doa

رشید هجری

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

رُشید از اصحاب باوفا و از یاران آشکار و پنهان امیرالمؤمنین علی علیه السلام و نیز از اصحاب امام حسن و امام حسین علیهما السلام و علی بن الحسین علیه السلام به شمار می آید هَجَری منسوب به هَجَر که اسم سه مکان است:
1- نام یکی از شهرهای دور یمن 2 - نام سرزمین بحرین 3- نام قریه ای در نزدیک مدینه است. در این جا مراد، همان معنای اول است که رشید از اهالی یکی از شهرهای دور یمن بوده است

رشید و آگاهی از حوادث
رُشید به برکت نزدیکی و تقرب به امیرمؤمنان علی علیه السلام با علم «بلایا و منایا»  آشنا شده بود و از حوادث آینده و سرنوشت افراد خبر می داد؛ چنان که شیخ کشی در رجال خود نقل می کند که امیر مؤمنان علی علیه السلام به خاطر ظرفیت و معنویتی که در رُشید می دانست، علم بلایا و منایا رابه او آموخت و او را «رُشید البلایا» نامید رُشید هم تا زنده بود هر گاه با کسی ملاقات می کرد، اگر مصلحت ایجاب می نمود به او خبر می داد که تو چگونه خواهی مرد و یا چگونه کشته می شوی امیر مؤمنان علیه السلام چگونگی شهادت رُشید را به خودش گفته بود و همان طور که امام علیه السلام از آینده او خبر داده بود، به همان نحو به شهادت رسید.
اسحاق ابن عمار در آگاهی رشید از علم بلایا و منایا این حدیث را نقل کرده و می گوید:خدمت موسی بن جعفر علیه السلام بودم، در ضمن گفت و گو یک مرتبه از مرگ یکی از شیعیان در گوشه ای از عالم خبر داد! اسحاق می گوید: با خود گفتمسبحان اللَّه، خداوند چه مقامی به پیشوایان ما عنایت فرموده است که ازعالم غیب و از آن طرف دنیا خبر می دهند، تا این فکر از ذهنم گذشت، ناگهان حضرت با حالت غضب به من نگاه کرد و فرمود

    یا اسحاق، کان رُشید الهجَری یَعلم علم المنایا و البلایا، فالإمامُ اولی بذلک؛ ای اسحاق بن عمار، این چه تصوری است درباره ما، رُشید هجری از
حوادث و وقایع عالم و حیات و مرگ افراد با خبر بود، امام که سزاوارتر است به دانستن آنها.

آگاهی رشید از شهادت خویش
کشی از فضل بن زبیر نقل می کند

روزی امیرالمؤمنین علی علیه السلام با جمعی از یارانش به نخلستان خرمایی تشریف برد و در زیر درخت خرمایی نشست و فرمود خرمایی از آن درخت برایش آوردند و با اصحاب تناول نمودند. در میان اصحاب که رُشید هَجَری حاضر بود عرض کرد

ای امیر مؤمنان، چه خرمای شیرین و خوبی است حضرت فرمود : «یا رُشَید، أما إنّک تُصلِبُ علی جذعها؛ ای رُشید، آگاه باش که تو را بر چوب همین درخت به دار خواهند کشید.»

رُشید می گوید : پس از شنیدن این خبر، پیوسته روزها به کنار آن درخت رفت و آمد می کردم و آن را آب داده و مواظبت می نمودم تا آن که امیرمؤمنان علیه السلام به شهادت رسید و معاویه پسر ابوسفیان غاصبانه بر مسند حکومت اسلامی تکیه زد و عبیداللَّه ابن زیاد را به امارت کوفه منصوب نمود.

رُشید می گوید روزی به سراغ درخت رفتم، دیدم درخت را بریده اند. با خود گفتم: اجل و مرگ من نزدیک شده است، لذا طولی نکشید که فرستاده عبیداللَّه بن زیاد نزدم آمد و گفت: امیر تو را طلبیده است. با او وارد قصر حکومتی ابن زیاد شدم، دیدم آن درخت را به آن جا آورده اند، روز دیگر مرا به قصر بردند، دیدم آن چوب را دو نیم کرده اند. گفتم: این را برای من بریده اند. به خدا قسم من دروغگو نیستم و امام و مولایم، نیز به من دروغ نگفته است، و مرا بدان خبر داده که دست ها و پاها و زبان مرا خواهند برید روز دیگر که عبیداللَّه بن زیاد مرا احضار کرد، وقتی داخل دارالاماره شدم پای خود را به آن چوب زده و گفتم «لک غُذِّیت ولی اُنبِتَّ؛ من برای تو بزرگ شده و تو برای من روییده ورشد کرده ای.» بعد بر عبیداللَّه بن زیاد وارد شدم، او گفت این شخصی را که دوستش دروغ گو است، وارد کنید.
گفتم به خدا سوگند نه من دروغ گو هستم نه دوستم (امام علی علیه السلام) دروغ گفته است، او به من خبر داده که دو دست و دو پا و زبانم را قطع خواهی کرد
ابن زیاد گفت: به خدا سخن او را دروغ می سازم، یک دست و یک پایت را قطع می کنم. سپس ابن زیاد دستور داد یک دست و پای رشید را بریدند و او را به خانه اش بردند. وقتی رُشید به خانه آمد، مردمی را که به دیدار او آمدند به اخبار و حوادث آینده باخبر کرد و اعلام کرد که:ای مردم، بیایید، هر چه می خواهید از آینده از من سؤال کنید و پاسخ آن را بشنوید. فوراً به ابن زیاد خبر دادند که چرا دست و پای رُشید را قطع کردیو او را آزاد نمودی، او در حال آگاه کردن مردم از حوادث آینده است.
ابن زیاد گفت او را دوباره بیاورند و در همان جا دست و پای دیگر و نیززبانش را قطع کردند و بعد او را به دار آویختند و آنچه امیرالمؤمنین علی علیه السلام به او خبر داده بود، واقع شد.

پیشگویی رشید از آینده دیگران

یکی از نمونه های پیش گویی های رُشید از حوادث آینده ملاقات دوستانه رُشید و حبیب بن مظاهر و میثم تمار است که سخنان این سه شیعه راستین و
اصحاب سرّ امیرالمؤمنین علیه السلام در یک ملاقاتی مردم را به تعجب و شگفتی واداشت. اصل داستان چنین است
فضیل بن زبیر نقل می کند

روزی میثم تمار بر جمعی از طائفه بنی اسد گذشت. حبیب بن مظاهر از اواستقبال نمود و آن دو کنار هم ایستادند به طوری که گردن اسب هایشان به هم می خورد، بعد این دو با هم به گفت و گو پرداختند، در ضمن این گفت و گوحبیب خطاب به میثم گفت:«لکأنّی بشیخ أصلع ضُخم البطن، یَبیعُ البطیخ عند دار الرزق، قد صُلب فی حبِّ أهل بیت نبیّه، و یبقر بطنه علی الخشبة؛ ای میثم، گویا می بینم بزرگ مردی که جلو سرش مو ندارد و شکم فربهی دارد و کار او فروش خربزه در بازار میوه فروشان است، او را می گیرند و به جرم محبت اهل بیت پیامبر علیهم السلام به دارش می آویزند و شکم او را بالای دار می درند تا از دنیا برود.» سخن حبیب اشاره به آینده میثم تمار بود.

میثم هم در پاسخ او گفت

«و انّی لأعرف رجلاً أحمر، له ضفیرتان، یخرج لینصر ابن نبیّه فیُقتل و یُجال برأسه بالکوفه؛ ای حبیب، من نیز مردی را می شناسم، سرخ رو که دارای دو گیسو است و برای یاری فرزند پیامبر خدا خروج می کند، اما او را به قتل می رسانند و سرش را در کوفه می گردانند.»سخن میثم نیز اشاره به آینده حبیب بود. این سخنان را حبیب و میثم با هم گفتند و از هم جدا شدند. مردمی که آن جا تماشاگر و شنونده این سخنان بودند، نتوانستند به حقایق
آشکار شده پی ببرند لذا گفتند

ما هرگز دروغ گوتر از این دو نفر ندیده ایم، در همین حال که هنوز مردم متفرق نشده بودند، رُشید هجری نیز از راه رسید و سراغ آن دو یار امام
علیه السلام یعنی حبیب و میثم را گرفت آن جمع گفتند: لحظه ای قبل این جا بودند و شنیدیم چنین و چنان گفتند و رفتند
رُشید گفت
«رحم للَّه میثماً نسی: و یزاد فی عطاء الذی یجیی ء بالرأس، مائة درهم؛خدا رحمت کند میثم را که فراموش کرد بگوید: جایزه آن کسی که سر حبیب را
می آورد یک صد درهم بیشتر از دیگران خواهد بود  چون رُشید از آن جمع جدا شد، آنها گفتند: این مرد از آن دو دروغ گوتر است.

اما مردم گفتند

به خدا قسم طولی نکشید که نمردیم و دیدیم میثم تمار در کنار خانه عمرو بن حریث به دار آویخته شد و حبیب بن مظاهر نیز با سید الشهداء حضرت ابا عبد اللَّه الحسین علیه السلام در کربلا به شهادت رسید و قاتلان او سرش را به دور شهر کوفه گرداندند و آنچه آن روز شنیده بودیم با چشم خود دیدیم.

شهادت رشید

شیخ مفید از «نضر حارثی» روایت می کند که گفت

من در مجلس ابن زیاد بودم که رُشید هجری را نزد او آوردند، ابن زیاد از او سؤال کرد: ای رُشید، بگو ببینم، مولایت (علی علیه السلام) مرگ تو را به دست من چگونه تعریف نمود تا من هم اینک تو را به همان شکل بکشم
رُشید گفت

مولایم فرمود: اول دست و پای مرا قطع خواهی کرد و سپس مرا به دار خواهی کشید . ابن زیاد گفت : به خدا سوگند، هم اکنون سخن مولایت را دروغ می سازم، فوری دستور داد او را آزاد کردند، اما همین که رُشید خواست از مجلس خارج شود، ابن زیاد گفت: به خدا سوگند، من چیزی را برای تو بدتر از آنچه مولایت گفته است، سراغ ندارم؛ زیرا اگر تو زنده بمانی همواره در جست و جوی شرّ و بدی برای ما خواهی بود، لذا دستور داد دست و پایش را بریده و او را به دار بیاویزند اما تا وقتی که رُشید را به دار می آویختند، مرتب سخن می گفت و در همان لحظه که او را دار زدند، فریاد زد

  «هیهات قد بقی لی عندکم شی ءٌ، أخْبَرَنی به امیرالمؤمنین علیه السلام؛هنوز کار دیگری هست که مولایم علی علیه السلام به من گفته است.»ابن زیاد در این لحظه دستور داد زبانش را نیز قطع کنند. چون زبانش را بیرون کشیدند که ببرند، رُشید گفت: اینک لحظه ای به من مهلت دهید تا کلمه ای بگویم. به او مهلت دادند. آن گاه گفت :«الآن و اللَّه جاء تصدیقُ خَبَر امیرالمؤمنین علیه السلام؛ به خدا قسم هم اکنون صدق گفتار امیرالمؤمنین برمن آشکار شد که زبانم قطع می شود سرانجام رُشید به همان گونه که امام و پیشوایش علی علیه السلام به او خبر غیبی داده بود هر دو دست و پا و نیز زباش را قطع کردند و بعد او را به دار کشیدند و بدین وسیله این یار مخلص و وفادار امیر مؤمنان علیه السلام به شهادت رسید

ارسال شده در : 24 خرداد 99 توسط : نظرات: برای نظر دادن اولین باش! مجموعه: اماکن نورانی خواندن 125 دفعه

نظر دادن

محتوای بیشتر در این بخش:

تقویم

« آوریل 2021 »
دوشنبه سه‌شنبه چهارشنبه پنچ‌شنبه جمعه شنبه یک‌شنبه
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30    

طرح و برنامه

معارف

مسابقات

آرشیو