doa

دو مسئله مهم درزندگى امام رضا (عليه السلام)

این مورد را ارزیابی کنید
(2 رای‌ها)


هشتمين اختر آسمان ولايت حضرت امام على بن موسى الرضا (عليه السلام) است. ایشان درروز يازدهم ذى القعده سال 148 هجرى، از مادرى به نام«طاهره» ديده به جهان گشودند.كنيه ایشان ابو الحسن و لقبشان رضا است.
ایشان پس از شهادت پدر بزرگوارشان در زندان بغداد، درسن سى وپنج سالگى عهده دار مقام ولايت ورهبرى گشتند ومدت امامت آن حضرت بيست سال به طول انجاميد، كه ده سال آن معاصر با خلافت هارون الرشيد وپنج سال معاصر با خلافت محمد امين وپنج سال ديگر معاصربا خلافت عبداللّه مأمون، بود.
سرانجام حضرتشان روز بيست ونهم ماه صفر درسال 203 هجرى قمرى به شهادت رسیدند. وهنگام شهادت پنجاه و چهار سال وسه ماه ونوزده روز عمر داشتند.
ستمگريهاى بنى اميه وبنى عباس، زمينه بسيار مساعدى فراهم ساخته بود كه در جامعه آن روز، حكومتى نمونه مانند آنچه كه در صدر اسلام وجود داشت، تشكيل شود و تحت نظارت ومديريت ورهبرى شخصيتهاى بزرگى از خاندان امام على (عليه السلام) اداره گردد. مقام والا، انديشه هاى بزرگ ومحبوبيت فوق العاده ائمه بزرگوار شيعه (علیهم السلام) موجب گشته بود كه خلفاى اموى وعباسى پيوسته پيشوايان شيعه را به تبعيد وزندان بفرستند تامردم نتوانند آنچنان كه بايد از آن ذوات مقدس استفاده كنند، حتى آنان راضى نبودند كه اين چهره ها برا ى مردم شناخته شوند، زيرا بيم آن داشتند كه اگر مردم با آنها آشنا شوند، بى اختيار زمام امور به دست آنان بيفتد.
با توجه به مطالب بالا مى بينيم كه عبداللّه بن مأمون پس از كشتن برادر خود محمد امين، به فكر مى افتد كه بزرگترين شخصيت علوى را از مدينه به مرو بياورد تا زندگى ایشان را تحت نظر بگيرد. آوردن امام از مدينه به مرو هرچند در ظاهر به صورت دعوت بود، اما ماهيت واقعى آن جز ايجاد محدوديت هرچه بيشتر براى امام چيز ديگرى نبود. از اين جهت امام برا ى تفهيم ماهيّت اين دعوت، هيچ يك از خاندان خويش را همراه خود نياوردند تا از اين طريق به مسلمانان تفهيم كنند، اين سفر نوعى تبعيد است نه سفرى مقرون به رضايت.ولى مأمون براى خنثى كردن هدف امام دستور داد گروهى از رجال واشراف از جمله والى مدينه، ملازم ركاب امام باشندوحتى مسير سفر امام نيز معين گشت وقرار شد كه امام از طريق مدينه، بصره، خرمشهر، اهواز، رى و نيشابور به مرو وارد شوند. وحضرتشان در دهم شوال سال 201 وارد مرو شدند. امام درمسير خود با استقبال گرم شخصيتها و مردم روبرو بودند.وقتى به شهر نيشابور رسيدند، از ایشان درخواست كردندكه حديثى را از محضرشان بشنوند، امام درحالى كه دركجاوه خود قرار داشتند، حديثى را مطرح كردند وآن را از پدران خود تا امام على (عليهم السلام) واز امیر المؤمنین (علیه السلام) به پيامبر ( صلی الله علیه و آله ) واز پيامبر به جبرئيل تا خدا نقل نمودند واز آن جا كه در سراسر اين حديث پيشوايان پاك قرار دارند، آن حديث را «سلسلة الذهب» ناميدند.
متن آن حديث چنين است: «كَلِمَةُ لاإلهَ إلاّاللّهَ حِصْنِي فَمَنْ قَالَها دَخَلَ حِصْنِي وَمَنْ دَخَلَ حِصْنِي أمِنَ مِنْ عَذَابِي» يعنى: خداوند متعال می فرماید گفتن لإاله إلا اللّه دژ جاودانى من است وهركس آن را بگويد وارد دژ من مى گردد، وهركس وارد دژ من شد ازعذاب من ايمن مى گردد.
محدثان ونويسندگانى كه دربرابر كجاوه امام قلم به دست گرفته بودند وآن حديث را ضبط مى كردند تصور كردند، كه در اينجا حديث پايان يافته است زيرا امام پس از گفتن آن جمله پرده كجاوه را افكندند و درداخل آن قرار گرفتند ولى آنان دوباره ديدند كه حضرت رضا (عليه السلام) پرده كجاوه را عقب زدند و جمله ديگرى نيز افزودند وآن اينكه:«لكِنْ بِشَرْطِها وَ شُرُوطِها وَأنَا مِنْ شُرُوطِها» يعنى: لکن به یک شرایطی این اقرار به توحید اثر گذار خواهد بود که من از جمله آن شروطم ، توضیح کلام اینکه اقرار به توحيد در صورتى ايمن بخش ونجات آفرين است كه ديگر شرايط به آن ضميمه گردد ويكى از شرايط آن است كه بشر از حكومت معصوم كنار نرود وحكومت معصوم را كاملاً بپذيرد ودر حقيقت، امام مسئله ولايت وحكومت معصوم را تكميل كننده توحيد مى داند زيرا در غير اين صورت حكومت طاغوتها سبب مى شود كه همان توحيد نيز از ميان برود.
امام پس از ورود به مرو، به ظاهر مورد احترام مأمون وديگر درباريان قرار گرفتند و درنخستين جلسه، مأمون دومطلب رابه ایشان پيشنهاد كرد. نخست پافشارى نمود كه خلافت را بپذيردند،ومأمون به نفع امام كنار رود، آنگاه كه از پذيرش امام مأيوس شد، مسئله ولايتعهدى را مطرح كرد وامام نيز تحت شرايطى آن را پذيرفتند.
اكنون سئوال مى شود كه چرا امام پيشنهاد نخست را نپذيرفتند وچرا پيشنهاد دوم را پذيرفتند؟
علّت نپذيرفتن پيشنهاد نخست بسيار روشن است،زيرا برفرض اينكه پيشنهاد مأمون، يك پيشنهاد جدى بود، وجنبه امتحانى وآزمونى نداشت، اگر امام با پيشنهاد او موافقت مى كردند، مأمون زندگى ایشان را زير نظر مى گرفت وجاسوسانى بر ایشان مى گمارد واجازه نمى داد يك قدم اصلاحى برداردند، به گواه اينكه او در دوره ولايتعهدى الزامى اجازه ندادكه امام نماز عيد را كه خود مأمون برگزارى آن را به امام پيشنهاد كرده بود، با مردم بگزارند. در اين صورت چگونه امام مى توانست پس از پذيرش خلافت، گامى اصلاحى وتربيتى وعلمى بيدار گرانه بردارند.
اگر امام خلافت را مى پذيرفتند، با ایشان همان معامله را انجام مى دادند كه با امام على(علیه السلام) انجام دادند وخلافت ظاهرى ایشان را دركشمكشها وجنگها خلاصه مى كردند. سرانجام مأمون حيله گر وسياست باز با زمينه هاى مختلف، امام را مجبور مى كرد تا خلافت را با ر ديگر به مأمون واگذار كنند، آنگاه به مردم چنين وانمود مى كردند كه او خليفه بر حق است، زيرا شخصيت بزرگى مانند امام رضا (عليه السلام) خلافت را به او (يعنى مأمون ) واگذار كرده اند، پس خلافت من يك نوع خلافت مشروع است.
امام چرا ولايتعهدى را پذيرفتند؟
اين مطلب را مى توان از دو راه تحليل نمود:
1ـ امام ولايتعهدى رابا همان شروطى پذيرفتند كه امام مجتبى (عليه السلام) صلح با معاويه را پذيرفتند ولذا مى بينيم يكى از شروط را اين قرار مى دهند كه مسئوليت هيچ امرى را نخواهند پذيرفت وهيچ عزل ونصبى به ایشان مربوط نخواهد بود.واز اين طريق پذيرفتن مقام را پذيرشى صورى وبه اصطلاح بى بو وخاصيت قلمداد مى كنند كه آثار ساختگى آن برهمگان آشكار شود.
2ـ اگر پيشنهاد دوم را اما م نمى پذيرفتند، تهديد به قتل ومرگ مى شدند، بلكه قتل امام آن هم بدون اينكه موجى درجامعه بر ضد حاكم وقت پديد آورد قطعى مي شد، به گواه اينكه وقتى امام از پذيرفتن مقام ولايتعهدى امتناع فرمودند، مأمون به امام گفت: «عمر بن خطاب شورا را درميان شش نفر قرار داد ويكى از اعضاى شورا جد شما على علیه السلام بود وضمناً دستور داد كه هر كس از قبول آن خود دارى كند كشته شود، شما هم ناچاريد كه آنچه را من مى خواهم بپذيرید واز آن گريزى ندارید»(1).
اتفاقاً درزمان خود امام اين سئوال مطرح بود وكراراً به ایشان مراجعه كرده وسئوال مى كردند.وقتى محمّد بن عرفه از امام انگيزه پذيرش ولايتعهدى را پرسيد، امام فرمودند:«جدم امير مؤمنان علیه السلام عضويت شورا را پذيرفتند»(2).
ونيز وقتى ريّان بن الصلت ازامام پرسيد كه: چرا ولايتعهدى را پذيرفتید ؟امام در پاسخ او گفتند: «خدا مى داند كه من راضى به آن كار نبودم وقتى بر سر دو راهى قبول ولايتعهدى ويا كشته شدن قرار گرفتم آن را پذيرفتم».(3)
( بر گرفته از کتاب اصول عقايد اسلامى و نگاهى به زندگانى پيشوايان معصوم علیهم السلام ؛ آقای جعفر سبحانی )


پی نوشت ها :
1 . ارشاد مفيد ص 290 ومقاتل الطالبين ص375.
2 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.
3 . عيون أخبار الرضا ج2ص139، 140.

ارسال شده در : 11 تیر 99 توسط : نظرات: 3نظرها مجموعه: آثار ارسالی خواندن 109 دفعه

3 نظرها

عبدالله حقیقت
ارسال شده توسط عبدالله حقیقت
چهارشنبه, 25 تیر 1399 ساعت 14:13

با سلام از آنجا که عنوان مقاله و مطلب نقش زیادی در جذب مخاطبان برای خواندن آن دارد.بهتر بود عنوان را (خلافت یا ولیعهدی در زندگی امام رضا علیه السلام ) قرار می دادید.تا دوستداران،محققان و پژوهشگران بیشتری آن را دنبال نمایند.بهر خوب و تلاشی ارزشمند است و تا می توانید زوایای زندگی اهل بیت عصمت و طهارت را بیشتر درج نموده و در دسترس شیفتگان قرار دهید.با سپاس

فاطمه اثنی عشری
ارسال شده توسط فاطمه اثنی عشری
سه شنبه, 17 تیر 1399 ساعت 13:52

با سلام و ارض ادب و احترام
خیلی ممنون واقعا متن خوب و پندآموزی بود فقط نکات ریزی هست که باید توجه بشه مثال: جاهایی کلمه فاصله دار بود یعنی بین حرف ها فاصله زیاد بود و ....
که امیدوارم خود شما به آنها پی ببرید
باز هم تشکر میکنم
خدانگهدار

حامد
ارسال شده توسط حامد
سه شنبه, 17 تیر 1399 ساعت 12:48

سلام قشنگ بود

نظر دادن

محتوای بیشتر در این بخش:

تقویم

« اکتبر 2020 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو