجود مقدس امام زمان علیه السلام

جمع آوری کننده: عبدالمجید بحرینی

مقدمه

بنابر قول مشهور بين محدثان و مورخان، حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى در سامرا به دنيا آمد و پدرش غير از او فرزند ديگرى نداشت. (ارشاد، شيخ مفيد، ص 346 ) محمد بن على مى‏گويد: از امام حسن عسكرى عليه السلام شنيدم كه فرمود:

ولىّ خدا و حجت او بر بندگانش و خليفه بعد از من، شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى هنگام طلوع فجر، در حالى كه ختنه شده بود، متولد شد و نخستين كسى كه او را با آب كوثر و سلسبيل (از آب‏هاى بهشت) شست و شو داد، رضوان، نگهبان بهشت، با جمعى از فرشتگان مقرب الهى بود .... (منتخب الاثر، ص 320. ) درباره نام مادر آن حضرت روايات گوناگونى در دست است. در روايتى از شيخ طوسى، از مادر آن بزرگوار به نام ريحانه نام برده شده، ولى بلافاصله افزوده شده كه به او، نرجس، صيقل و سوسن نيز مى‏گفتند. (الغيبه، ص 231 ) به نظر عده‏اى، كه شهيد از آن با عبارت «قيل» تعبير آورده، مادر آن حضرت، مريم بنت زيد العلويه بوده است. (بحار الانوار، ج 51، ص 28 ) در روايت حكيمه خاتون كه مشهورترين و مستندترين روايت درباره تولد حضرت بقية اللّه عجل الله تعالی فرجه الشریفمى‏باشد، همان نام «نرجس» آمده است. (همان، ص 2.)

به نظر برخى از محققان، امكان دارد نام اصلى او همان نرجس بوده و ديگر اسامى، به جز صيقل را، بانوى او حكيمه، دختر امام جواد عليه السّلام به وى داده باشد. در آن روزگار، مردمان كنيزان را براى خوشامدگويى به اسامى گوناگون مى‏خواندند؛ دانستنى است كه اسامى نرجس، ريحانه، و سوسن، همه اسامى گلها هستند. (تاريخ سياسى امام دوازدهم، ص 114)

نرجس دوران باردارى خود را بدون اين‏كه آثارى از باردارى در وجود او ظاهر شود سپرى كرد؛ ازاين رو، كسى متوجه حاملگى او نشد، همان‏گونه كه مادر موسى عليه السلام نيز در دوران حاملگى چنين بود؛ زيرا فرعون، شكم زنان حامله را مى‏شكافت و مى‏خواست پيامبرى كه سلطنت او را سرنگون خواهد كرد، متولد نشود. مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اين جهت همانند مادر موسى بود (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، سيد محمد صدر، ج 1، ص 262. ) تا اين‏كه دوران باردارى‏اش سپرى شد و آن حضرت به دنيا آمد.

حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شرايطى پا به عرصه گيتى گذارد كه خبر ولادت و غيبتش توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت بارها به مردم داده شده و جامعه اسلامى به‏ويژه شيعيان به او معتقد گشته بودند.

در همان‏عصرى كه امام‏هادى و امام‏حسن‏عسكرى عليهما السلام از غيبت فرزندشان حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سخن مى‏گفتند، صاحبان كتب صحاح، بخارى، مسلم، ابوداود، ترمذى و ابن ماجه مى‏زيستند(اين افراد بين سال‏هاى 256 و 279 درگذشتند. (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، ص 241.) ) و روايات نبوى مربوط به حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در كتاب‏هاى خود ثبت مى‏كردند. از اين رو، براى خليفه عباسى فرصت بسيار مغتنمى بود تا اگر بتواند به مولود امام حسن عليه السلام دست يافته، او را از بين ببرد. با توجه به این مقدمه می گوییم  با توجه به شرایط و مقتضیات سالهای تولد وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این تولد همراه با یک سری حوادث  صورت گرفت که در این نوشتار به آنها پرداخته می شود.

الف) شرایط هنگام تولد وجود مقدس حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

تلاشهايى كه عباسيان حاكم بر سامرا و بغداد براى كنترل زندگى امام حسن عسكرى عليه السّلام به عمل آورده بودند، اختفاى مسأله مهم تولّد امام زمان ارواحنا فداه را كاملا توجيه مى‏كند. همچنين اين نكته را كه در آن زمانها، مسأله غيبت آن حضرت بر سر زبانها بوده و بنى عباس در صدد بودند تا به هر طريق ممكن، راه امامت را بر شيعه مسدود سازند، روشن مى‏كند.

شيخ مفيد در آغاز شرح حال امام زمان ارواحنا فداه مى‏نويسد: به دليل مشكلات آن دوران و جستجوى شديد سلطان وقت و كوشش بى‏امان براى يافتن آخرين حجّت خدا ارواحنا فداه ، ولادت آن حضرت بر همگان مخفى ماند. (الارشاد، ص 345)

پيش از آن نيز در روايات امامان عليهم السّلام به ولادت اسرارآميز آن حضرت اشاره شده و حتى اين مطلب يكى از دلايل شناخت وى تعيين شده بود. (منتخب الاثر، ص 287- 288)

تلاش بى‏وقفه بنى عباس براى يافتن فرزندى از امام يازدهم، در بيشتر منابع تاريخى گزارش شده است. احمد بن عبيد اللّه بن خاقان كه كار خراج قم را بر عهده داشته، درباره موضوع كاوش خانه امام عسكرى عليه السّلام، گزارشى داده كه متن آن چنين است:

وقتى خبر بيمارى امام عسكرى عليه السّلام شايع شد، خليفه به دنبال پدرم فرستاد. او به دار الخلافه رفت و همراه پنج تن از كارمندان نزديك خليفه كه از معتمدان او بودند بازگشت. پدرم به آنان دستور داد تا خانه امام را در كنترل خود گرفته و لحظه به لحظه از احوال و اخبار وى اطلاع داشته باشند؛ آنگاه برخى از طبيبان را فرا خوانده و دستور داد شبانه روز بر بالين امام حضور داشته باشند.

پس از دو يا سه روز به او اطلاع دادند كه امام ضعيف‏تر شده است و او دستور داد طبيبان بر مراقبتهاى خود بيفزايند؛ آنگاه پيش قاضى القضات رفت و از او خواست ده نفر از معتمدان خود را كه از نظر دين و ورع، كاملا به آنان اطمينان دارد به منزل امام عسكرى عليه السّلام بفرستد كه شبانه روز در آنجا باشند. اين وضع ادامه داشت تا آن كه امام وفات كرد. پس از اين حادثه، خانه امام عسكرى عليه السّلام به دستور خليفه بررسى دقيق شد و همه چيز مهر و موم گرديد و پس از آن تلاشهاى پى‏گيرانه‏اى براى يافتن فرزندى از آن حضرت آغاز شد؛ حتى كنيزان امام نيز تحت نظر قرار گرفتند تا معلوم شود كدام يك از آنها باردار است؛ يكى از آنها را كه احتمال حمل درباره‏اش مى‏رفت در حجره‏اى تحت مراقبت قرار دادند تا وقتى كه باردار نبودن وى مسلم شد. آنگاه ميراث امام را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند. در همين روايت، به دنبال گزارش مزبور، اشاره‏اى به فرصت طلبى جعفر به منظور جانشينى برادرش شده است؛ از جمله آن كه، وى از عبيد اللّه بن خاقان خواست او را به عنوان جانشينى امام‏ عسكرى عليه السّلام اعلام و معرفى نمايد و او تقاضاى جعفر را رد كرد. (الكافى، ج 1، صص 505- 506؛ الغيبه، صص 131- 132؛ كمال الدين، ج 1، صص 41- 42؛)

روايت ديگرى اشاره بدان دارد كه برخى از شيعيان قم، بى‏خبر از رحلت امام عسكرى عليه السّلام براى پرداخت وجوه خويش به سامرا آمدند. پس از ورود به سامرا، كسانى آنها را پيش جعفر بردند. قمى‏ها نخست در صدد امتحان جعفر بر آمدند؛ بدين منظور از وى پرسيدند: آيا او از مبلغ پولى كه با خود آورده‏اند اطلاع دارد؟ جعفر پس از اظهار بى‏اطلاعى گفت: تنها خدا از غيب آگاه است. در نتيجه قمى‏ها از پرداخت پول به او خوددارى كردند. در آن هنگام، شخصى آنها را به خانه‏اى هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصى كه درست گفته بود تحويل دادند. جعفر اين موضوع را به معتمد گزارش داد و به دستور او خانه امام و حتى خانه‏هاى همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد.

در اينجا بود كه كنيزى به نام ثقيل كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان عليه السّلام ادعاى باردارى كرده بود بازداشت شد و مدّت دو سال تحت نظر قرار گرفت تا اطمينان به عدم باردارى وى حاصل شد؛ سپس او را رها كردند. (كمال الدين، ص 473- 474)

به طور مسلم، چنين حساسيت شديدى از طرف دستگاه خلافت همراه با تحريكات جعفر، بدان سبب بود تا گذشته از كنترل امام دوازدهم، در صورت عدم دسترسى به آن حضرت، دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزندى نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براى اين بود تا به ادعاى خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمى نمايند، چنانكه در ادامه همان نقل از شيخ طوسى افزوده شده: افراد مورد اعتماد مذكور كه در خانه امام حضور داشتند، شهادت دادند كه آن حضرت در گذشته است. (الغيبه، طوسى، ص 132) حقيقت آن است كه مطابق طرح دقيق و منظمى كه از پيش در اين باره ريخته شده بود، مسأله ولادت آن حضرت از اساس از چشم مردم و حتى بيشتر شيعيان به دور مانده و با اين حال مشكل چندانى نيز به دنبال نياورد.

ب) آگاهى برخى از شيعيان از تولّد امام زمان عليه السّلام‏

البته چنين نبود كه كسى از تولد آخرين حجّت خدا آگاهى نداشته و يا پس از تولد، آن حضرت را نديده باشد. برخى از شيعيان مورد اعتماد و عده‏اى از وكلاى امام عسكرى عليه السّلام و كسانى كه در خانه امام مشغول خدمت بودند از اين امر با خبر بودند.

شيخ مفيد از تعدادى از اصحاب، خادمان و ياران نزديك امام عسكرى عليه السّلام روايت كرده كه آنان موفق به ديدار امام زمان عليه السّلام شده‏اند. محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السّلام، ابو على بن مطهر، عمرو اهوازى و ابو نصر طريف خدمتگزار خانه امام، از آن جمله بودند. (الارشاد، ص 350- 351 و نك: ينابيع المودّه، ص 461)

بدين ترتيب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به برخى نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفى كرد.

شيخ كلينى از ضوء بن على عجلى روايت كرده كه مردى ايرانى از اهالى فارس به او گفته بود: به منظور خدمت در منزل امام عسكرى عليه السّلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. وى مى‏گويد: روزى حضرت عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبكم»؛ وى اظهار مى‏كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام آن كودك را نديده است. او مى‏افزايد: در زمانى كه وى آن حضرت را ديد، حدود دو سال سن داشته است. (الكافى، ج 1، ص 514)

شايد پراهميت‏ترين ديدار اصحاب امام عسكرى عليه السّلام از حضرت بقية اللّه عليه السّلام زمانى بود كه محمد بن عثمان عمرى از وكلاى خاص امام زمان عليه السّلام همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود:

هذا إمامكم من بعدى و خليفتى عليكم، أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى أديانكم لتهلكوا، أما انّكم لا ترونه بعد يومكم هذا.

اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شماست. از او فرمان بريد و پس‏ از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى‏شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.

در ادامه اين روايت آمده است كه: چند روز پس از آن، امام عسكرى عليه السّلام رحلت كرد. (منتخب الاثر، ص 355)

همين روايت را شيخ طوسى نيز نقل كرده و برخى رجال شيعه را كه در اين جمع چهل نفرى حضور داشتند، نام برده كه از آن جمله: على بن بلال، احمد بن هلال، محمد بن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح بوده‏اند. (منتخب الاثر، ص 355)

نام بردن از آن حضرت در آن دوران ممنوع بود و امام عسكرى عليه السّلام تأكيد داشتند كه تنها با عنوان الحجة من آل محمّد عليه السّلام از ايشان نام برند. (كشف الغمه، ج 2، ص 449)

ج) اختلاف پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام‏

مشكلات سياسى و سخت‏گيريهايى كه خلفاى عباسى براى امامان شيعه به وجود مى‏آوردند، در برقرارى رابطه منظم آنان با شيعيان، نابسامانى‏هايى را ايجاد مى‏كرد.

اين مشكل به ويژه، در فاصله رحلت يك امام و جانشينى امام بعدى رخ داد؛ عده‏اى از شيعيان در شناخت امام خود دچار ترديد شدند و مدتى طول مى‏كشيد تا فرقه‏هاى انشعابى و افكار و انديشه‏هاى ناروا رو به افول نهاده و امام جديد كاملا استقرار يابد.

گاهى اين مشكلات به قدرى تند بود كه جناحى از شيعه را كاملا از بدنه اصلى آن جدا مى‏كرد، چنانكه پيدايش و مقاومت واقفه، فطحيه و حتى اسماعيليه را مى‏توان از مصاديق آن به شمار آورد.

اين مشكل پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام دو چندان بود؛ زيرا گذشته از آن كه تولد و نگهدارى و وصايت امام زمان ارواحنا فداه به طور كاملا محرمانه انجام شده بود، دوران غيبت نيز آغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجّت، در يك بخش، ميراث عظيم احاديث موجود درباره اصل مهدويت و پاره‏اى از لوازم آن و در بخش‏ ديگر، استقرار سيستم ارتباطى قوى و حضور برخى از عناصر سرشناس شيعه در ميان امام عسكرى عليه السّلام از يك سو و شيعيان آن حضرت از سوى ديگر بود.

چگونگى پيدايش اختلاف در ميان شيعيان پس از رحلت حضرت عسكرى عليه السّلام در كتابهاى «المقالات و الفرق» و «فرق الشيعة» نوبختى به تفصيل گزارش شده است. شيخ مفيد گزارش نوبختى را با تلخيص و اضافاتى نقل و نقد كرده است.

اشعرى از پانزده فرقه نام مى‏برد كه هر يك اعتقاد خاصى درباره جانشينى امام عسكرى عليه السّلام را دنبال كردند؛ چنان كه شمارى در امامت امام يازدهم نيز دچار ترديد شدند، چرا كه گمان مى‏كردند فرزندى از ايشان باقى نمانده است، بنابراين، در امامت خود آن بزرگوار هم ترديد كردند. نوبختى ابتدا از چهار فرقه نام برده اما در ضمن تشريح تك تك آنها، از سيزده فرقه ياد كرده است. شيخ مفيد به نقل از نوبختى، چهارده فرقه را نام برده است. (المقالات و الفرق، ص 102- 116؛ فرق الشيعة، ص 96- 112)

شيخ ديدگاههاى اصلى اين فرقه‏ها را- كه ذيلا به جمع‏بندى آنها خواهيم پرداخت- نقل كرده و با استناد به روايات و استدلالهاى كلامى، به نقد آنها پرداخته است.( الغيبه، طوسى، صص 130- 135) در مقام جمع‏بندى فرقه‏هاى مزبور، مى‏توان گفت كه آنها از لحاظ اصولى، به پنج گروه به ترتيب زير تقسيم مى‏شوند:

1- كسانى كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام را باور نداشته و او را به عنوان «مهدى آل محمد عليهم السّلام» زنده مى‏دانند و به نام «واقفه»؛ يعنى كسانى كه بر امام عسكرى توقف كرده‏اند، شناخته مى‏شوند. (كمال الدين، ص 40)

2- كسانى كه پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام به برادر آن حضرت جعفر بن على الهادى گرويده و به دليل آن كه فرزند امام عسكرى عليه السّلام را نديده بودند، به امامت جعفر ملقب به كذاب گردن نهادند كه دسته‏اى از آنان وى را به جانشين امام يازدهم و دسته‏اى ديگر او را به عنوان امام يازدهم مى‏شناختند: به اينها «جعفريه» مى‏گفتند.

3- عده‏اى كه پس از انكار امامت حضرت عسكرى عليه السّلام به امامت اولين فرزند امام هادى عليه السّلام «محمد» كه در حيات پدر چشم از جهان فرو بسته بود، گرويدند؛ به اينان «محمديه» گفتند.

4- شمار ديگرى بر اين باور بودند، همانگونه كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديگر پيامبرى نخواهد آمد، پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام نيز امامى وجود نخواهد داشت.

5- فرقه ديگر، اماميه بودند كه اكثريت قريب به اتفاق شيعيان را تشكيل مى‏دادند و به امامت حضرت مهدى عليه السّلام اعتقاد داشتند. اين جريانى بود كه رهبرى اصولى شيعيان امامى را به عهده گرفت. (تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، صص 103- 112)

از اين فرقه‏ها، تنها فرقه‏اى كه مورد حمايت برخى از چهره‏هاى معروف قرار گرفت، قائلين به امامت جعفر بن على است كه به نوشته نوبختى، يكى از متكلمان كوفه به نام على بن الطاحى از آنها حمايت كرد و خواهر فارس بن حاتم قزوينى- غالى مشهور- نيز او را در اين كار يارى داد. (فرق الشيعة، ص 99) پيش از آن نيز، هواداران فارس بن حاتم كه از طرف امام هادى عليه السّلام سخت مورد ملامت قرار گرفته بود، در زمان حيات امام عسكرى عليه السّلام مسأله امامت جعفر را مطرح مى‏كردند. گاه هم گفته مى‏شد كه محمد فرزند امام هادى عليه السّلام كه در واقع امام بوده، پس از خود، جعفر را به امامت برگزيده است.

آنچه مسلم است اين كه فرقه جعفريه- به معناى طرفداران امامت جعفر بن امام هادى عليه السلام ، سرسختترين مخالفان اماميه بوده و در ميان شيعيان نيز هوادارانى از غاليان و جز آنها داشته‏اند. نمونه آنها، همان على طاحن  و نيز على بن حسن بن فضال است كه از فطحى مذهبان بود و در ادامه، به امامت جعفر معتقد شد. شايد بتوان گفت كه پس از انشعاب زيديه و اسماعيليه، ايجاد گرايش شيعى پيرو جعفر، انشعاب بزرگى بود كه رخ داد و گرچه در بغداد به دليل گرايش آل نوبخت به تشيع امامى دوامى نياورد، در نقاط ديگر به طور محدود به زندگى خود ادامه داد.

شيخ مفيد تأكيد فرموده، در سال 373 هجرى كه وى مشغول تنظيم اين متن‏ بوده، از فرق چهارگانه بالا، تنها اماميه موجوديت خود را ادامه مى‏دهد و در وصف آنان چنين مى‏گويد:

اماميه از نظر تعداد و از لحاظ علمى، پرجمعيت‏ترين فرقه شيعه هستند. آنان دانشمندان علم كلام و صلحا و عبادت‏پيشگان فقيه و علماى حديث و ادبا و شعراى زيادى را به خود اختصاص داده‏اند. اينان «وجه الامامية و رؤساء و المعتمد عليهم في الديانة» مى‏باشند. (الفصول المختاره، ص 261)

شيخ طوسى نيز پيروى براى مذهب وى نشناسانده است. (الغيبه، ص 218) با اين حال شواهد نشان مى‏دهد كه در برخى از نقاط دور دست، يارانى براى جعفر مانده‏اند كه تاكنون نيز مذهب خويش را حفظ كرده‏اند. (تفصيل اين مسأله را بنگريد در: مكتب در فرآيند تكامل، صص 120- 121)

مذهبى كه توانست خود را در مركز خلافت اسلامى حفظ كرده و حضور قاطع خود را نگاه دارد، مذهب امامى بود كه به فرزند امام عسكرى عليه السّلام حضرت حجة بن الحسن العسكرى- عجل الله تعالى فرجه الشريف- ايمان آورد و توانست عمده شيعيان را در مسيرى مشخص هدايت كند. اين نشانگر آن است كه اقدامات صورت گرفته و مقدماتى كه از پيش براى چنين تحوّلى ترتيب داده شده بود، از چنان دقت و استحكامى برخوردار بود كه به راحتى از گرفتارى اكثريت شيعه در وادى فرقه‏سازيهاى مخرب، جلوگيرى كرده است.

به هر روى بايد توجه داشت كه مسأله غيبت، به سادگى براى جامعه شيعه حل نشده و در دهه‏هاى پايانى قرن سوم و نيز قرن چهارم، دشواريهاى زيادى در اين زمينه در جامعه شيعه به وجود آمد. همين امر بود كه علماى شيعه را بر آن داشت تا به تفصيل درباره مسأله غيبت به تأليف پرداخته و ابعاد آن را روشن كنند. بسيارى از عالمان اين دوره آثارى در اين موضوع تأليف كرده‏اند.

محمد بن بحر رهنى در انتهاى قرن چهارم، كتابى در اين زمينه نگاشت. (معالم العلماء، ص 96 ) شيخ صدوق، به عنوان بزرگترين محدث شيعى در نيمه قرن چهارم، كتاب پرارج «كمال‏ الدين و تمام النعمه» را در پاسخ به همين شبهات و حيرتهايى تأليف كرد كه در اين زمينه به وجود آمده بود. محمد بن ابراهيم نعمانى در همين قرن، كتاب الغيبه خود را براى دفع ترديدى كه براى شيعيان رخ داده و سبب اختلاف ميان آنها شده بود تأليف كرد. (الغيبه، نعمانى، ص 21) او علت اين شك و ترديدها را عدم توجه به روايات فراوانى كه درباره مسأله غيبت وارد شده، دانسته و خود اين مهم را بر عهده گرفته است. به جز نعمانى كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى كتاب الغيبه را نوشت، بسيارى در اين باره تأليفاتى دارند؛ از جمله در قرن چهارم، شيخ مفيد چندين نوشته تأليف كرد كه نجاشى در رجال خود از آنها نام مى‏برد. (رجال النجاشى، صص 283- 287)

پس از مفيد، مهمترين اثر در اين زمينه را شيخ طوسى در سال 447 با عنوان «كتاب الغيبه» پديد آورد. با گذشت زمان طبعا ضرورت بررسى و تبيين مسأله غيبت و پاسخ گويى به مسائل جنبى آن، به طور جدى احساس مى‏شده است. (درباره به سير كتاب‏نويسى درباره مسأله غيبت بنگريد: نور مهدى عليه السّلام، مقاله سير تاريخى غيبت امام، صص 77- 95)  شيخ طوسى اين ضرورت را در آغاز كتاب خود خاطر نشان كرده است. (الغيبه، صص 2- 3)

منبع : کتاب حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام ، تالیف رسول جعفریان

ارسال شده در: 10 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 11946 دفعه

بررسی وقایع هنگامه تولد وجود مقدس امام زمان علیه السلام

جمع آوری کننده: عبدالمجید بحرینی

مقدمه

بنابر قول مشهور بين محدثان و مورخان، حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى در سامرا به دنيا آمد و پدرش غير از او فرزند ديگرى نداشت. (ارشاد، شيخ مفيد، ص 346 ) محمد بن على مى گويد: از امام حسن عسكرى عليه السلام شنيدم كه فرمود:

ولىّ خدا و حجت او بر بندگانش و خليفه بعد از من، شب نيمه شعبان سال 255 هجرى قمرى هنگام طلوع فجر، در حالى كه ختنه شده بود، متولد شد و نخستين كسى كه او را با آب كوثر و سلسبيل (از آب‏هاى بهشت) شست و شو داد، رضوان، نگهبان بهشت، با جمعى از فرشتگان مقرب الهى بود .... (منتخب الاثر، ص 320. ) درباره نام مادر آن حضرت روايات گوناگونى در دست است. در روايتى از شيخ طوسى، از مادر آن بزرگوار به نام ريحانه نام برده شده، ولى بلافاصله افزوده شده كه به او، نرجس، صيقل و سوسن نيز مى‏گفتند. (الغيبه، ص 231 ) به نظر عده‏ اى، كه شهيد از آن با عبارت «قيل» تعبير آورده، مادر آن حضرت، مريم بنت زيد العلويه بوده است. (بحار الانوار، ج 51، ص 28 ) در روايت حكيمه خاتون كه مشهورترين و مستندترين روايت درباره تولد حضرت بقية اللّه عجل الله تعالی فرجه الشریف مى‏ باشد، همان نام «نرجس» آمده است. (همان، ص 2.)

به نظر برخى از محققان، امكان دارد نام اصلى او همان نرجس بوده و ديگر اسامى، به جز صيقل را، بانوى او حكيمه، دختر امام جواد عليه السّلام به وى داده باشد. در آن روزگار، مردمان كنيزان را براى خوشامدگويى به اسامى گوناگون مى ‏خواندند؛ دانستنى است كه اسامى نرجس، ريحانه، و سوسن، همه اسامى گلها هستند. (تاريخ سياسى امام دوازدهم، ص 114)

نرجس دوران باردارى خود را بدون اين‏كه آثارى از باردارى در وجود او ظاهر شود سپرى كرد؛ ازاين رو، كسى متوجه حاملگى او نشد، همان‏گونه كه مادر موسى عليه السلام نيز در دوران حاملگى چنين بود؛ زيرا فرعون، شكم زنان حامله را مى‏ شكافت و مى ‏خواست پيامبرى كه سلطنت او را سرنگون خواهد كرد، متولد نشود. مادر حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از اين جهت همانند مادر موسى بود (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، سيد محمد صدر، ج 1، ص 262. ) تا اين‏كه دوران بارداریش سپرى شد و آن حضرت به دنيا آمد.

حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) در شرايطى پا به عرصه گيتى گذارد كه خبر ولادت و غيبتش توسط پيامبر صلى الله عليه و آله و اهل بيت آن حضرت بارها به مردم داده شده و جامعه اسلامى به‏ ويژه شيعيان به او معتقد گشته بودند.

در همان‏ عصرى كه امام‏ هادى و امام‏ حسن‏ عسكرى عليهما السلام از غيبت فرزندشان حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) سخن مى ‏گفتند، صاحبان كتب صحاح، بخارى، مسلم، ابوداود، ترمذى و ابن ماجه مى ‏زيستند (اين افراد بين سال‏هاى 256 و 279 درگذشتند. (ر. ك: تاريخ الغيبة الصغرى، ص 241.) ) و روايات نبوى مربوط به حضرت مهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را در كتاب‏هاى خود ثبت مى‏ كردند. از اين رو، براى خليفه عباسى فرصت بسيار مغتنمى بود تا اگر بتواند به مولود امام حسن عليه السلام دست يافته، او را از بين ببرد. با توجه به این مقدمه می گوییم  با توجه به شرایط و مقتضیات سالهای تولد وجود مقدس امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این تولد همراه با یک سری حوادث  صورت گرفت که در این نوشتار به آنها پرداخته می شود.

الف) شرایط هنگام تولد وجود مقدس حضرت(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

تلاشهايى كه عباسيان حاكم بر سامرا و بغداد براى كنترل زندگى امام حسن عسكرى عليه السّلام به عمل آورده بودند، اختفاى مسأله مهم تولّد امام زمان ارواحنا فداه را كاملا توجيه مى ‏كند. همچنين اين نكته را كه در آن زمانها، مسأله غيبت آن حضرت بر سر زبانها بوده و بنى عباس در صدد بودند تا به هر طريق ممكن، راه امامت را بر شيعه مسدود سازند، روشن مى ‏كند.

شيخ مفيد در آغاز شرح حال امام زمان ارواحنا فداه مى‏نويسد: به دليل مشكلات آن دوران و جستجوى شديد سلطان وقت و كوشش بى ‏امان براى يافتن آخرين حجّت خدا ارواحنا فداه ، ولادت آن حضرت بر همگان مخفى ماند. (الارشاد، ص 345)

پيش از آن نيز در روايات امامان عليهم السّلام به ولادت اسرارآميز آن حضرت اشاره شده و حتى اين مطلب يكى از دلايل شناخت وى تعيين شده بود. (منتخب الاثر، ص 287- 288)

تلاش بى ‏وقفه بنى عباس براى يافتن فرزندى از امام يازدهم، در بيشتر منابع تاريخى گزارش شده است. احمد بن عبيد اللّه بن خاقان كه كار خراج قم را بر عهده داشته، درباره موضوع كاوش خانه امام عسكرى عليه السّلام، گزارشى داده كه متن آن چنين است:

وقتى خبر بيمارى امام عسكرى عليه السّلام شايع شد، خليفه به دنبال پدرم فرستاد. او به دار الخلافه رفت و همراه پنج تن از كارمندان نزديك خليفه كه از معتمدان او بودند بازگشت. پدرم به آنان دستور داد تا خانه امام را در كنترل خود گرفته و لحظه به لحظه از احوال و اخبار وى اطلاع داشته باشند؛ آنگاه برخى از طبيبان را فرا خوانده و دستور داد شبانه روز بر بالين امام حضور داشته باشند.

پس از دو يا سه روز به او اطلاع دادند كه امام ضعيف‏تر شده است و او دستور داد طبيبان بر مراقبتهاى خود بيفزايند؛ آنگاه پيش قاضى القضات رفت و از او خواست ده نفر از معتمدان خود را كه از نظر دين و ورع، كاملا به آنان اطمينان دارد به منزل امام عسكرى عليه السّلام بفرستد كه شبانه روز در آنجا باشند. اين وضع ادامه داشت تا آن كه امام وفات كرد. پس از اين حادثه، خانه امام عسكرى عليه السّلام به دستور خليفه بررسى دقيق شد و همه چيز مهر و موم گرديد و پس از آن تلاشهاى پیگيرانه‏ اى براى يافتن فرزندى از آن حضرت آغاز شد؛ حتى كنيزان امام نيز تحت نظر قرار گرفتند تا معلوم شود كدام يك از آنها باردار است؛ يكى از آنها را كه احتمال حمل درباره‏ اش می ‏رفت در حجره‏ اى تحت مراقبت قرار دادند تا وقتى كه باردار نبودن وى مسلم شد. آنگاه ميراث امام را ميان مادر و برادرش جعفر تقسيم كردند. در همين روايت، به دنبال گزارش مزبور، اشاره ‏اى به فرصت طلبى جعفر به منظور جانشينى برادرش شده است؛ از جمله آن كه، وى از عبيد اللّه بن خاقان خواست او را به عنوان جانشينى امام‏ عسكرى عليه السّلام اعلام و معرفى نمايد و او تقاضاى جعفر را رد كرد. (الكافى، ج 1، صص 505- 506؛ الغيبه، صص 131- 132؛ كمال الدين، ج 1، صص 41- 42؛)

روايت ديگرى اشاره بدان دارد كه برخى از شيعيان قم، بى ‏خبر از رحلت امام عسكرى عليه السّلام براى پرداخت وجوه خويش به سامرا آمدند. پس از ورود به سامرا، كسانى آنها را پيش جعفر بردند. قمى‏ ها نخست در صدد امتحان جعفر بر آمدند؛ بدين منظور از وى پرسيدند: آيا او از مبلغ پولى كه با خود آورده‏ اند اطلاع دارد؟ جعفر پس از اظهار بى ‏اطلاعى گفت: تنها خدا از غيب آگاه است. در نتيجه قمى‏ ها از پرداخت پول به او خوددارى كردند. در آن هنگام، شخصى آنها را به خانه‏اى هدايت كرد و در آنجا پس از آن كه مبلغ وجوهات به آنها گفته شد، پول را به شخصى كه درست گفته بود تحويل دادند. جعفر اين موضوع را به معتمد گزارش داد و به دستور او خانه امام و حتى خانه ‏هاى همسايگان آن حضرت تفتيش مجدد شد.

در اينجا بود كه كنيزى به نام ثقيل كه گويا به خاطر حفظ جان امام زمان عليه السّلام ادعاى باردارى كرده بود بازداشت شد و مدّت دو سال تحت نظر قرار گرفت تا اطمينان به عدم باردارى وى حاصل شد؛ سپس او را رها كردند. (كمال الدين، ص 473- 474)

به طور مسلم، چنين حساسيت شديدى از طرف دستگاه خلافت همراه با تحريكات جعفر، بدان سبب بود تا گذشته از كنترل امام دوازدهم، در صورت عدم دسترسى به آن حضرت، دست كم بتوانند اعلام كنند كه امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزندى نداشته است. احضار افراد موثق در منزل امام نيز براى اين بود تا به ادعاى خود در اين باره رنگ حقيقت داده و شيعيان را دچار حيرت و سردرگمى نمايند، چنانكه در ادامه همان نقل از شيخ طوسى افزوده شده: افراد مورد اعتماد مذكور كه در خانه امام حضور داشتند، شهادت دادند كه آن حضرت در گذشته است. (الغيبه، طوسى، ص 132) حقيقت آن است كه مطابق طرح دقيق و منظمى كه از پيش در اين باره ريخته شده بود، مسأله ولادت آن حضرت از اساس از چشم مردم و حتى بيشتر شيعيان به دور مانده و با اين حال مشكل چندانى نيز به دنبال نياورد.

ب) آگاهى برخى از شيعيان از تولّد امام زمان عليه السّلام‏

البته چنين نبود كه كسى از تولد آخرين حجّت خدا آگاهى نداشته و يا پس از تولد، آن حضرت را نديده باشد. برخى از شيعيان مورد اعتماد و عده‏اى از وكلاى امام عسكرى عليه السّلام و كسانى كه در خانه امام مشغول خدمت بودند از اين امر با خبر بودند.

شيخ مفيد از تعدادى از اصحاب، خادمان و ياران نزديك امام عسكرى عليه السّلام روايت كرده كه آنان موفق به ديدار امام زمان عليه السّلام شده‏اند. محمد بن اسماعيل بن موسى بن جعفر، حكيمه خاتون دختر امام جواد عليه السّلام، ابو على بن مطهر، عمرو اهوازى و ابو نصر طريف خدمتگزار خانه امام، از آن جمله بودند. (الارشاد، ص 350- 351 و نك: ينابيع المودّه، ص 461)

بدين ترتيب امام حسن عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به برخى نشان داد و ايشان را جانشين خويش معرفى كرد.

شيخ كلينى از ضوء بن على عجلى روايت كرده كه مردى ايرانى از اهالى فارس به او گفته بود: به منظور خدمت در منزل امام عسكرى عليه السّلام به سامرا رفتم و امام مرا به عنوان مسئول خريد خانه پذيرفت. وى مى‏گويد: روزى حضرت عسكرى عليه السّلام فرزند خود را به من نشان داد و فرمود: «هذا صاحبكم»؛ وى اظهار مى‏ كند كه پس از آن نيز تا رحلت امام آن كودك را نديده است. او مى‏ افزايد: در زمانى كه وى آن حضرت را ديد، حدود دو سال سن داشته است. (الكافى، ج 1، ص 514)

شايد پراهميت‏ ترين ديدار اصحاب امام عسكرى عليه السّلام از حضرت بقية اللّه عليه السّلام زمانى بود كه محمد بن عثمان عمرى از وكلاى خاص امام زمان عليه السّلام همراه با چهل نفر ديگر در خدمت امام بودند. آن حضرت فرزند خود را به آنان نشان داد و فرمود:

هذا إمامكم من بعدى و خليفتى عليكم، أطيعوه و لا تتفرقوا من بعدى فى أديانكم لتهلكوا، أما انّكم لا ترونه بعد يومكم هذا.

اين امام شما پس از من و جانشين من در ميان شماست. از او فرمان بريد و پس‏ از من در دين خود اختلاف نكنيد كه در اين صورت هلاك مى‏شويد و پس از اين هرگز او را نخواهيد ديد.

در ادامه اين روايت آمده است كه: چند روز پس از آن، امام عسكرى عليه السّلام رحلت كرد. (منتخب الاثر، ص 355)

همين روايت را شيخ طوسى نيز نقل كرده و برخى رجال شيعه را كه در اين جمع چهل نفرى حضور داشتند، نام برده كه از آن جمله: على بن بلال، احمد بن هلال، محمد بن معاوية بن حكيم و حسن بن ايوب بن نوح بوده ‏اند. (منتخب الاثر، ص 355)

نام بردن از آن حضرت در آن دوران ممنوع بود و امام عسكرى عليه السّلام تأكيد داشتند كه تنها با عنوان الحجة من آل محمّد عليه السّلام از ايشان نام برند. (كشف الغمه، ج 2، ص 449)

ج) اختلاف پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام‏

مشكلات سياسى و سخت‏گيريهايى كه خلفاى عباسى براى امامان شيعه به وجود مى‏ آوردند، در برقرارى رابطه منظم آنان با شيعيان، نابسامانى‏ هايى را ايجاد مى ‏كرد.

اين مشكل به ويژه، در فاصله رحلت يك امام و جانشينى امام بعدى رخ داد؛ عده‏اى از شيعيان در شناخت امام خود دچار ترديد شدند و مدتى طول مى‏كشيد تا فرقه‏ هاى انشعابى و افكار و انديشه‏ هاى ناروا رو به افول نهاده و امام جديد كاملا استقرار يابد.

گاهى اين مشكلات به قدرى تند بود كه جناحى از شيعه را كاملا از بدنه اصلى آن جدا مى ‏كرد، چنانكه پيدايش و مقاومت واقفه، فطحيه و حتى اسماعيليه را مى ‏توان از مصاديق آن به شمار آورد.

اين مشكل پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام دو چندان بود؛ زيرا گذشته از آن كه تولد و نگهدارى و وصايت امام زمان ارواحنا فداه به طور كاملا محرمانه انجام شده بود، دوران غيبت نيز آغاز شده و تنها پشتوانه نيرومند امامت حضرت حجّت، در يك بخش، ميراث عظيم احاديث موجود درباره اصل مهدويت و پاره‏اى از لوازم آن و در بخش‏ ديگر، استقرار سيستم ارتباطى قوى و حضور برخى از عناصر سرشناس شيعه در ميان امام عسكرى عليه السّلام از يك سو و شيعيان آن حضرت از سوى ديگر بود.

چگونگى پيدايش اختلاف در ميان شيعيان پس از رحلت حضرت عسكرى عليه السّلام در كتابهاى «المقالات و الفرق» و «فرق الشيعة» نوبختى به تفصيل گزارش شده است. شيخ مفيد گزارش نوبختى را با تلخيص و اضافاتى نقل و نقد كرده است.

اشعرى از پانزده فرقه نام مى ‏برد كه هر يك اعتقاد خاصى درباره جانشينى امام عسكرى عليه السّلام را دنبال كردند؛ چنان كه شمارى در امامت امام يازدهم نيز دچار ترديد شدند، چرا كه گمان مى‏كردند فرزندى از ايشان باقى نمانده است، بنابراين، در امامت خود آن بزرگوار هم ترديد كردند. نوبختى ابتدا از چهار فرقه نام برده اما در ضمن تشريح تك تك آنها، از سيزده فرقه ياد كرده است. شيخ مفيد به نقل از نوبختى، چهارده فرقه را نام برده است. (المقالات و الفرق، ص 102- 116؛ فرق الشيعة، ص 96- 112)

شيخ ديدگاههاى اصلى اين فرقه‏ ها را- كه ذيلا به جمع‏بندى آنها خواهيم پرداخت- نقل كرده و با استناد به روايات و استدلالهاى كلامى، به نقد آنها پرداخته است.( الغيبه، طوسى، صص 130- 135) در مقام جمع‏بندى فرقه‏ هاى مزبور، مى‏توان گفت كه آنها از لحاظ اصولى، به پنج گروه به ترتيب زير تقسيم مى‏شوند:

1- كسانى كه رحلت امام عسكرى عليه السّلام را باور نداشته و او را به عنوان «مهدى آل محمد عليهم السّلام» زنده مى‏دانند و به نام «واقفه»؛ يعنى كسانى كه بر امام عسكرى توقف كرده‏اند، شناخته مى‏شوند. (كمال الدين، ص 40)

2- كسانى كه پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام به برادر آن حضرت جعفر بن على الهادى گرويده و به دليل آن كه فرزند امام عسكرى عليه السّلام را نديده بودند، به امامت جعفر ملقب به كذاب گردن نهادند كه دسته‏اى از آنان وى را به جانشين امام يازدهم و دسته‏اى ديگر او را به عنوان امام يازدهم مى ‏شناختند: به اينها «جعفريه» مى‏گفتند.

3- عده‏اى كه پس از انكار امامت حضرت عسكرى عليه السّلام به امامت اولين فرزند امام هادى عليه السّلام «محمد» كه در حيات پدر چشم از جهان فرو بسته بود، گرويدند؛ به اينان «محمديه» گفتند.

4- شمار ديگرى بر اين باور بودند، همانگونه كه پس از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ديگر پيامبرى نخواهد آمد، پس از رحلت امام عسكرى عليه السّلام نيز امامى وجود نخواهد داشت.

5- فرقه ديگر، اماميه بودند كه اكثريت قريب به اتفاق شيعيان را تشكيل مى ‏دادند و به امامت حضرت مهدى عليه السّلام اعتقاد داشتند. اين جريانى بود كه رهبرى اصولى شيعيان امامى را به عهده گرفت. (تاريخ سياسى غيبت امام دوازدهم، صص 103- 112)

از اين فرقه ‏ها، تنها فرقه‏اى كه مورد حمايت برخى از چهره‏ هاى معروف قرار گرفت، قائلين به امامت جعفر بن على است كه به نوشته نوبختى، يكى از متكلمان كوفه به نام على بن الطاحى از آنها حمايت كرد و خواهر فارس بن حاتم قزوينى- غالى مشهور- نيز او را در اين كار يارى داد. (فرق الشيعة، ص 99) پيش از آن نيز، هواداران فارس بن حاتم كه از طرف امام هادى عليه السّلام سخت مورد ملامت قرار گرفته بود، در زمان حيات امام عسكرى عليه السّلام مسأله امامت جعفر را مطرح مى‏ كردند. گاه هم گفته مى‏شد كه محمد فرزند امام هادى عليه السّلام كه در واقع امام بوده، پس از خود، جعفر را به امامت برگزيده است.

آنچه مسلم است اين كه فرقه جعفريه- به معناى طرفداران امامت جعفر بن امام هادى عليه السلام ، سرسخت ترين مخالفان اماميه بوده و در ميان شيعيان نيز هوادارانى از غاليان و جز آنها داشته‏ اند. نمونه آنها، همان على طاحن  و نيز على بن حسن بن فضال است كه از فطحى مذهبان بود و در ادامه، به امامت جعفر معتقد شد. شايد بتوان گفت كه پس از انشعاب زيديه و اسماعيليه، ايجاد گرايش شيعى پيرو جعفر، انشعاب بزرگى بود كه رخ داد و گرچه در بغداد به دليل گرايش آل نوبخت به تشيع امامى دوامى نياورد، در نقاط ديگر به طور محدود به زندگى خود ادامه داد.

شيخ مفيد تأكيد فرموده، در سال 373 هجرى كه وى مشغول تنظيم اين متن‏ بوده، از فرق چهارگانه بالا، تنها اماميه موجوديت خود را ادامه مى‏دهد و در وصف آنان چنين مى‏ گويد:

اماميه از نظر تعداد و از لحاظ علمى، پرجمعيت‏ترين فرقه شيعه هستند. آنان دانشمندان علم كلام و صلحا و عبادت‏ پيشگان فقيه و علماى حديث و ادبا و شعراى زيادى را به خود اختصاص داده‏ اند. اينان «وجه الامامية و رؤساء و المعتمد عليهم في الديانة» مى ‏باشند. (الفصول المختاره، ص 261)

شيخ طوسى نيز پيروى براى مذهب وى نشناسانده است. (الغيبه، ص 218) با اين حال شواهد نشان مى‏ دهد كه در برخى از نقاط دور دست، يارانى براى جعفر مانده‏ اند كه تاكنون نيز مذهب خويش را حفظ كرده‏ اند. (تفصيل اين مسأله را بنگريد در: مكتب در فرآيند تكامل، صص 120- 121)

مذهبى كه توانست خود را در مركز خلافت اسلامى حفظ كرده و حضور قاطع خود را نگاه دارد، مذهب امامى بود كه به فرزند امام عسكرى عليه السّلام حضرت حجة بن الحسن العسكرى- عجل الله تعالى فرجه الشريف- ايمان آورد و توانست عمده شيعيان را در مسيرى مشخص هدايت كند. اين نشانگر آن است كه اقدامات صورت گرفته و مقدماتى كه از پيش براى چنين تحوّلى ترتيب داده شده بود، از چنان دقت و استحكامى برخوردار بود كه به راحتى از گرفتارى اكثريت شيعه در وادى فرقه ‏سازيهاى مخرب، جلوگيرى كرده است.

به هر روى بايد توجه داشت كه مسأله غيبت، به سادگى براى جامعه شيعه حل نشده و در دهه‏هاى پايانى قرن سوم و نيز قرن چهارم، دشواريهاى زيادى در اين زمينه در جامعه شيعه به وجود آمد. همين امر بود كه علماى شيعه را بر آن داشت تا به تفصيل درباره مسأله غيبت به تأليف پرداخته و ابعاد آن را روشن كنند. بسيارى از عالمان اين دوره آثارى در اين موضوع تأليف كرده‏اند.

محمد بن بحر رهنى در انتهاى قرن چهارم، كتابى در اين زمينه نگاشت. (معالم العلماء، ص 96 ) شيخ صدوق، به عنوان بزرگترين محدث شيعى در نيمه قرن چهارم، كتاب پرارج «كمال‏ الدين و تمام النعمه» را در پاسخ به همين شبهات و حيرتهايى تأليف كرد كه در اين زمينه به وجود آمده بود. محمد بن ابراهيم نعمانى در همين قرن، كتاب الغيبه خود را براى دفع ترديدى كه براى شيعيان رخ داده و سبب اختلاف ميان آنها شده بود تأليف كرد. (الغيبه، نعمانى، ص 21) او علت اين شك و ترديدها را عدم توجه به روايات فراوانى كه درباره مسأله غيبت وارد شده، دانسته و خود اين مهم را بر عهده گرفته است. به جز نعمانى كه در نيمه اول قرن چهارم هجرى كتاب الغيبه را نوشت، بسيارى در اين باره تأليفاتى دارند؛ از جمله در قرن چهارم، شيخ مفيد چندين نوشته تأليف كرد كه نجاشى در رجال خود از آنها نام مى ‏برد. (رجال النجاشى، صص 283- 287)

پس از مفيد، مهمترين اثر در اين زمينه را شيخ طوسى در سال 447 با عنوان «كتاب الغيبه» پديد آورد. با گذشت زمان طبعا ضرورت بررسى و تبيين مسأله غيبت و پاسخ گويى به مسائل جنبى آن، به طور جدى احساس مى‏شده است. (درباره به سير كتاب‏نويسى درباره مسأله غيبت بنگريد: نور مهدى عليه السّلام، مقاله سير تاريخى غيبت امام، صص 77- 95)  شيخ طوسى اين ضرورت را در آغاز كتاب خود خاطر نشان كرده است. (الغيبه، صص 2- 3)

منبع : کتاب حیات فکری و سیاسی امامان شیعه علیهم السلام ، تالیف رسول جعفریان

ارسال شده در: 10 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 11785 دفعه

فعاليتها و تلاشهاى امام سجاد (علیه السلام)

جمع‌آوری کننده: عبدالمجید بحرینی
مقدمه:
امام چهارم فرزند برومند حسين بن على بن ابى طالب عليهم السلام در نيمه جمادى الاخر سال 38 هجرى- دو سال قبل از شهادت امام على عليه السلام- ديده به جهان گشود. (طبرسى، ص 251) [تاريخهاى ديگرى هم گفته شده است مانند: 15 جمادى الاولى سال 36، 21 شعبان سال 38، سال 37 و پنجم شعبان سال 38. (ر. ك عوالم، ج 18، ص 12- 14) سيد جعفر شهيدى در تاريخ مشهور خدشه كرده و آن را صحيح ندانسته و تاريخ صحيح ولادت را سال 48 هجرى دانسته است، ر. ك زندگانى على بن الحسين، شهيدى، ص 30- 37]
نام آن بزرگوار على، و كنيه مشهورش «ابوالحسن»  و لقبهاى معروفش‏  «زين‏العابدين»، «سيّد الساجدين»، «ذوالثفنات» و «سجاد» است. (عوالم، ج 18، ص 16 به نقل از فصول المهمه، ص 183)
نويسنده محقق، دكتر سيد جعفر شهيدى مى‏نويسد:
 «هريك از اين لقبها نشان دهنده مرتبه‏اى از كمال نفس و درجتى از ايمان و مرحله‏اى از تقوا و پايه‏اى از اخلاص است و بيان دارنده اعتماد مردم به دارنده اين لقبها: سيد عابدان، پيشواى زاهدان (قدوة الزاهدين)، مهتر پرهيزكاران (سيد المتقين)، امام مؤمنان، زيور صالحان (زين الصالحين)، چراغ شب زنده داران (منار القانتين)، (داراى) پيشانى پينه بسته (ذوالثَفَنات) و چنانچه خواهيد خواند او به حقيقت مظهر نمايان اين صفتها بوده است و اين گفته‏اى است كه همگى برآنند.» (سيد جعفر شهيدى، ص 8)
امام سجّاد عليه السلام انسانى كامل و برگزيده حق و در همه جهات اخلاقى، عبادى و علمى به اوج كمال رسيده و نمونه مجسّم قرآن كريم و رسول امين صلى الله عليه و آله بود. در دوران سياه حكومت اموى كه ارزش‏هاى انسانى به‏فراموشى سپرده شده و مردم به جاى مشاهده زهد، ساده‏زيستى، تواضع، نوع‏دوستى و رعيّت‏پرورى از زمامداران خود به‏عنوان خليفه پيامبر صلى الله عليه و آله، شاهد دنياطلبى، اشرافيّت، تجمل‏گرايى، خودمحورى وظلم و ستمگرى آنان بودند، آن امام همام چون خورشيدى فروزنده درخشيد و وجودش مجمع همه فضائل و ارزش‏هاى فراموش شده گشت؛ چندان‏كه دوست و دشمن را به‏تحسين واداشت. جاحظ از دانشمندان بزرگ اهل سنّت در قرن سوّم هجرى در وصف آن حضرت مى‏نويسد:
اما على بن حسين، درباره او نظر خارجى را چون شيعه، شيعه را چون معتزلى، معتزلى را چون عامى و عامى را چون خاص ديدم و كسى را نديدم كه در فضيلت او يا مقدّم بودنش بر ديگران ترديدى داشته باشد. (عمدة الطالب، ص 160)
محمد بن طلحه شافعى درباره امام مى‏نويسد:
او، زينت عبادت كنندگان، پيشواى زاهدان، سرور پرهيزكاران و امام مؤمنان است.
سيره‏اش گواه آن است كه وى فرزند صالح رسول خدا صلى الله عليه و آله و سيمايش بيانگر قرب او نزد پروردگار است .... (مطالب السؤول، ص 77)
امام سجاد علیه السلام در طول امامت خود برای تکمیل قیام پدر بزگوار خویش آقا اباعبدالله الحسین علیه السلام و حفظ و گسترش شیعه و فرهنگ شیعه دست به تلاش هایی زدند که در این نوشتار به برخی از آنها اشاره می شود.
1. سازمان بخشيدن به تشكيلات سياسى شيعه‏
با وقوع حادثه عاشورا، رعب و وحشتى عظيم در جهان اسلام و به خصوص در بين شيعيان و دوستداران اهل بيت عليهم السلام ايجاد شد. همه كسانى كه با حكومت فاسد و ظالم اموى مخالف بودند، احساس كردند كه دستگاه حاكم براى حفظ اقتدار و سيطره خود به كشتن سرشناس‏ترين شخصيت زمان و فرزند پيامبر (صلی الله علیه وآله) دست يازيده و طبيعى است كه از هيچ اقدام ديگرى روى گردان نيست. اين رعب و وحشت با حوادثى مانند كشتار مردم مدينه و به منجنيق بستن خانه خدا تكميل شد.
تبليغات گسترده مبلغان دربارى به نفع حكومت اموى و عليه مخالفان آنان به‏ خصوص بنى هاشم، ممنوعيت نقل احاديث پيامبر (صلی الله علیه وآله) در مورد اهل بيت و جعل احاديث به نفع دستگاه حاكم و تهديد و تطميع، همه و همه دست به دست هم داده و اهل بيت عليهم السلام را در مظلوميتى بى نظير قرار داده بود. بعد از گذشت پنجاه سال از وفات رسول خدا (صلی الله علیه وآله) اهل بيت آن حضرت در دو شهر مكّه و مدينه كه زادگاه و پرورشگاه اسلام بودند، طرفدار نداشتند و در كوفه نيز دوستداران ايشان تحت سيطره مردى خون آشام همچون عبيدالله زياد بودند. امام سجاد (عليه السلام) در مورد همين برهه از زمان مى‏فرمايد:
«ما بِمَكَّةَ وَ الْمَدينَةَ عِشْروُن رَجُلًا يُحِبُّنا» (مجلسی، ج 4، ص 143) در مكّه و مدينه بيست نفر نيست كه ما را دوست داشته باشد.
                        الف) گروه مردّدها
از طرف ديگر با شهادت امام حسين شيرازه تشكيلات شيعه از هم پاشيد و اين گروه اصيل اسلامى مى‏رفت تا به طور كامل از صحنه محو گردد، زيرا امام محور تشكيلات شيعه بود و امام حسين (عليه السلام) در كربلا به شهادت رسيده بود و امام سجاد (عليه السلام) تنها بازمانده خاندان نبوت بود كه محور بودن ايشان براى بسيارى از شيعيان جا نيفتاده بود و به همين جهت در درون جبهه شيعه ترديد و سرگردانى راه يافت و بسيارى از افراد نسبت به امامت امام سجاد (عليه السلام) مردّد شدند و عمويش محمد حنفيه فرزند امام على (عليه السلام) را به عنوان امام پذيرفتند. دكتر سيد حسين جعفرى مى‏نويسد:
 «تا هنگامى كه حسين (عليه السلام) زنده بود، شيعيان متّحد و يكپارچه بودند و او را تنها پيشوا و امام خاندان پيامبر مى‏دانستند، ولى شهادت ناگهانى او و تقّيه على بن الحسين (عليه السلام) تنها فرزند باقيمانده‏اش كه به زين‏العابدن شهرت دارد، شيعيان را در حال آشفتگى قرارداد و خلايى را در رهبرى فعّال پيروان اهل بيت به وجود آورد.» (تشيّع در مسير تاريخ، جعفرى، ترجمه دكتر آيت اللهى، ص 212 )
و در جاى ديگر مى‏نويسد:
 «با وجود اين (كه امام حسين عليه السلام به امامت فرزندش تصريح كرده و ام سلمه را به ردّ ودايع امامت به امام سجاد عليه السلام امر كرده بود) اكثر شيعيان از محمد حنفيّه و نه از زين العابدين پيروى كردند.» (همان مدرك، ص 114)
ايشان خاطر نشان مى‏شود كه در رابطه با امامت امام حسن و امام حسين عليهما السلام بيشترين تاكيد شيعيان از آن جهت بود كه آنان نسل پيامبر بودند در حالى كه ابن حنفيه فرزدند على (عليه السلام) بود. ايشان در بيان اين تغيير ملاك مى‏نويسد:
«شايد تنها پاسخ به اين معما را در اين حقيقت بتوان يافت كه اكثر شيعيان خالص و هسته مركزى معتقدين به اين آيين با آن موضعگيرى مكتبى در مسأله رهبرى بلافصل نسل پيامبر، دارفانى را وداع گفته و از نظر كمّى كاهش يافته بودند. اينان در قتل عام كربلا همراه با حسين عليه السلام و سپس در جنگ عين الورده تحت فرماندهى سليمان بن صرد خزاعى جان خود را فدا كردند.» (تشيّع در مسير تاريخ، جعفرى، ترجمه دكتر آيت اللهى، ص 212)
قاسم بن عوف يكى از ياران امام سجاد (عليه السلام) است كه به اعتراف خودش مردّد بين على بن الحسن (عليه السلام) و محمد حنفيّه بوده است. (رجال طوسى، ص 124 )  و ابى بُجَير عالم اهواز اول از طرفداران محمّد حنفيّه بود. (عوالم، ج 18، ص 37)
امويان نيز معتقد بودند كه با قتل عام كربلا، آل على ريشه كن شده ديگر به عنوان يك جناح مخالف نمايان نخواهند شد و آنها از اين جهت خيالشان راحت شده بود و مردم نيز ديگر اميدى به روى كار آمدن خاندان پيامبر نداشتند و به حساب همه شيعه گروهى نابود شده بود. (ر. ك دراسات و بحوث، ص 84)
در چنين اوضاع و احوالى امام سجاد وظيفه رهبرى و امامت شيعه را به دست گرفت و به سازمان دادن دوباره شيعيان اقدام كرد. بدين منظور چند كار از باب مقدّمه لازم بود.
1-  تبين انديشه اصيل اسلامى كه بايد مبناى حكومت قرار گيرد. هدف عمده امامان تشكيل حكومت بر مبناى فرهنگ و فكر اسلامى است. ولى متأسفانه در آن زمان از اسلام حقيقى جز نامى باقى نبود و اسلام واقعى ناشناخته‏ترين چيزها بود. از اين رو اولين وظيفه امام تبيين اسلام ناب بود. جهل و ناآگاهى مردم نسبت به اسلام اصيل به قدرى عمومى و فراگير بود كه حتى بعضى از بنى هاشم را نيز شامل مى‏شد. نقل شده مردم و حتى عده‏اى از بنى هاشم در زمان امام سجاد (عليه السلام) در اثر اختلاف نقلها و فتواها نمى‏دانستند كه چگونه نماز بگذارند و حج كنند. (همان مدرك، ص 80 به نقل از كشف القناع عن حجية الاجماع، ص 67)
دست جعل، تحريف و تضييع در همه مفاهيم و احكام اسلامى وارد شده و هيچ چيز با آن كه پيامبر ارائه كرده بود، مطابقت نداشت.
زُهرىّ عالم اموى زمان گويد:
 «در دمشق بر انس بن مالك (از اصحاب رسول خدا ( صلی الله علیه وآله)) وارد شدم. او در حالى كه تنها بود، گريه مى‏كرد. علت گريه‏اش را جويا شدم؛ گفت:
«لا اعْرِفُ شَيْئاً مِمَّا ادْرَكْتُ الَّا هذِهِ الصَّلاةَ وَ قَدْ ضُيِّعَتْ» (همان مدك، به نقل از جامع بيان العلم، ج 2، ص 244) از آنچه در عهد رسول خدا درك كرده بودم (در بين شما) جز نماز نشناختم كه آن هم ضايع شد.
حسن بصرى مى‏گفت:
«اگر اصحاب پيامبر بر شما وارد شوند جز قبله شما را به رسميت نمى‏شناسند.» (همان مدرك به نقل از جامع بيان العلم، ج 2، ص 244- 245)
و عبدالله بن عمرو بن عاص مى‏گفت:
«اگر دو نفر از اصحاب پيامبر با كتاب خدا در يكى از دره‏ها خلوت كرده باشند و حالا بر مردم وارد شوند، هيچ چيز از (اعمال، اخلاق و عقايد) اين مردم را به رسميت نمى‏شناسند.» (همان مدرك به نقل از موطأ مالك چاپ شده باتنوير الحوالك، ج 1، ص 93 و جامع بيان العلم، ج 2، ص 244 )
بنابراين طبيعى است كه امام در چنين شرايطى اولين وظيفه خود را تبيين اسلام ناب و زدودن غبار جعل وخرافه از چهره تابناك آن قرار دهد.
2- دومين وظيفه مهم امام آشنا كردن مردم با مبلغان و معلمان واقعى اسلام بود.
بايد اسلام شناسانِ حقيقى را به مردم معرفى مى‏كرد تا از اجتماع آنها حول و حوش عالم نمايان دربارى و جاعلان حديث و ناقللان اخبار و روايات نادرست جلوگيرى شود و مردم به مرجع حقيقى سنّت مراجعه كنند و از منشاء و سرچشمه زلال حقايق و معارف سيراب شوند و بايد اين معنا را روشن مى‏كرد كه ولايت و امامت و حكومت حق اينهاست. غير اينها شايستگى عهده‏دارى اين مقام منيع را ندارند.
3-  ايجاد تشكيلاتى تا محور حركتهاى سياسى آينده باشد و تربيت كادرهايى تا مسؤوليتهاى مهم را در اين راستا به عهده گيرند. (تلخيص از پژوهش در زندگى امام سجاد (عليه السلام)، آيت الله خامنه اى، ص 28- 31)
امام در هر سه محور فوق فعاليت مؤثر و سازنده خويش را آغاز كرد و اما در محول اول، شرايط به گونه‏اى بود كه امام نمى‏توانست مفاهيم مورد نظر خود را آشكار و صريح بيان كند و بدين جهت دو روش پيش گرفت:
الف) موعظه و نصيحت‏
ب) دعا
امام در بيانات نصيحت‏گونه خويش در قالب وعظ و تفسير به بيان مفاهيم اسلامى و نشر آن پرداخت بنى‏اميه سعى و كوشش داشتند مردم را به ظاهر دين مشغول كرده و از باطن آن باز دارند ولى امام (عليه السلام) سعى داشت مردم را از اين ظاهر عبور داده و به باطن و مفهوم و معناى دين برساند. امام سعى مى‏كرد مفاهيم آيات قرآن را تشريح كند و علاوه بر قرائت قرآن با صداى نيكو، مفاهيم آن را بازگو مى‏كرد. به نمونه‏هايى در اين مورد توجه كنيد:
الف- اما در تفسير آيه شريفه «وَلَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياةٌ» فرمود:
«و براى شما) اى امت محمد (صلی الله علیه وآله) (در قصاص حيات و زندگى است) زيرا هر كس كه تصميم به قتل ديگرى بگيرد وقتى بداند كه از او قصاص مى‏كنند، از قتل دست مى‏كشد، پس هم حيات او تأمين شده و هم حيات آن كس كه مى‏خواست بكشد و هم حيات غير آن دو وقتى بدانند قصاص واجب است و از ترس قصاص جرأت بر كشتن ديگران پيدا نمى‏كنند (اى صاحبان لبّ) و صاحبان عقل (شايد تقوا بورزيد»
بعد امام فرمود:
- بندگان خدا، اين قصاص مربوط به كسى است كه او را كشته‏ايد و دستش را از دنيا كوتاه كرده‏ايد آيا شما را خبر دهم از كشتنى بدتر از اين و قصاصى سخت‏تر از اين قصاص؟
-   بلى اى فرزند پيامبر.
 -   بدتر از اين، كشتنى است كه جبران پذير نسيت و بعد از آن هيچگاه حيات نمى‏يابد.
- آن چيست؟
- اينكه كسى او را از نبوت پيامبر (صلی الله علیه وآله) و ولايت على بن ابيطالب (عليه السلام) گمراه كند و او را به غير راه خدا ببرد و به پيروى دشمنان على و اعتقاد به امامت آنها و دفع على از حقش و انكار فضيلت على وا دارد و به اداى حق واجب امام على (عليه السلام) بى‏اعتنا سازد. اين است آن قتلى كه عبارت است از جاودانه كردن مقتول در آتش جهنم براى هميشه و جزَا و كيفر اين قتل مثل آن جاودانه ماندن در عذاب جهنم است.
ب- يكى ازقضات كوفه از امام درباره اين آيه سؤال كرد: «وَجَعَلْنا بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ الْقُرَى الَّتى‏ بارَكْنا فيها قُرىً ظاهِرَةً وَ قَدَّرْنا فيهَا السَّيْرَ سيرُوا فيها لَيالِىَ وَ ايَّاماً امِنينَ» (سبأ، آيه 18. ميان آنها و شهرهايى كه در آنها پر نعمت گردانديم باز قريه هايى (نزديك به هم) قرار داديم و منزلهايى برابر معين كرديم. در آن راهها ايمن از گزند، شبها و روزها سفر كنيد.)
امام فرمود:
- مردم در مورد آن قريه‏هاى مبارك چه مى‏گويند؟
-  مى‏گويند منظور مكه است.
- آيا دزدى (و ناامنى) در شهرى بيشتر از مكّه ديده‏اى؟!
 - پس مراد چيست؟
-   منظور مردانى (معين) هستند.
- آيا در كتاب خدا نظير دارد؟ (كه به مردانى قريه گفته شده باشد.) ‏
- آيانشنيده‏اى كلام خدارا: «وَكَايِّنْ مِنْ‏قَرْيَةٍ عَتَتْ عَنْ‏امْرِ رَبِّها وَ رُسُلِهِ» (طلاق، آيه 8. چه بسا قريه‏هايى كه از فرمان پروردگارشان و پيامبرانش سر باز زدند)  وَ «وَتِلْكَ‏الْقُرى‏ اهْلَكْناهُمْ» (كهف، آيه 59. آن قريه‏ها را هلاك كرديم‏)  و «وَاسْأَلِ‏الْقَرْيَةَ الَّتى‏كُنَّافيها والْعيرَ الَّتى‏اقْبَلْنا فيها» (يوسف، آيه 82. از شهرى كه در آن بوده‏ايم و از كاروانى كه همراهش آمده‏ايم بپرس‏)
 وآيات ديگر.
- فدايت شوم، آنان كيانند؟
-   آنان ما هستيم. آيا نشينيده‏اى كه مى‏فرمايد: «سيرُوا فيها لَيالِىَ وَ ايَّاماً امِنينَ» يعنى در امان از انحراف. (احتجاج، ص 313)
اين بيانات امام، موعظه‏اى بود و علاوه بر اينكه مفاهيم مورد نظر به اذهان القاء مى‏شد، تعرّض آشكار به حكومت نبود. از ديگر بيانات موعظه‏اى امام، وعظ و نصيحتى است كه آن بزرگوار براى تذكر اصحابش در هر جمعه القا فرموده است. اين موعظه براى اين بوده كه دوستداران آن حضرت در هر جمعه در اجتماع خود يا به طور خصوصى بخوانند، جالب اينجاست كه دايره مخاطبان اين موعظه وسيع است و همه مردم را در بر مى‏گيرد. خطاب اين موعظه «اى مردم است». نه «اى برادران» يا «اى مؤمنان». در اين روايت نيز امام تعرض صريحى به دستگاه حاكم ندارد، بلكه در صدد تبيين فكر صحيح اسلامى و جا انداختن آن براى مردم مى‏باشد. امام در اين وعظ بليغ صحنه قيامت و سؤال و نوع سؤالها را ترسيم مى‏كند:
«اى مردم از خدا بترسيد و بدانيد كه به سوى او باز مى‏گرديد و ... آگاه باشيد اولين سؤال از پروردگارى است كه مى پرستيد و از پيامبرتان و از دينتان و از كتابتان و از امامى كه ولايتش را پذيرفته‏ايد و از....»
و بعد از توجه دادن بليغ به آخرت و انذار از عذاب و مرگ زودرس، آنان را به زهد و بى‏اعتنايى به زخارف دنيا دعوت و بى‏اعتبارى دنيا را تذكر مى‏دهد. (ر. ك ائمتنا، ج 1، ص 284- 286 و پژوهش در زندگى امام سجاد (عليه السلام)، ص 35- 37)
ب) رساله حقوق‏
رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) از بيانات امام در همين راستاى وعظ و نصيحت است. از اقدامات مهم و اساسى امام سجاد (عليه السلام) تنظيم اين رساله شريف است. حقوقى كه با مراعات آنها حيات انسانى تنظيم و تضمين مى‏شود و دين و شريعت براى تحقّق اين حقوق نازل شده پيامبران به استيفاى اين حقوق و رساندن آن به صاحبانش همت گماشته‏اند. در حقيقت امام اين رساله شريف را كه به منزله قانون اساسى حكومت اسلامى است، براى بشريت فرستاده است. امام با تبيين اين رساله شريف نشان داد كه وضع قانون مترقى و متناسب با روح بشرى فقط شايسته امام عالم متصل به منبع وحى است و ديگران بايد به او رجوع كنند. اين رساله را امام سجاد عليه السلام در زمانى نوشت كه از ديدگاه حكومت اين حقوق فراموش شده و به طاق نسيان سپرده شده بود. حقوقى كه حتى نام بردن و تصور آنها جرم بود از جمله: حق سلطان بر رعيت، حق رعيت بر سلطان، حق مملوك، حق آزاد كننده بر برده آزاد شده، حق برده آزاد شده بر كسى كه او را آزاد كرده است، حق امام جماعت، حق هم دينان، حق اهل ذمهّ و ....
رساله حقوق امام سجاد (عليه السلام) به دو متن ذكر شده است. يك متن مفصل كه در كتاب تحف‏العقول نقل شده است و شامل پنجاه حق است و يك متن مختصر كه در كتاب خصال و امالى و فقيه شيخ صدوق ذكر شده است و محدّت نورى احتمال داده كه متن دوم مختصر همان متن اول باشد كه از امام (عليه السلام) صادر شده است. (عوالم، ج 18، ص 314)  اين رساله شريف شامل پنجاه حق است.( تحف العقول، ص 270، البته در نقل شيخ صدوق، 51 حق است‏)
حق خدا.
حق نفس.
حقوق جوارح هفتگانه (زبان، گوش، چشم، دست، پا، شكم و آلت تناسلى.)
حقوق افعال (نماز، روزه، صدقه، قربانى.)
حقوق پيشوايان سه گانه (سلطان، معلّم، مولا.)
حقوق رعيتها و زير دستها (رعيت سلطان، شاگران، همسر، بنده).
حقوق ارحام و خويشاوندان (مادر، پدر، فرزند، برادر و خويشاوندان ديگر)
حقوق اجتماعى (مولايى كه تو را آزاد كرده است، بنده‏اى كه آزاد كرده‏اى، كسى كه به تو نيكى كرده است، مؤذّن، بدهكار، طلبكار، رفيق، خصم مدعى (طلبكار)، خصم مدعى عليه (بدهكار)، مشورت خواه، مشاور، نصيحت جو، بزرگترها، كوچكترها، سائل، كسى كه از او چيزى مى خواهى، كسى كه سرّى به تو سپرده، كسى كه به تو بدى كرده، هم دينان و اهل ذمّه)
اين رساله شريف كامل‏ترين متن حقوقى است كه از امامان عليهم السلام به دست ما رسيده است.
ج) صحيفه سجاديه‏
ثمره كوشش‏هاى تبيينى امام در قالب دعا، صحيفه سجاديه است. روش دعا، دومين روشى بود كه امام سجاد براى تبيين معارف دينى در عصر اختناق، فساد و فحشاى اموى پيش گرفت، امام در اين شرايط براى بيان بخشيى از عقايد و فرهنگ اسلامى از دعا بهره گرفت و بار ديگر تحركى در مردم به سوى بنگى و عبوديت ايجاد كرد.
در ميان دعاهاى صحيفه سجاديه، تعبيرى وجود دارد كه بسيار تكرار شده و كمتر دعايى است كه آن را نداشته باشد و آن صلوات بر پيامبر و آل اوست. زمانى كه حتى ناميدن اشخاص به نام على از طرف حكام بنى اميه جرم قابل مجازات بود و سبّ امام على (عليه السلام) وسيله‏اى براى تقرب به دستگاه حكومت، بكار گرفتن اين تعبير، ارزش خود را به خوبى نشان مى‏دهد.
در زمان امام سجاد عليه السلام ، امت اسلام به يك نظريه كامل و انقلابى در تبيين اساس دين و مبناى حكومت و رفتار انسانها نياز داشت و صحيفه سجاديه در راستاى رساله حقوق و بيانات موعظه‏اى امام سجاد، جوابى به اين نياز بود.
صحيفه مشتمل بر معارف توحيدى و عرفانى، مطالب اخلاقى و مجموعه عظيمى‏ از اخلاف و آداب است كه بعد از قرآن و نهج البلاغه، هيچ كتابى به غناى آن نمى‏رسد.
امامان اهل بيت و شيعيان آنان نسبت به صحيفه سجاديه عنايت خاصى داشتند و به سندهاى متعدد آن را روايت كرده‏اند و بر نوشتن، تعليم و تدريس آن همت گماشته‏اند و علاوه بر آن، عده‏اى از علماى شيعه در كتب احاديث جستجو كرده‏اند تا دعاهاى امام سجاد عليه السلام كه در صحيفه نيامده جمع آورى نمايند و درپى همين تلاش صحيفه سجاديه ثانيه و ثالثه و ... نوشته شده است. «1»
صحيفه را به خاطر اهميت آن (اخت القرآن/ خواهر قرآن)، «انجيل اهل بيت» و «زبور آل محمد» هم ناميده‏اند. «2»
امام در صحيفه سجاديه فقط به مسائل اعتقادى، عبادى، اخلاقى، فردى و موعظه‏اى نپرداخته بلكه مسائل مهم سياسى و اجتماعى را نيز بيان كرده است. از جمله دعاهاى سياسى امام سجاد مى‏توان به «دعا براى مرزداران» اشاره كرد.
در زمانى كه حكومت مورد تاييد امام نيست. آن حضرت در يك دعاى طولانى به بيان اهميت جهاد پرداخته و براى مرزداران و يارى كنندگان آنان دعا كرده است و با اين دعا اعلام كرده كه رعايت مصلحت اسلام و حفظ موجوديت آن بر همه لازم است اگر چه حكومت نيز منحرف باشد.
دعاى ديگر، دعاى استسقاء و طلب باران است. امام با اين دعا به شكل صريح و آشكار حساسيت خود را نسبت به مسائل اجتماعى و مصالح امت اسلام نشان مى‏دهد و اثبات مى‏كند كه فقط او شايستگى خلافت رسول خدا را دارد و اوست تنها واسطه بين زمين و آسمان.
دعاى براى همسايگان و دوستداران (دعاى 26) نيز از اين زمره دعاهاست. امام در اين دعاى شريف ضمن دعاى براى حفظ آنان از شر دشمنان، آنان را به اخلاق نيكو، حفظ اسرار، يارى مظلومان و ... ارشاد و راهنمايى مى‏كند.
در آخر توصيف يكى از نويسندگان مصرى را ذكر مى‏كنيم. او مى‏نويسد:
 «صحيفه سجاديه‏»
كتاب جهاد است به هنگام تنهايى و بى ياورى‏
كتاب سخن است در سكوت‏
كتاب آمادگى است هنگام افتادگى‏
كتاب فرياد است در سكوت‏
كتاب تعليم و ياد دادن است با لبان مهر شده‏
كتاب مسلح گشتن است هنگام گرفته شدن همه سلاحها.» (جهاد الامام السجاد، ص 231)
2. تبيين و تثبيت مسأله امامت 
امامت به عنوان يكى از اركان دين اسلام، از همان ابتدا مهمل گذاشته شد از اين رو يكى از محورهاى مهم فعاليت امامان عليهم السلام شناساندن اين مقام و صاحبان اصلى آن به مردم بود. امامان شيعه عليهم السلام هر جا موقعيت مناسبى يافتند، امامت و اهميت آن را بيان نمودند و خود را شايستگان تصدى آن مقام معرفى كردند و هيچگاه اين حقيقت را كتمان ننمودند. دومين محور مهم فعاليت امام سجاد (عليه السلام) معرفى مربيان و معلمان حقيقى و حاكمان الهى و صاحبان منصب امامت بود تا مردم با شناختن امام حق، دست از امام جور بكشند. ايشان به گونه‏هاى مختلف خود را به عنوان امام حق و عترت‏پيامبر معرفى كرد.
الف- در خطبه‏ها
در خطبه‏هاى امام، بخصوص خطبه امام در شام، سعى امام بر اين است كه خود را فرزند پيامبر، على و فاطمه زهرا معرفى كند و مصداق عترت پيامبر بشمارد. حضرت در خطبه شام مى‏فرمايد:
«پيامبر برگزيده از ماست، صديّق از ماست، جعفر طيّار از ماست، ... از ماست، من فرزند مكه و
منا هستم، من فرزند ...، من فرزند بهترين طواف كنندگانم، من فرزند ...، من فرزند محمد مصطفى (صلی الله علیه وآله) هستم، من فرزند على مرتضى هستم، ... من فرزند فاطمه زهرا هستم و ....»
اثبات اين كه او فرزند پيامبر، على و زهراست و از عترت پيامبر است محور كلام حضرت در اين خطبه مى‏باشد.
ب- در روايات‏
1- وقتى به شام وارد شد و با تعرض پيرمرد شامى مواجه شد، خود را مصداق «ذوى القربى» و «اهل بيت» معرفى كرد. (احتجاج، ص 306)
2- ابن عساكر از ابو منهال نَصر بن اوْس طائى نقل مى‏كند:
 «على بن الحسين به من فرمود: مردم به سوى چه كسى مى‏روند؟
گفتم: به اينجا و آنجا مى‏روند.
فرمود: به آنان بگو، پيش من بيايند.» (جهاد الامام، ص 112 به نقل از تاريخ دمشق‏)
3- ابو خالد كابلى از امام، تعداد امامان بعد از ايشان را مى‏پرسيد و امام ضمن اينكه خود را امام چهارم معرفى مى‏كند، بقيه امامان را مى‏شمرد. (همان مدرك‏)
ج- به زبان دعا 
يكى‏از مفاهيم مهمى كه امام سجّاد در دعاها به تبيين آن پرداخت، مفهوم امامت بود.
1- در دعاى عرفه (دعای 47 صحیفه سجادیه) مى‏فرمايد:
 «پروردگارا رحمت فرست بر پاكيزه‏تران از اهل بيت او كه ايشان را براى قيام به امر خود برگزيده‏اى و خزانه‏داران علم و نگهداران دين و جانشينان خويش در زمين و حجتهاى خويش بر بندگان خود قرار داده‏اى و ايشان رابه خواست خود از پليدى و آلودگى يكباره پاك كرده‏اى و وسيله توسل به خود و راه بهشت خود ساخته‏اى.»
در فراز ديگر از همين دعا مى‏فرمايد:
«خدايا تو در هر زمانى دين خود را به وسيله پيشوايى تاييد فرموده‏اى كه او را براى بندگانت به عنوان عَلَم و در كشورهايت به جاى نورافكن بر پا داشته‏اى؛ پس از آنكه پيمان او را با پيمان خود به پيوسته و او را وسيله خشنودى خود ساخته‏اى و طاعتش را واجب كرده‏اى و از نافرمانيش بيم داده‏اى ... خدايا آنچه از نشانه‏هاى دينت كه ستمكاران ميرانده‏اند، به وسيله او زنده ساز و زنگ جور ظالمان را به مدد او از شريعت بزداى و ....» (دعاى 47 صحيفه سجاديه، ترجمه صدر بلاغى‏)
در اين دو فراز از دعاى شريف، امام به كنايه خود را حاكم منصوب از جانب خدا معرفى مى‏كند كه براى «قيام به امر خدا» و «نگهدارى دين» و «پشتيبانى دين» برگزيده شده است و اين عبارت صراحت در حكومت و تصدى امامت دارد كه عبارت است از تصدى دينى و دنيايى.
2- در دعاى روز جمعه و عيد قربان مى‏فرمايد:
 «خدايا اين مقام (خلافت و القاى خطبه و اقامه نماز عيد) مخصوص خلفا، برگزيدگان و امانت‏داران توست كه آنان را به درجه اعلاى معرفت و قرب اختصاص داده‏اى، ولى از طرف غاصبان، دستخوش غارت و چپاول گشته است.» ( دعاى 48 صحيفه سجاديه، ترجمه صدر بلاغى‏)
د- در بيان مسائل فقهى‏
بين امام و فردى در يك مسأله فقهى مشاجره افتاد. امام براى اينكه به او بفهماند كه نظرش مبنى بر علم حقيقى است نه اجتهاد و استنباط، فرمود:
 «لَوْ صِرْتَ الى‏ مَنازِلِنا، لَأَرَيْناكَ آثارَ جَبْرَئيلَ فى‏ رِحالِنا، ايَكُونُ احَدٌ اعْلَمُ بِالسُّنَّةِ مِنَّا» (جهاد الامام، ص 130 به نقل از نزهة الناظر، حلوانى، ص 45)
 
اگر به منزل ما آمدى، آثار جبرئيل را در بار و بُنه خود به تو مى‏نماياندم. آيا از ما به سنت عالم‏تر كسى هست؟
در بيانى ديگر، مجتهدانى را كه در آن عصر با رأى خويش و قياس و اتحان به تفسير و تبيين شريعت مى‏پرداختند، تخطئه كرده و به صراحت مردم را به سوى خويش فرا مى‏خواند:
«با عقلهاى ناقص، رأيهاى باطل و قياسهاى فاسد، نمى‏توان دين خدا را دريافت و دريافت آن جز با تسليم محال است. هر كس تسليم ما شد. سالم گرديد و هر كس به ما اقتدا كرد، هدايت يافت و هر كس به قياس و رأى عمل كرد، هلاك شد و هر كس در قلبش نسبت به كلام و حكم ما خلجان و انكارى است، به سبع المثانى و قرآن عظيم كافر شده و خودش هم نمى‏داند.» (اكمال الدين، ص 324)
امام با اين بيان صريح خود را تنها مرجع صلاحيتدار براى تصدى حكومت و مرجعيت فقهى و علمى جامعه معرفى مى‏كند و بطلان و ناحق بودن حاكمان و فقيهان دربارى را اعلام مى دارد؛ همچنان كه وقتى زهرى عالم معروف زمان در مورد روزه‏هاى واجب از امام سئوال كرد، امام با آن جواب تفصيلى به او فهماند كه او و ديگران صلاحيت مرجعيت ندارند. 
ه- با انجام كارهاى خارق العاده و اخبار غيبى‏
يكى از روشهاى امامان عليهم السلام براى اثبات امامت خويش انجام كارهاى خارق‏العاده و خبردادن از مطالب ناپيدا و آينده بود. آنها با اين اقدام خود كه در پى ادعاى امامت بود، ثابت مى‏كردند كه از جانب خدا به امامت منصوب شده‏اند و امامت و ولايت‏ ديگران بر حق نيست. امام سجاد (عليه السلام) نيز در موارد مختلف از اين روش بهره جست و به طور عملى ثابت كرد كه ادعاى امامتش مورد تاييد و رضاى خداوند است. به مواردى از اين اقدامها توجه فرماييد:
الف- وقتى با شهادت امام حسين (عليه السلام)، تعدادى از شيعيان به امامت محمد حنفيه «عموى امام» معتقد شدند، حضرت داورى حجر الاسود را به ايشان پيشنهاد كرد و محمد پذيرفت. وقتى محمد نتوانست از حجرالاسود براى خود شهادت بگيرد، امام سجّاد (عليه السلام) پيش آمد و دو ركعت نماز گذارد و فرمود:
«اى سنگى كه بر زائران خانه خدا از بندگانش شاهدى، اگر مى‏دانى كه من صاحب امر و امام واجب الاطاعه بر همه بندگان هستم، پس براى من شهادت بده كه عمويم بداند. حقّى در امامت ندارد.»
پس از تقاضاى امام حجر الاسود به زبان عربى فصيح گفت:
 «اى محمد بن على! امر امامت رابه على بن الحسين (عليه السلام) واگذار زيرا او امامى است كه اطاعتش بر تو و همه بندگان خدا واجب است.» (عوالم، ج 18، ص 77- 78)
ب- نقل شده كه در طواف و استلام حجر الاسود مردى دست بر دست زنى گذاشت و دو دست به هم چسبيدند پزشكان و ديگران هر چه كوشش كردند كه آن دو دست را از هم جدا كنند نتوانستند و نظر به قطع دو دست دادند. در اين هنگام كه مردم هم اجتماع كرده بودند، امام سجاد (عليه السلام) وارد شد و دست شريف خويش را بر آن دو دست گذاشت و به بركت دست امام آن دو از هم جدا شدند. (بحارالانوار، ج 49، ص 28)
ج- دختر يكى از اشراف و ثروتمندان شامى جن زده شده بود و مردى وى را براى معالجه به مدينه آورده بود. ابو خالد كابلى از اصحاب امام هم مى‏خواست به ديدار مادرش برود و دست تنگ بود. امام به او فرمود:
 «فردا مرد شامى به مدينه وارد مى‏شود كه دخترش جن زده شده و دنبال معالج است. تو پيش او برو و براى مداوايش در قبال ده هزار درهم اعلام آمادگى كن. مرد شامى قبول كرد. امام به ابوخالد خبر داد كه او كلك خواهد زد و بعد به او گفت:
برو گوش چپ دختر را بگير و بگو: اى خبيث على بن الحسين به تو مى‏گويد از جسم اين جاريه بيرون رو و ديگر بر نگرد. ابو خالد همين كار را كرد ولى مرد شامى به وعده‏اش عمل نكرد. به خواست امام آن دختر دوباره گرفتار شد و دفعه دوم ابو خالد با راهنمايى امام اول پول را گرفت و بعد با گفتن همان جمله دختر را شفا داد. (همان مدرك، ج 46، ص 31- 32)
د- وقتى عبدالملك خليفه بر حجاج نامه نوشت كه از ريختن خون فرزندان عبدالمطلب دست بكشد، امام در همان ساعت به او نوشت كه در ساعت فلان از شب فلان از ماه فلان به حجاج چنين و چنان نوشته‏اى و رسول خدا به من خبر داد كه به اين جهت مدتى بر حكومت تو افزوده شده است. (عوالم، ج 18، ص 67- 171 و بحارالانوار، ج 46، ص 119)
امام با اين اقدامات خود به خليفه، نشان داد كه او تنها كسى است كه با رسول خدا رابطه مستقيم دارد و ميراث وحى در اختيار اوست و علم لدنى به همه چيز دارد و دنيا و آخرت تحت تسلط اوست، تنها اوست كه شايسته حكومت، ولايت و مرجعيت است و غير او امام باطل است.
فهرست منابع
قرآن‏
احتجاج، احمد بن على بن ابى طالب طبرسى، مؤسسه اعلمى، بيروت.
امالى، شيخ صدوق، منشورات اعلمى، بيروت.
امالى، شيخ طوسى، مكتبة الدّاورى قم.
بحارالانوار، علامه محمد باقر مجلسى، مؤسسه وفا، بيروت.
تحف‏العقول، ابن شعبه حرّانى، مؤسسه اعلمى، بيروت.
جهاد الامام السجّاد عليه السلام، محمدرضا حسينى جلالى، مطبعة امير، قم.
رجال طوسى، شيخ طوسى، منشورات الشريف الرضى، قم.
عمدةالطالب، ابن عنبه، مؤسسه انصاريان، قم.
العوالم، محدث بحرانى، مدرسة الامام المهدى (عجل الله تعالی فرجه الشریف )، قم.
الفصول المهمة، ابن صباغ مالكى، منشورات اعلمى، تهران.
كمال الدين و تمام النعمة، شيخ صدوق، مؤسسة النشر الاسلامى، قم.
مطالب السؤول، محمد بن طلحة شافعى، چاپ سنگى.
 
ارسال شده در: 03 ارديبهشت 97 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: آثار ارسالی خواندن 11867 دفعه

تقویم

« اکتبر 2020 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو